18آگوست2017

23 تیر 1396 نوشته شده توسط 

با شهرزاد ارشدی، مستندساز، به بهانه گرفتن جایزه بنیاد زنان مونترال

دغدغه من، داستان زندگی آدم‌هاست

P22-IMG 7828
عکاس، هنرمند، مستندساز و فعال حقوق زنان، شهرزاد ارشدی جایزه بنیاد زنان مونترال را در بخش زنان الهام‌بخش در سال 2017 به پاس سال‌ها تلاش بشردوستانه و ساخت تئاتری بر مبنای کاراکتر زهرا کاظمی خبرنگار کشته‌شده در ایران، دریافت کرد.
شهرزاد ارشدی، یک هنرمند چندرشته‌ای و مدافع حقوق بشر در مونترال است. او در 24 دسامبر 1983 به عنوان پناهنده سیاسی وارد کانادا شد. در دوران هنری خود در زمینه‌های مختلف عکاسی، فیلم مستند، نوشتن خلاقانه، صدابرداری، امکان تمرکز وی بر مسائل مربوط به حافظه، فرهنگ و حقوق بشر است. شهرزاد ارشدی عضو اصلی مرکز تاریخ شفاهی و گفت‌وگوی دیجیتالی COHDS در دانشگاه کنکوردیا است. او بنیانگذار گالری «زد» است. برنده نوزدهمین فستیوال فرهنگی بین‌المللی گلاویژ سلیمانیه کردستان عراق در نوامبر 2015 برای ساخت فیلم مستندش با عنوان «رقص برای تغییر» است.
وارد آسانسور شدم. طبقه دهم را زدم. همراه با بالا رفتن آسانسور، زمان در ذهنم به عقب بازمی‌گشت و یاد اولین باری که دیده بودمش افتادم. اولین‌بار او را در انجمن زنان ایرانی مونترال دیدیم. زنی میانسال با موهایی جوگندمی. برعکس تمام زن‌های هم سن و سالش، ساده لباس پوشیده بود و کرمی به صورتش زده بود. نگاهی نقادانه به بحث‌های جلسه داشت و در آخر هم با برداشتن دوربین عکاسی‌اش از دفتر انجمن خارج شد. مدتی نگذشت که متوجه شدم یک گالری هنری افتتاح کرده است. روز افتتاح به گالری‌اش رفتم. در آن جا با رویی خوش و مهربانی مرا در آغوش کشید و درباره انگیزه‌اش از افتتاح گالری برایم گفت. در طول زمان به دلیل پوشش خبری فعالیت‌های انسان دوستانه و اعتراضش به پرونده زهرا کاظمی، او را بیشتر و بیشتر شناختم. امروز اما بهانه دیگری برای ملاقات با او دارم. شهرزاد ارشدی جایزه بنیاد زنان مونترال را در سال 2017 دریافت کرده است جایزه‌ای که به گفته خود شهرزاد، درسال 2008 خانم لویز آربور قاضی دادگاه بین‌الملل و قاضی دادگاه عالی کانادا آن را دریافت کرده بود.
وارد مرکز تاریخ شفاهی دانشگاه کنکوردیا که شدم پوستر عکس‌ها و فیلم‌هایی که شهرزاد ارشدی بر روی آن کار کرده بود خودنمایی می‌کرد. شهرزاد در حالی که لیوان قهوه‌اش را در دست داشت روبه‌رویم نشست و از جایزه، خاطره‌ها، دردها و لبخندهایش گفت. اما در همان نگاه اول یک تغییر بزرگ در قیافه‌اش، دست‌مایه سوالی شخصی شد:
موهایتان را چرا تراشیده‌اید؟ P22-18057775 10155218587194770 7176217290419663484 n

دوران سختی در کل دنیا دارد سپری می‌شود؛ لبریز از جنگ و خرابی و بدبختی. در قدیم‌ وقتی که زن‌ها عزاداری می‌کردند موهایشان را از غصه می‌کشیدند، می‌کندند. و من برای این رفتار سمبلیک می‌خواستم کاری بکنم ولی جرات اینکه موهایم را بکشم نداشتم چون فکر می‌کنم بسیار دردناک است. این یک اعتراض و یک فریاد است، که: بس است دیگر. چقدر جنگ در سوریه، چرا بمباران خانه مردم بی‌پناه. اعدام در ایران، مرگ معدنچیان ایرانی و همه و همه. فشار خیلی زیادی از لحاظ روحی داشتم و فکر کردم تنها چاره این است که موهایم را از ته بزنم.
از شنیدن خبر جایزه‌اتان غافلگیر شدم. تبریک من و همه خوانندگان «هفته» را بپذیرید
راستش خود من هم وقتی شنیدم این جایزه را بردم، خیلی سورپرایز شدم. جایزه‌ای است که برای موضوعات مختلف هرساله به زنان داده می‌شود. مثلا اگر در بیزنس، فعالیت‌های مالی، هنر و فعالیت‌های بشردوستانه، کار مهمی کرده باشید، انتخاب می‌شوید. این جایزه بخش‌های مختلفی دارد که یکی از آن‌ها برای زنانی است که فعالیت‌های حقوق بشری انجام می‌دهند. جایزه من برای همین موضوع است.

این جایزه از طرف کجا به شما داده شد؟
این جایزه از طرف بنیاد زنان مونترال «Y des femmes MTL» به منتخبین اهداء می‌شود.
این انتخاب چطور صورت گرفت؟
من برای گرفتن این جایزه خودم کاندیدا نشدم. این افراد توسط خود بنیاد انتخاب می‌شوند. من را یک خبرنگار کبکی که در روزنامه لاپرس کار می‌کند، برای این جایزه کاندیدا کرد. زمانی که به من گفتند، می‌خواهند مرا کاندیدا کنند کلی خندیدم و گفتم باشه این کار را بکن، من که برنده نمی‌شوم. خیلی جالب است که یک روز خانه بودم یک خانمی به من زنگ زد و گفت که از طرف بنیاد زنان مونترال تلفن می‌زند و اضافه کرد که هیئت مربوطه من را به خاطر فعالیت‌هایم مستحق دریافت این جایزه دانسته است و من کلی تعجب کردم چرا که انتظارش را نداشتم.
او در حالی که لبخند به لب دارد ادامه می‌دهد: به هرحال این فعالیت‌ها روال زندگی من است. انجامش می‌دهم چون باید انجام بدهم. من از ایران آمده‌ام. تبعیدی هستم و همه این مسائل برای من مهم هست و بخشی از زندگیم هست. وقتی جایزه گرفتم برایم سوال پیش آمد که چرا جایزه؟! چون خیلی از ماها این کار را انجام می‌دهیم. نسل ما، دوستانم، اطرافیانم و امثال من در همه دنیا، اروپا، آمریکا، و همه سعی می‌کنند و در حیطه خودشان فعالیت می‌کنند... به هرحال این دفعه قرعه به اسم من افتاد.
و ساخت فیلم‌هایتان نقشی در گرفتن این جایزه داشته است؟
بله، همه فعالیت‌هایم در یک راستا هستند. کارهای هنریم نیز در رابطه با حقوق بشر و مسائل اجتماعی و سیاسی دنیاست، بنابراین همه چیز در گرفتن این جایزه دخیل بوده است. در مقاله‌ای که در لاپرس نوشته شده؛ بیشتر به آن‌ها اشاره شده است.
شهرزاد ارشدی نمادی به اسم «زهرا کاظمی» (زیبا) را دنبال خودش می‌کشد. لطفا کمی در این رابطه برایمان بگویید. در گزارشی که لاپرس کار کرده، خیلی پررنگ به آن پرداخته بود. و من فکر کردم شاید جایزه را به خاطر تلاش‌تان برای زهرا کاظمی گرفته‌اید؟
این جایزه برای همه چیز بود. در رابطه با زهرا هم خُب در پرونده‌اش خیلی دخیل بودم. زهرا کاظمی (یا در واقع زیبا)، خبرنگار و عکاسی که در تابستانP22- 2003 در زندان اوین کشته شد. در اینجا پرونده خیلی بزرگی شد. شاید اگر در کل در آن دوران حساب کنیم، اولین پرونده سیاسی بود که در خارج از ایران این‌قدر بزرگ شد و برای دولت ایران مسئله ایجاد کرد. من این پرونده را خیلی دنبال کردم. پسر زیبا در اینجا تنها بود و کسی را نداشت. در این ماجرا تقریبا جزو خانواده ما شد و به خاطر سوابق سیاسی که داشتم؛ فعالیت‌های اجتماعی که می‌کردم، آدم‌های زیادی که می‌شناختم توانستم کاری برای پسرش استفن انجام دهم. کمک این جوان شدم که بتواند کارهایش را پیش ببرد. زیبا جزوی از زندگی من شد. چرا که در کنار اینکه کارهایش را می‌کردم همه مدارک، نامه‌ها، دفترچه خاطرات، دلنوشته‌ها، همه و همه به دست من رسید. استفن (پسر زیبا) فارسی نمی‌توانست بخواند. و هشتاد درصد این نوشته‌ها فارسی بودند. به خصوص دلنوشته‌هایش همه به فارسی بودند. یا دفترچه خاطراتش که مال سال 1975 بود. تمام این‌ها به خانه من آمد و من همه این‌ها را خواندم و خواندم و خواندم و این انسانی که هرگز ندیده بودم نزدیک‌ترین دوستم شد. طوری که استفن می‌گوید اگر زیبا زنده بود تو بهترین دوستش می‌بودی. برای اینکه شناختی که من از زیبا توسط خواندن مطالبش پیدا کردم هیچکس ندارد و هیچکس مثل من او را نمی‌شناسد. و حتی نزدیک‌ترین کسانش هم آن‌ها را نخوانده‌اند و نمی‌دانند. به نظر من، زیبا یک زن فوق‌العاده‌ بود.
هنوز هم پیگیر پرونده‌اش هستید؟
بله. البته الان روند پرونده‌اش یک مقدار آرام‌تر است برای اینکه دادگاه عالی درخواست ما را رد کرده بود ولی به هر ترتیب هنوز پرونده در جریان هست و وکیلش در تورنتو فعالیت می‌کند. دیگر خیلی سروصدای مطبوعاتی نیست ولی، ما هنوز پیگیر ماجرا هستیم. رابطه من با زیبا از یک رابطه پرونده‌ای تبدیل به یک رابطه انسانی و خیلی خیلی نزدیک شد و من در سال 2011 در مورد زیبا یک تئاتر درست کردم. به‌عنوان «تنها صداست که می‌ماند». اتفاقا همین مرکز «تاریخ شفاهی» و دپارتمان تئاتر کنکوردیا خیلی این تئاتر را حمایت کردند و این تئاتر هم طبق رابطه‌ای که من و زیبا با وجود این که همدیگر را ندیده بودیم، ساخته شد. تئاتر هم عجیب بود و ویژگی‌های خودش را داشت. به این شکل که کسی بازیگرها را نمی‌بیند. بازیگرها پشت یک پرده هستند و فقط صدایشان شنیده می‌شود. صحنه‌آرایی به شکل خانه‌هایمان بود. فرش و بالش بود. آدم‌ها می‌آمدند و دراز می‌کشیدند، چایی و شیرینی می‌خوردند؛ گوش می‌کردند. انگار در خانه خودمان قصه پدربزرگ، مادربزرگ‌مان را گوش می‌کردند. خوشبختانه خیلی کار خوبی شد خیلی مورد توجه قرار گرفت. در تورنتو چندین بار به زبان‌های فارسی، انگلیسی و فرانسه نمایش داده شد.
شما در کردستان فیلم ساخته‌اید؟ در مورد آن برایمان بگویید.
بله. اولین سفرم در سال 2005 بعد از سالها زندگی در کانادا رفتن به کردستان عراق بود. دوستان عزیزم شهرزاد مجاب و آقای امیر حسن‌پور مرا همراهی کردند. در آن زمان چهره‌ای که از زن ایرانی و خاورمیانه‌ای دیده می‌شد، تنها یک زن چادربه سر بود که دائما پای تلویزیون نشسته بود و گریه می‌کرد. دلیلی که می‌خواستم بروم این بود که زن‌های دیگری را از ایران نشان بدهم، با آن‌ها حرف بزنم، داستان آن‌ها را بیاورم. دغدغه من جمع کردن داستان زندگی آدم‌هاست. برابم داستان زندگی آدم‌ها خیلی مهم است. برای اینکه تنها روشی است که می‌شود آدم‌ها و یک کشور را شناخت. مهم نیست من چقدر تاریخ یک کشور را می‌خوانم، زمانی که من با یک کانادایی آشنا می‌شوم زندگی را از زبان او می‌شنوم؛ آنجاست که من به این کشور نزدیک‌تر می‌شوم. بنابراین فکر می‌کنم برای ما هم همینطور هست. داستان‌های زندگی مردمانمان اینجا گفته شود و اینجا مردم با ما آشنا بشوند که ما چه کسانی هستیم.... ما به کردستان رفتیم. با بسیاری از جوان‌هایی که پیشمرگه بودند مصاحبه کردم، البته این مصاحبه در آنجا تمام نشد. ما به سوئد رفتیم و با نسل قبل این زنان پیشمرگه که دیگر سنی از ایشان گذشته مصاحبه را ادامه دادیم. در واقع با سه نسل پشت هم از زنان ایرانی کرد مصاحبه و فیلم ساختیم. به همین دلیل ساختش طول کشید.
P22-946046 10152055001674770 848584197 n
محل فیلم‌برداری، کردستان عراق بوده است؟
بله. درسته من این زنان را آنجا و در سوئد ملاقات کردم. اسم این فیلم هم سمبولیک شد. برای اینکه ما هر جا با این زنان پیشمرگه می‌رفتیم، هر جا کوه و دشت و کنار آب در هر فرصتی می‌رقصیدند؛ رقص جزو زندگیشان بود و من خودم رقص را خیلی خیلی دوست دارم ولی اینکه این مردم اینقدر شادی دوست دارند و اینقدر لبریز از زندگی هستند؛ برای من خیلی خیلی اهمیت داشت. بنابراین با شهرزاد فکر کردیم و تصمیم گرفتیم عنوان «رقص برای تغییر» را به‌عنوان نام فیلم انتخاب کنیم. و این داستان زندگی شش زن کرد هست از سه نسل. و از طریق داستان زندگی این‌ها تاریخ ایران گفته می‌شود. به ایران در دوران انقلاب چه گذشته؟ چه شده؟ چه به ما گذشته؟ و تا الان...
P22-19030248 10155358445529770 1310148544935903641 n
این فیلم را در مونترال نمایش دادید؟
بله در ماه مارچ در خانه فرهنگ مونت‌رویال نمایش داده شد.

برای ایرانی‌ها هم این فیلم را نمایش داده‌اید؟
متاسفانه به خاطر مشغله کاری زیادی که دارم نتوانستم این کار را برنامه‌ریزی کنم. اما با کمال میل مشتاقانه استقبال میکنم.

شما عضو اصلی «انجمن کوتز، COHDS» مرکز تاریخ شفاهی دانشگاه کنکوردیا هستید. در این انجمن چه فعالیتی دارید؟
در واقع من جزو هیئت مدیره این انجمن هستم. من در اینجا کارهای هنری‌ام را پی می‌گیرم. مثلا هم اکنون در حال مونتاژ کردن فیلم تازه‌ام را هستم.

در مورد فیلم تازه‌تان به ما بگویید؟
اسم این فیلم هست «دَنگِبِژ» به کردی یعنی خواننده. شاید در فارسی خیلی جالب نباشد ولی در کردی دَنگِبِژ به خواننده‌های دوره‌گردی می‌گویند که در قدیم از این ده به آن ده می‌رفتند و وقایع و اخبار و داستان‌های مردم ده‌های قبلی را با آواز منتقل می‌کردند. این در فرهنگ کردی خیلی خیلی مهم هست. این فیلم داستان دو دختر جوان کُرد ایرانی و جزء “پژاک” هستند. خاله و خواهرزاده‌ که یکی از آنها خواننده و شاعر هست. در سنین خیلی جوانی حدود هفده سالگی به پیشمرگه‌ها پیوستند. در سال 2016 آخرین باری که آنجا بودم با ایشان مصاحبه کردم.

کی کار فیلم‌تان تمام می‌شود؟
امیدوارم به زودی. شاید یک ماه دیگر.

اینجا هم نمایش می‌دهید؟
در واقع توزیع‌کننده‌ای هست که کار نمایش را به عهده دارند.

چرا سراغ کردها رفتید؟ چه اتفاقی باعث شد؟
همیشه از جوانی‌ام کردها برایم خیلی مهم بودند. برای اینکه در ایران در جنبش سیاسی نقش خیلی مهمی داشتند و دارند. همیشه با همه فداکاری‌ها و جان‌فشانی‌هایی که کردند بیشتر از همه ملیت‌های ایرانی سرکوب شدند. آن‌ها جزو جدایی‌ناپذیر زندگی من هستند و من هرگز از خودم سوال نکردم. کردها در زندگی من یک «باید» هستند.
P22-IMG 7826
شهرزاد چقدر تغییر را دوست دارد؟
تغییر یعنی زندگی، اگر تغییر نباشد زندگی معنا ندارد. امروز به فردا تغییر می‌کند. مدلی که نفس می‌کشیم، حرف می‌زنیم. شهرزادی که سی سال قبل به این کشور آمد با شهرزاد امروز خیلی شباهت ندارد. باور من انسانیت است. در هر زمان و مکانی که می‌خواهد باشد. ولی خیلی چیزها عوض شده است. مثلا سالها قبل برای من باورم تنها فعالیت‌های سیاسی و تظاهرات بود اما الان در کنار همه فعالیتهای سیاسی و اجتماعیم در بسیاری مواقع با هنر بهتر می‌توانم حرف بزنم و با مردم ارتباط برقرار کنم. آدمها تشنه تغییر هستند، تغییر برای دنیایی بهتر و راه‌ها را حتما پیدا می‌کنند. تغییر بخشی از زندگیست.

مصاحبه با گپ و گفت و گویی خودمانی خاتمه می‌یابد و من در خط به خط این مصاحبه شهرزاد ارشدی را سمبلی از مقاومت و مبارزه می‌بینم.