19فوریه2018

22 تیر 1396 نوشته شده توسط 

فلسفه معاصر خودی و غیر خودی نمی‌شناسد

یادداشت‌های یک ذهن خطرناک
روز کانادا، روزی تمرین ما برای رسیدن به صدای واحد است
حتی به این سطرها هم شک کنید
سجاد صاحبان زند
P54-B
درست در روزی که کانادایی‌ها صد و پنجاهمین سال تفاهم خود را جشن گرفتند، بخشی کوچکی از ایرانی‌های کانادا سر موضوعی که شاید چندان مهم هم نبود، بگو‌مگو کردند. بگذارید این جمله ۲۹ کلمه‌ای را کمی باز کنم. درست در روزی که کانادایی‌ها صد و پنجاه‌ساله شدن کشورمان را جشن می‌گرفتند، بخشی از ایرانی‌ها که قرار بود به عنوان کانادایی در این جشن شرکت کنند، درباره این‌که کدام نسخه از پرچم ایران را بالای سرشان بگیرند، کمی همدیگر را دلخور کردند. کانادایی‌ها، صد و پنجاه سال پیش، پیمانی را امضا کردند که بخش‌های مهمی از خاک این سرزمین را به هم پیوند می‌داد تا کشور کانادای فعلی را به وجود بیاورد. در پرونده روز کانادا که شماره پیش منتشر شد، به طور مبسوط نوشتیم که چطور ایالت‌های کانادا کم کم، بدون هیچ اجباری و با گفتگو به زبان مشترکی رسیدند تا کانادا شکل بگیرد. آن‌وقت بخشی از ایرانی‌ها مقیم مونترال، دومین شهر بزرگ سرزمین گفتگو، سر این‌که کدام پرچم را بالای سرشان بگیرند، به زبان واحدی نمی‌رسند. گروهی از ایرانیان پرچم پیشین ایران، یعنی پرچمی که نشان شیر و خورشید را در میان دارند می‌پسندند و برخی دیگر، پرچم جدید را، هرچند که پذیرش این پرچم را پذیرفتن همه سیاست‌های جمهوری اسلامی نمی‌دانند. خودم را در حدی نمی‌بینم ‌که قضاوت کنم کدامشان درست‌تر می‌گویند، اما نگرانم چرا ما ایرانی‌ها، با همه ادعایی که داریم نمی‌توانیم چند کلمه حرف حساب با هم بزنیم. ماجرا هم به همین چند سال اخیر برنمی‌گردد. محمدعلی جمالزاده در کتاب «خلقیات ما ایرانیان» یکی از مشکلات ما را ندانستن فرهنگ گفتگو دانسته است.
P54-E
پرچمی که به جای وحدت، دلیل جدایی‌ست
برای این‌که ببینیم مشکل کجاست، کمی وارد ماجرا می‌شویم. بخشی از ایرانیانی که منتقد جدی حکومت فعلی ایران هستند، پرچم رسمی این حکومت را نمی‌پذیرند. یعنی پرچمی که سازمان ملل متحد به عنوان پرچم رسمی ایران پذیرفته را قبول ندارند. بسیاری از این افراد به دلیل مشکلاتی که داشته‌اند کشورشان را ترک کرده‌اند و این حق هر کس است که انتخاب خود را داشته باشد. از طرف دیگر، بخشی از ایرانیان قرار دارند که به دلیل زندگی بهتر ایران را ترک کرده‌اند و چندان مشکلی با پرچم فعلی ندارند. بخشی از این گروه هوای دیدن خیابان‌های ایران و دیدن خویشاوندانشان را در سر دارند و گمان می‌کنند تصویری از آن‌ها با پرچمی که پرچم رسمی ایران نیست، می‌تواند برایشان دردسر درست کند. یا شاید اصلا بحث‌های سیاسی برایشان مطرح نیست و فقط در جستجوی پرچم رسمی (پرچم پذیرفته شده توسط جامعه بین‌المللی) کشور خود هستند. احتمال این‌که این افراد منتقدانی باشند که پرچم برایشان در درجه اهمیت نباشد هم وجود دارد. یکی از دوستانم خاطره‌ای از دکتر ابراهیم یزدی برایم تعریف کرد که یادآوری‌اش خالی از لطف نیست. او در ابتدای دوران ریاست جمهوری احمدی‌نژاد سفری به افغانستان داشت. یزدی در آن سفر از نکاتی حرف می‌زند که شاید با حرف‌های داخل کشورش متفاوت بوده. دوست من از او می‌پرسد که چرا متفاوت حرف زده و یزدی در جوابش می‌گوید که دوست ندارد اختلافاتی را که مربوط به داخل کشور می‌شود و به قول خودش خانوادگی است، در جایی دیگر عنوان شود. اگر از این زاویه نگاه کنیم، چرا اجازه می‌دهیم دیگران به دعوای خانوادگی ما وارد شوند. P54-c

ایرانی‌ها که به جای وارد شدن به بحث انتخاب پرچم، نگاهی طنزآمیز به ماجرا داشتند. کدام ایرانی است که چلوکباب دوست نداشته باشد؟
ماجرای انتخاب پرچم همواره یکی از مشکلاتی بوده که ما ایرانی‌ها در سال‌های اخیر با آن مشکل داشته‌ایم. پرچم که معمولا یکی از عوامل وحدت در ملت‌هاست، برای ما نقشی برعکس داشته است. در جام جهانی سال ۲۰۱۴، گروهی پرچم‌های شیر و خورشید را بالا بردند و گروهی دیگر پرچم فعلی را و تقریبا هر دو دیگری را به چیزی متهم کردند. اصولا ما ایرانی‌ها عادت داریم برای هم نسخه صادر کنیم و به نقد همدیگر بپردازیم، خواه در انتخاب پرچمی که بالای سر می‌بریم یا بحث شرکت در انتخابات. در میان همه دعواهایی که بر سر انتخاب پرچم در روزهای جام‌جهانی در گرفت، هموطنی پرچم ایران را با نشان چلوکباب در دست گرفت. می‌گفت که کمتر ایرانی‌ای است که چلوکباب را دوست نداشته باشد و در نتیجه این پرچم طنزآمیز می‌تواند وحدت‌بخش هم باشد. البته این دوست هم قطعا مخالفانی خواهد داشت، افرادی مثل خسرو شمیرانی که به دلیل روحیه‌ مهربان‌شان گیاه‌خواری پیشه کرده‌اند.
فلسفه، فرهنگ و گفتگو
معمولا وقتی کلمه فلسفه به میان می‌آید یک‌سری از دوستان پا می‌گذارند عقب. برای این‌که گول‌تان بزنم خاطره‌ای از علی پروین تعریف می‌کنم. این خاطره به شدت فلسفی است. علی پروین و فلسفه؟ بله.
گروهی از دوستان ورزشی نویس روزی برای گفتگو با علی پروین به بنگاه معاملاتی‌اش می‌روند. گفتگو به درازا می‌کشد و در نهایت وقت ناهار فرا می‌رسد. علی پروین بدون این‌که از کسی بپرسد به پادو بنگاهش می‌گوید به « اصغر، واسه آقایون شیش‌لیک بگیر». او این غذا را سفارش می‌دهد چون به گمانش بهترین غذایی است که می‌تواند به مهمانانش بدهد. اصلا به این نکته فکر نمی‌کند که کسی ممکن است شیشلیک دوست نداشته باشد. احتمالا در نگاه علی پروین، شیشلیک یکی از بهترین غذاهای دنیاست. او نمی‌خواهد یا نمی‌تواند از عینک دیگری به دنیا نگاه کند. در همین هنگام، یکی از دوستان به طنز یا جدی به پروین می‌گوید که گیاه‌خوار است. کاپیتان و مربی سابق پرسپولیس و تیم ملی می‌گوید:« واسه آقا برگ بگیر». این طنز علی پروینی فقط از آدم باهوشی مثل او بر می‌آید، آدمی که یاد نگرفته دنیا را از عینک دیگران ببینید، اما می‌داند که هر سوالی، در بن‌بستی راه‌حلی دارد.
تاریخ فلسفه از گفتگو شروع شده است، از این‌که حرف دیگران را بشنویم و بدانیم همه حقیقت نزد ما نیست. علی پروین گمان می‌کرد که همه حقیقت را می‌داند. همه حقیقت برای او یعنی برای بهترین مهمان‌هایت، غذای مورد علاقه خودت را فراهم کن. اما این درست بود؟ قطعا نه. این یکی از مشکلات ما ایرانی‌هاست. نمی‌گویم شرقی‌ها، چون مخاطبم در این یادداشت ایرانی‌ها هستند. ما ایرانی‌ها گمان می‌کنیم که حقیقت نزد ماست و بقیه فهم ناقصی ازآن دارند. حتی خود من، گمان می‌کنم که در حال نوشتن بهترین نظرات جهانم و اتاقم مرکز جهان است، اما تا چه اندازه حرف‌هایم پایه و اساس دارد؟ به همه چی شک کنید، به باورهایتان، به همه چیزهایی که فکر می‌کنید درست است و ممکن است نباشد. حتی به این سطرها شک کنید.P54-D
تاریخ فلسفه با افرادی مثل افلاطون شروع شده می‌شود، فردی که همواره در گفتگو با دیگران بود. او در اغلب این گفتگوها در تلاش بود تا به دیگران بگوید نظر شما اشتباه‌ است. به دیگران بگوید که فکر کنید. نظر درست کدام است؟ فلسفه فقط جایی است برای فکر کردن. آیا ما ایرانی‌ها چنینم؟ آیا سخنان دیگران را گوش می‌دهیم؟ یا آن‌که با پیشداوری به سراغ دیگران می‌رویم و حرف‌هایشان را نشنیده رد می‌کنیم؟
خاطره‌ای از دانشجویان ایرانی دوره قاجار وجود دارد که نمی‌دانم چقدر سندیت تاریخی دارد. می‌گویند دانشجویان ایرانی قرار بوده در یک رژه شرکت کنند و باید در حین رژه، سرود ملی خود را می‌خوانند. ایرانی‌ها در آن زمان گویا سرود ملی نداشته‌اند و یا شاید این دانشجویان آن را بلد نبوده‌اند. آن‌ها قرار می‌گذارند چیزی بخوانند که همه بلدند. « عمو سبزی فروش» می‌خوانند! به عنوان سرود ملی. خارجیانی که به تماشا نشسته‌اند معنایش را نمی‌داند. اما خوبی‌ این سرود این است که همه آن را به خوبی بلدند و می‌توانند یکصدا آن‌را بخوانند. دوگانگی در کار نیست. ای‌کاش همین پرچم چلوکباب را در دست بگیریم و هم‌صدا باشیم.

عمو سبزی فروش و پرچم چلوکباب
خاطره‌ای از دانشجویان ایرانی دوره قاجار وجود دارد که نمی‌دانم چقدر سندیت تاریخی دارد. می‌گویند دانشجویان ایرانی قرار بوده در یک رژه شرکت کنند و باید در حین رژه، سرود ملی خود را می‌خوانند. ایرانی‌ها در آن زمان گویا سرود ملی نداشته‌اند و یا شاید این دانشجویان آن را بلد نبوده‌اند. آن‌ها قرار می‌گذارند چیزی بخوانند که همه بلدند. « عمو سبزی فروش» می‌خوانند! به عنوان سرود ملی. خارجیانی که به تماشا نشسته‌اند معنایش را نمی‌داند. اما خوبی‌ این سرود این است که همه آن را به خوبی بلدند و می‌توانند یکصدا آن‌را بخوانند. دوگانگی در کار نیست. ای‌کاش همین پرچم چلوکباب را در دست بگیریم و هم‌صدا باشیم.

پرچم ایران در گذر زمان
پرچم ایران به طرح شیر و خورشید ربطی به حکومت پهلوی ندارد و به گذشته تاریخی ایرانی برمی‌گردد. حتی در دوران مشروطه، آن‌را نمادی از شجاعت و دلاوری حضرت علی می‌دانستند. پرچم فعلی ایران هم، بعد از گذشت سه دهه دیگر هویت انقلابی ندارد. یک نماد رسمی است. دست‌کم بعد از جام جهانی ۲۰۱۴، که زنانی با پوشش مورد انتقاد حکومت ایران آن را بر تن بستند، این پرچم دیگر هویت سابق را ندارد.

پرچم نشانی از هویت ملی
فرانسه انقلاب کرد، اما پرچم کشورش را تغییر نداد. همان آبی و سفید و قرمز. منتها شعارهای جدیدی را برای پرچم‌اش تعریف کرد. پرچم هر کشوری، هویت مردمان آن کشور است و نشان دیدگاهش به جهان. دیدگاه مردم با انقلاب‌ها عوض نمی‌شود، همان‌طور که همه ملاها فاضل نیستند.
خودی و دیگری در فلسفه معاصر
احتمالا یورگن هابرماس معرف حضورتان هست. او سه عامل را برای رفتارها اجتماعی انسان مهم می‌داند. یکی این‌که چطور آدم می‌تواند به مسایل طبیعی غلبه کند؛ هر مساله‌ای که در طبیعت ماست. دیگر این‌که چطور می‌تواند انسان با دیگران ارتباط برقرار کند و دیگر این‌که چطور با مساله قدرت کنار می‌آید. او یک نئومارکسیست است، اما از آن مریدهایی نیست که دربست حرف مرادش را باور داشته باشد. مارکس معتقد بود که قدرت یا رابطه مبتنی برقدرت از همه چیز مهمتر است. اما به گمان هابرماس، گفتگو مهمترین اتفاقی است که می‌تواند در جامعه بشری روی دهد.
تمام نگاهی که به گفتگو در کل تاریخ فلسفه شده به یک طرف، نگاه پسامدرن‌ها به این قضیه یک طرف. البته ماجرا کمی قبل‌تر شروع شده، از مکتب فرانکفورت و با گئورگ گادامر، کسی که بسیاری او را با هابرماس در یک مکتب فکری قرار می‌دهند. گادامر، گفتگو را یکی از مراحل مهم فلسفه می‌دانست و می‌گفت که اگر می‌خواهیم فلسفه بخوانیم، باید از نگاه گفتگویی ارسطویی و افلاطونی شروع کنیم. به نظر او، فلسفه افلاطونی یعنی تمامی حقیقت نزد کسی نیست و باید بدون پیشداوری با هم گفتگو کنیم. زبان وسیله‌ای است برای رسیدن به حقیقت. ازنظر گادامر راه ديگري براي فهم و رسيدن به حقيقت جز با همين روش تعامل وجود ندارد. این همان‌چیزهایی است که مولوی قرن‌ها پیش گفته بود، در روایت «اتاق تاریک و فیل» یا در «آینه تکه‌تکه شده».
تقریبا همه فیلسوفان پست‌مدرنیسم، دوستدار گفتگو بوده‌اند. ژان بودریار و ژاک دریدا سرآمد این نوع تفکر هستند. از دیدگاه آن‌ها هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد و همه مرزها سیال هستند. به همین دلیل در فلسفه پسامدرن، برنامه‌های درجه دو آخر شب تلویزیون همان‌قدر اهمیت دارند که شاهکار سینمایی فدریکو فلینی. فلسفه پسامدرن درس دیگری هم برای ما دارد. این‌که مرز خودی و دیگری، آن‌چنان که ما فکر می‌کنیم آهنین نیست. شاید بودن ما در این سرزمین، نتیجه نگاه پست‌مدرن‌هاست. آن‌ها مهاجر پذیرند. آن‌ها نگاه متفاوت را می‌پذیرند.
 

برای دیدن لینک مرتبط اینجا کیلک کنید:یک درد دل، یک گله یا يک سوال

برای دیدن لینک مرتبط اینجا کیلک کنید:با علیرضا فروتن به بهانه برگزاری رژه روز کانادا