14آگوست2018

22 تیر 1396 نوشته شده توسط 

فاطمه‌خانم

مهوش ندیمی
در ایران کارگری داشتیم به اسم فاطمه که من او را فاطمه‌خانم صدا می‌کردم. برعکس بیشتر خانم‌های کارگر که از بدبختی می‌نالند، او تقریبا زن خوشبختی بود، خانه‌ای داشت و خانواده‌ایی. از زندگیش راضی بود. فاطمه‌خانم زن سالم و درستکار و مومنی بود. چون مدت زیادی بود که به خانه ما می‌آمد یک نوع دوستی هم بین ما به‌وجود آمده بود. او از خانواده‌اش تعریف می‌کرد و می‌گفت شب‌های جمعه آخوندی که به او آقا می‌گفت، می‌آید منزلشان و برای آن‌ها صحبت می‌کند. از صحبت‌های او به خرافاتی بودنش پی برده بودم ولی فاطمه‌خانم از این جلسات راضی بود.
کم‌کم سرو صدا و تظاهرات مردم برای رفتن شاه و آمدن خمینی شروع شد. فاطمه‌خانم ما هم در این تظاهرات شرکت می‌کرد و از این موضوع خوش‌حال بود و دعا می‌کرد برای آمدن آقا و همیشه می‌گفت: خانم بگذار آقا بیاد ببین چه مملکتی خواهیم داشت.
به هر حال انقلاب به وقوع پیوست و حکومت و مملکت 2500 سال پادشاهی ما با یک کلمه حرف آقا که می‌گفت: «جمهوری‌اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش» تبدیل شد به جمهوری‌اسلامی. کشتارها، مصادره اموال، توهین و اهانت به مردمی که خود حکومت را به دست آن‌ها دادند، شروع شد. اولین ضربه را فاطمه‌خانم ما خورد. داماد جوانش را کشتند و پس از آن چند دختر و پسر و زن و مرد از همین خانواده را کشتند. پس از این کشتارها بود که فاطمه‌خانم فهمید به قول معروف چه کلاهی سرش رفته و به کلی از این رو به آن رو شد. مرتب راه می‌رفت و فحش می‌داد. می‌گفت کاش پاهای من چلاق شده بود و در این تظاهرات شرکت نمی‌کردم،‌ ای کاش دست‌های من می‌شکست یا صدایم خشک می‌شد و مرگ بر شاه نمی‌گفتم. از دین و ایمان برگشته بود. صدای او و صدای صدها هم‌وطن دیگر در گلو خفه شد.
ما هم در اوایل انقلاب که متوجه شدیم مراجع تقلید زمام امور را به دست خواهند گرفت با تجربه 150 ساله‌ای که از ظلم و ستم این طبقه بر جامعه نوپا و مظلوم بهائی داشتیم، می‌دانستیم که رایحه خوبی نخواهد وزید. فرزندان خود را برای ادامه تحصیل روانه آمریکا کردیم. امید داشتیم که اقلا سالی یک بار آن‌ها را خواهیم دید. ولی افسوس که چنین نشد. جنگ ویران‌کننده و خانمان‌سوز ایران و عراق شروع شد و هشت سال ادامه پیدا کرد. چه جوانان که بی‌گناه اسیر یا کشته نشدند و چه خرابی‌هایی که به بار نیاورد. چه مادران و پدران داغ‌دار و مصیبت‌زده که از مرگ فرزندان خود شدند و ما هم در آن میانه نتوانستیم به دیدار فرزندانمان نائل شویم. تا اینکه آقا جام زهر را سر کشیدند و خاتمه جنگ اعلام شد.
پس از انقلاب به مدت دو سال برای اسلامی کردن دانشگاه‌ها را بستند، فرودگاه‌ها هم کم‌وبیش بسته بود و به کسی اجازه خروج نمی‌دادند. خوب البته ما هم اجازه خروج نداشتیم و موفق به دیدار فرزندان‌مان نشدیم. تا اینکه اعلام کردند راه‌های کشور باز است و مردم می‌تواند برای گرفتن گذرنامه به اداره مربوطه مراجعه کنند.
پس از مدتی من هم با هزاران امید به اداره گذرنامه رفتم. وقتی که فرم مربوطه را پر می‌کردم، چشمم به کلمه مذهب افتاد. تا آن موقع برای خروج از مملکت کاری به دین و مذهب شما نداشتند. با دیدن این کلمه بدنم لرزید. مردد شدم، چون آن زمان بهائی‌ها را شناسائی می‌کردند و بعد از آن هم به زندان و شلاق و شکنجه و متاسفانه اعدام یا تیرباران محکوم می‌کردند. با خود گفتم حال مملکت جمهوری‌اسلامی است و شعار دادند استقلال آزادی جمهوری‌اسلامی. خوب من هم در نهایت آزادی نوشتم بهائی و ورقه را به مامور تحویل دادم. شماره‌ای به من داد و قرار شد دو هفته دیگر برای دریافت گذرنامه به اداره مربوطه مراجعه کنم. در این مدت چه ما و چه بچه‌ها خوش‌حال بودیم که بالاخره موفق به دیدار همدیگر خواهیم شد.
روز موعود فرا رسید و با هزاران امید و آرزو به اداره گذرنامه رفتم. وقتی نوبت من رسید، آمدن مامور تحویل پاسپورت طول کشید... قلبم شروع به تپیدن کرد، چه شده... بهائی هستم، الان ماموران می‌آیند و مرا می‌گیرند. بدنم می‌لرزید و خیس عرق شده بودم که مامور آمد و گفت خانم پرونده شما اشکال دارد و شما باید به اداره نخست‌وزیری بروید. از شنیدن کلمه اداره نخست‌وزیری زانوانم سست شد. رفتن به اداره نخست‌وزیری همان و گرفتار شدن و زندان و غیره هم همان. پس از لحظه‌ای تامل و کنترل اعصاب، دست خالی از اداره گذرنامه بیرون آمدم. و ملاقات فرزندان را به خدا سپردم. با دلی غمگین راهی منزل شدم.
روزها می‌گذشت و بعضی‌ها سوال می‌کردند رفتید دیدار فرزندانتان؟ می‌گفتم خیر. چرا؟ متاسفانه به ما پاسپورت نمی‌دهند. چرا؟ چون بهائی هستم و به بهائیان اجازه خروج و در نتیجه پاسپورت نمی‌دهند. آن‌هایی که خیلی دلسوز بودند، می‌گفتند خانم این حرف‌ها چیه؟ بهائی چیه؟ مسلمان چیه؟ یک کلمه بنویس مسلمان و برو بچه‌هات را ببین. می‌گفتم: هر دینی برای خود راه و روشی دارد. اگر در اسلام تقیه (یعنی دروغگویی) آزاد است، در دین من دروغ‌گویی جایز نیست. می‌پرسیدم اگر من دروغ بگویم آیا شما با همین دیدی که امروز مرا می‌بینید آن روز هم خواهید دید؟
روزی به ما خبر دادند که متاسفانه پسر ما در آمریکا با ماشین تصادف کرده و الان در بیمارستان است. پاهایم فلج شد. چند سالی بود که فرزندم را ندیدم و حال این خبر آمده و اجازه خروج هم ندارم که به دیدن و پرستاری او بروم. اتفاقا آن روز فاطمه‌خانم به منزل ما می‌آمد. وقتی وارد منزل شد و وضع مرا دید گفت: خانم چه شده؟ که من زدم زیر گریه و گریه امانم را برید. فاطمه‌خانم از دیدن ناراحتی من خیلی غمگین شد و فریاد می‌زد و به خودش می‌زد که خانم چرا گریه می‌کنید؟ با صدایی که گویی از ته چاه بیرون می‌آمد جریان را گفتم. او فوق‌العاده ناراحت شد. مادر از درد مادر خبر دارد. شروع کرد به گریه کردن و مرا در بغل گرفت و هر دو در آغوش هم اشک می‌ریختیم.
پس از مدتی گویا چیزی به یادش آمد خودش را از من جدا کرد و در حالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد گفت: خانم این حرف‌ها چیه این آخوندها درست کردند؟ هفته گذشته که ما روضه داشتیم. آقا تعریف می‌کرد یک روز حضرت علی قربانش بروم آمد خانه دید حضرت فاطمه قربانش بروم کمی کسالت دارد فوری رفت از درخت انار حیاط منزل همسایه‌شون که یک بهائی بود یک انار چید آورد و داد به حضرت فاطمه. او خورد و حالش خوب شد. با شنیدن این حرف در آن حال چنان خنده‌ای مرا فرا گرفت که سرم را زیر لحاف پنهان کردم که مبادا از خنده من قلب مهربانش آزرده شود.







محتوای بیشتر در این بخش: « سخن پرچم ایران و چند درد دل »