22اکتبر2017

07 تیر 1396 نوشته شده توسط 

خشونت، اسلحه و آزادی؛ آیا آزادی‌ فردی باید مرزی داشته باشد؟

یادداشت‌های یک ذهن خطرناک
افسار فلسفه بر اسب سرکش آزادی
سجاد صاحبان‌زند
P54-1

سالانه فقط ۱۳۰۰ کودک در آمریکا به قتل می‌رسند. تعداد بیشتری در بقیه نقاط جهان کشته می‌شوند. این کودکان قربانی تجارت اسلحه هستند، قربانی قانونی که آزادی اسلحه را سمبول آزادی فردی می‌داند
پول، بزرگترین دشمن ماست. نه این ‌که فکر کنید که چون گربه دستش به گوشت نمی‌رسد، وانمود می‌کند به علفخوار بودن. نه! برای اثبات این جمله ساده، کافی است نگاهی به اخبار روز بیندازید. همه بخش‌های خبری را می‌گذارم کنار و به خشونت کوری می‌رسم که این روزها بیشتر از گذشته ما را تهدید می‌کند: تروریست‌هایی که هر لحظه ممکن است اسلحه در برابر ما و یا یکی از اعضای خانواده ما بگیرند و فاجعه‌ای دیگر تولید کنند. شاید با خودتان فکر کنید که بخش مهمی از این خشونت‌ها، نتیجه گرایش‌های مذهبی‌ افراطی است و این ماجرا هیچ ربطی به پول ندارد. اولا این‌که این عبارت که همه تقصیرها را بیندازیم سر متعصب‌های دینی، کار عاقلانه‌ای نیست و به نوعی پاک کردن صورت مساله است، دیگر این‌که حتی در صورت درست بودن فرضیه، باز هم پول عامل موثری است. کاش یکی بیاید کاری پژوهشی در مورد کسانی که دست به ترور و کشتار دسته‌جمعی می‌زنند انجام دهد. نمی‌گویم به طور صد در صد، اما یکی از مشکلاتی که بسیاری از جوانان نسل دوم مهاجر را به سمت افراطی‌گیری می‌کشاند فاصله طبقاتی‌ای است که بین آن‌ها و جوانان همسن‌شان وجود دارد.
یکی از جوانان ایرانی را می‌شناسم که هم‌اکنون در یکی از بی‌شمار مدرسه‌های آموزش اسلامی لندن در حال درس خواندن است. این جوان البته اهل خشونت نیست. یعنی فعلا در فکر آرامش درونی است. او خانواده‌اش را در کپنهاگ رها کرده تا در لندن درس اسلامی بخواند و جالب این‌که نه تنها پدر و مادرش علایق دینی ندارند، که حتی به نوعی ضددین هم هستند و بعد از انقلاب ایران، به دانمارک پناهنده شده‌اند. داستان این جوان ایرانی– دانمارکی از زمانی آغاز شد که می‌خواست برای نوشیدن به بار برود و موفق نشد، چون برای ورود به بار باید ورودی قابل توجهی می‌پرداخت و نداشت. کمی بعد با چند نفر دیگر از دوستانش شیشه‌های بار را شکستند. پلیس دستگیرش کرد و حدود نیم ساعت در دفتر پلیس ماندند تا خانواده برای بردنش آمدند. صاحب بار درخواست هیچ غرامتی نکرد، اما ماجرا آن‌قدر بر این جوان گران آمد که زندگی‌اش عوض شد. آن‌ها در یکی از محله‌های کپنهاگ زندگی می‌کردند که مهاجران زیادی در آن زندگی می‌کنند. او به سمت جوانان مسلمانی کشیده شد که پدران و مادران‌شان از نقاط مختلف جهان به این شهر کوچیده بودند. باقی ماجرا همان است که در ابتدا گفتم. شاید اگر این جوان قدرت رفتن به بار را داشت، شاید اگر به دلیل توان کم مالی در یک منطقه ارزان و مهاجرنشین زندگی نمی‌کرد، الان در مسیر دیگری بود. قصد نقد کردن هیچ مسیری را ندارم، اما مثالی زدم تا نشان دهم که بخش مهمی از خشونت کوری را که این روزها شاهد آنیم، مسایل مالی و شکاف طبقاتی است.
به هر حال هر روز در اخبار می‌خوانیم که یکی به نام اسلام دیگری را می‌کشد و دیگری در مقابله با اسلامی شدن دست به کار متقابل می‌زند. هفته گذشته یک ماشین به سمت جمعیتی در نزدیکی لندن راند و چندین نفر کشته شدند. در همین روز، ماجرایی در پاریس رخ داد که عاملش یک افراط‌گرای مسلمان بود. بیایم اصلا این خشونت کور مذهبی را کنار بگذاریم. بیاییم به این ماجرا بپردازیم که آزادی نگهداری اسلحه و تجارت آن، چه مشکلاتی را برای ما ایجاد کرده است، اسلحه‌هایی که شاید اگر منافع مالی نداشت، تجارتش تعطیل می‌شد.
بی‌بی‌سی چند روز پیش گزارش داد که بر اساس یک مطالعه دولتی در آمریکا، سالانه حدود ۱۳۰۰ کودک زیر ۱۷ ساله در اثر جراحات مرتبط با تیراندازی در این کشور کشته می‌شوند. همچنین هرسال حدود ۵۸۰۰ کودک هم در اثر اصابت گلوله به شدت زخمی می‌شوند. همه این حوادث در اثر استفاده از اسلحه روی می‌دهد. کاترین فالرکه این مطالعه را هدایت کرده است به خبرگزاری رویترز گفت: «جراحات ناشی از سلاح‌گرم ازعوامل اصلی مرگ کودکان زیر ۱۷ ساله در آمریکاست. هر روز حدود ۱۹ کودک در اثر زخم گلوله می‌میرند یا در بخش اورژانس تحت مداوا قرار می‌گیرند.» این ماجرا فقط مختص آمریکا نیست. در دسامبر سال ۱۹۸۹، فردی مسلح وارد دانشگاه پلی‌تکنیک مونترال خودمان شد و ۱۴ زن را کشت. در سال ۲۰۰۶ یک فرد مسلح به کالج داسون رفت، یک نفر را کشت و ۱۶ نفر مجروح شدند. به این فهرست می‌توان باز هم اضافه کرد.
آزادی نگهداری اسلحه برای محافطت یا برای جنایت؟

P54-Aks-asli    
آزادی یعنی هر کاری که خواستی می‌توانی انجام بدهی اما خودت مسئول همه کارهایت هستی.
مطابق متمم دوم قانون اساسی آمریکا که در سال ۱۷۹۱ تصویب شده، همه افراد می‌توانند برای حفاظت از خود از اسلحه استفاده کنند. اما همین ماجرا کلی دردسر برای آمریکایی‌ها درست کرده. ماجرای کشته شدن ۱۳۰۰ کودک زیر ۱۷ سال به یک طرف، ترورهای بسیار مهمی که در آمریکا روی داده به یک طرف. فقط یازده رییس‌جمهوری آمریکا هدف ترور بودند: از ابراهام لینکلن گرفته تا جان اف کندی. تئودور روزولت هم ترور شد، اما جان سالم به در برد. به این همه خشونت علیه دیگران، باید خشونت علیه خود را هم اضافه کرد. در آمریکا، نیمی از خودکشی‌ها و شصت درصد قتل‌ها با اسلحه گرم انجام می‌شود. به این ترتیب، دیوانه‌‌ای سنگی را داخل چاه انداخته که میلیون‌ها آمریکایی و شاید غیرآمریکایی باید تاوانش را پس بدهند.
موافقان داشتن اسلحه معتقدند که خلافکارها به هر نحوی که شده به اسلحه دست پیدا می‌‌کنند، در نتیجه باید برای افراد عادی امکان داشتن اسلحه فراهم شود تا بتوانند از خود دفاع کنند. می‌گویند در بیشتر ایالت‌های آمریکا، برای خریدن اسلحه باید گواهی سوپیشینه داشته باشند. یا مثلا در برخی از ایالت‌ها، وقتی اسلحه می‌خرید، ۱۰ روز دیگر می‌توانید آن را تحویل بگیرید، به دلیل که خدای نکرده تحت تاثیر یک جنون آنی قرار نگرفته باشید. اما این موافقان هیچ جوابی برای اسلحه‌های به سرقت رفته ندارند. در آمریکا سالایانه ۳۴۰ هزار قبضه اسلحه به سرقت می‌رود ( به این می‌گن شاه دزد: دزدیدن اسلحه از فرد مسلح).
فلسفه، آزادی را نامحدود نمی‌داند
آزادی با اسم‌ها و نمادهای گوناگون همیشه یکی از بحث‌های مهم فیلسوف‌ها بوده است. نگاهی به مکتب‌های فلسفی بکنید. همه‌شان ادعا می‌کنند که می‌خواهند راه را برای آزادی انسان باز کنند. مارکسیست‌ها، رهایی را در آرمانشهر سوسیالیستی می‌دانند و لیبرال‌ها در جامعه باز. هر کدامشان هم مزایا و معایب خودشان را دارند. ترکیبی از این ایده‌ها را می‌توانیم در دولت‌های شبه سوسیالیستی اسکاندیناوی ببینیم. کانادا هم قوانینی مشابه با این کشورها دارد و کبک خیلی بیشتر به قوانین اجتماعی کشورهای اسکاندیناوی توجه می‌کند. این‌که بگوییم سوسیالیسم بد است چون در شوروی سابق فاجعه به بار آورد درست نیست. شاید به مثالم بخندید، اما همین چند هفته پیش استقلال تهران هم در یک بازی شش گل از حریف اماراتی‌اش خورد. با این همه یکی از پرافتخارترینتیم‌های آسیایی است. پرسپولیس هم سه چهار سال پیش ۵ گل از الغرافه خورده بود، اما امسال آبروداری کرد. یااین‌که نتیجه سیاست لیبرال می‌تواند فردی مانند دونالد ترامپ باشد، در حالی که استالین هم خود را رهبر کشور سوسیالستی شوروی می‌دانست.
از فلسفه سیاسی لیبرال و سوسیال دموکراسی که بگذریم به ذات فلسفه می‌رسیم. تقریبا همه فیلسوف‌ها در مورد آزادی حرف زده‌اند، از افلاطون که جمهوریت و گفتمان را مطرح کرد تا ژاک دریدا که هیچ محدویتی برای انسان را نمی‌پذیرفت. دریدا یکی از مخالفان وجود داشتن مرز بین کشور‌ها بود و شاید نظرات افرادی مثل او بود که سبب به وجود آمدن اتحادیه اروپا شد.
برای آن‌که کمی جزیی‌تر به ماجرا بپردازم، از ژان ژاک رسو شروع می‌کنم. راستش را بخواهید از قدیم‌ها از این آدم خوشم می‌آمد، نه برای آن‌که یکی از شروع کنندگان زندگی مدرن بود، که به دلیل آهنگ زیبای اسمش. طنین حرف «ژ» در اسمش یک‌جورهایی ایجاد موسیقی می‌کند. جدای از این اسم خوش آهنگ، رسو زندگی خوش‌آهنگی هم داشت. او طرفدار آزادی انسان بود. به طور کامل. خودش نمونه کاملی از این آزادی خواهی را در زندگی‌اش اجرا کرد. در قرن هفدهم با زنی زندگی می‌کرد و سه بچه داشتند. بدون ازدواج رسمی. دلیل این بود که می‌خواست از قوانین اجتماعی سرپیچی ‌کند.
رسو معتقد بود انسان آزادی‌اش را فقط در اجتماع به دست می‌آورد. او معنقد بود انسان از روزی که طبیعت را رها کرد، آزادی‌اش را از دست داد و حالا که نمی‌تواند یا نمی‌خواهد به طبیعت برگردد باید این آزادی طبیعی را در جامعه بسازد. همین‌جا از همه روسویی‌ها عذرخواهی می‌کنم اما به قول دوستان، احتمالا در ذهن‌اش تصور می‌کرده چون دو اسب برای ازدواج به کلیسا نمی‌روند، پس انسان‌ها هم برای رسیدن به آزادی طبیعی باید چنین کنند. به هر حال شش هزار سال قبل، خبری از این بگیر ببندها نبود که!
به نظر رسو زمانی انسان به تکامل می‌رسد که آزاد باشد. البته در این مسیر، او را باید در کنار دیگر فیلسوفان دوره روشنگری قرار داد، اندیشمندانی همچون کوندورسه. رسو همچنین معقتد بود وقتی قدرت در اختیار همگان است، در واقع در اختیار کسی نیست. چون شما نمی‌توانی یک نفر را نشان بدهی و بگویی تو رییسی و مسئولیت داری، چون همه دارای مسئولیت و قدرتند. این‌ حرف‌ها با این‌که در نظر خیلی خوب می‌آیند و تا اندازه زیادی درستند، اما همین ماجرای آزادی اسلحه آمریکا را ایجاد می‌کنند. مطابق حرف او، وقتی همه اسلحه دارند، انگار کسی اسلحه ندارد. این یعنی همین غرب وحشی. این یعنی همین فیلم‌های وسترن که به هر کس بگویی بالای چشمت ابروست، با اسلحه برایت سمفونی نهم بتهوون را اجرا می‌کند. و آمریکا در همین تئوری قرن هفدهمی باقی مانده است.

P54-2
مطابق عقاید رسو، وقتی همه اسلحه دارند، انگار کسی اسلحه ندارد. این یعنی همین غرب وحشی. این یعنی همین فیلمهای وسترن که به هر کس بگویی بالای چشمت ابرو است، با اسلحه برایت سمفونی نهم بتهوون را اجرا می‌کند و آمریکا در همین تئوری قرن هفده باقی ‌مانده
کانت نگاه معقولانه‌تری به آزادی دارد. او همان آدمی است که هرگز از زادگاهش بیرون نرفت، هر روز بین ساعت ۲ تا ۳ پیاده‌روی می‌کرد و چنان کارهایش منظم بود که افراد ساعت‌هایشان را با او تنظیم می‌کردند. مثل اتوبوس‌های مونترال نبود که!
از نظر کانت، انسان در هر مسیر عقلی به آزادی می‌رسد. او شیفته آزادی است، با وجود این او آزادی مطلق را با زندگی زندگی جمعی سازگار نمی‌داند. اگر هر کس به دلخواه خودش رفتار کند سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. نه قانونی وجود دارد و نه جامعه‌ای. او معتقد بود که آزادی و نظم باید در کنار هم باشند و این را وظیفه حقوق می‌دانست. از کانت خیلی سریع رد شدیم، چون اگر کمی بیشتر می‌ماندیم باید چیزهایی می‌شنیدیم که برایمان فرقی با زبان چینی سلیس نداشت. نگران نباشید. از هگل، جان استوارت میل و اریکفروم هم به خلاصه می‌نویسم.
اگر از اسم هگل و دیالکتیک می‌ترسید، اشتباه می‌کنید چون اگر این نظریه‌ها نبود ما الان در شرایط برده‌داری زندگی می‌کردیم. هگل غزل‌سرای آزادی است و آزادی را هدف خلقت آدم می‌داند. او معتقد است که در مسیر رسیدن به آزادی است که زندگی و تاریخ شکل می‌گیرد. او می‌گوید این ‌جوری نیست که به دلخواه خودتان آزادی را انتخاب کنید، چون آزادی یک ضرورت است. البته او هم مثل کانت معتقد به آزادی محدود است. یعنی انسان در حدی آزاد است که به آزادی دیگران لطمه نزند. متاسفانه مثال اسب را نمی‌توانم استفاده کنم، چون طرفدارهای هگل، مثل پرسپولیسی‌ها تیفوسی هستند. یکی‌اش همین دکتر رضا داودی خودمان. سو‌پیشنه ندارد و طبق قانون کانادا اسلحه هم می‌تواند بخرد. من هم ترسو هستم و از یخ در حال انجماد همان‌قدر بخار بلند می‌شود که از من.
جان استوارت میل که از مشهورترین فیلسوف‌های سیاسی است هم طرفدار آزادی انسان است. او معتقد است که دولت‌ها، به اسم قانون آزادی را از بین می‌برند. البته میل مثل ژان ژاک رسو، طرفدار دویدن در دشت‌ها و عشق‌بازی نبود.
در انتها می‌خواهم به اریک فروم برسم و البته می‌دانم که اسم و عقاید کلی آدم دیگر این وسط حذف شد. فروم عاشق آزادی است و کلی حرف خوب درباره‌اش دارد، اما معتقد است که آزادی گاهی دشمن آزادی است. مثلا در جامعه آزاد، هر کس هر جور که دلش می‌خواهد، می‌تواند زندگی کند، اما این استقلال گاهی به تنهایی، ترس و ناایمنی می‌رسد. در این‌جاست که فرد می‌خواهد خودش را به چیزی بچسابند، به فردی، عقیده‌ای یا چیزی. سلطه‌پذیر می‌شود. می‌گوید گاهی آزادی آن ‌قدر ترسناک است که مردم دوست دارند آن‌را به کس دیگری بدهند و طوق بردگی به گردن بیاویزند. خیلی ساده است: آزادی مسولیت دارد. مردم آلمان همه تقصیرها را گردن هیلتر انداختند، در صورتی که اگر آزاد بودند باید خودشان جواب می‌دادند.
به عنوان تیتراژ پایانی، آهنگی از ونجلیز و دو اسب را که در طبعیت می‌دوند، در ذهن‌تان تجسم کنید.