21آگوست2017

24 خرداد 1396 نوشته شده توسط 

دل‌نوشته‌های خوانندگان

حقیقت

هر نگاه تو بشارتگر یک دیدارست
سینه از صحبت ناگفته بسی سرشارست

نشنود جز خودم هر چند که فریاد کشم
چون که بین دل ما حایل و صد دیوارست

مانده‌ام حبس در این تنگی تنهایی خویش
کار من رفتن و باز آمدن و تکرارست

من در این ساحل آرام و تو در طوفانها
اینچنین فاصله طولانی و بس دشوارست

جز به ایما و اشارات سخن نتوان گفت
دل ز این لکنت و گنگی زبان بیزارست

سال‌ها رفت و نشد تا که بگویم با تو
آنچه یک عمر در این خانه دل اسرارست

در شگفتم که حقیقت چه گناهی دارد
که در عالم همه جا غرقه‌به‌خون بردارست

صادق ستوده

سه‌شعر
۱.
وقتی می‌خندی
کوچک‌ترین چالِ گونه‌ات
عمیق‌ترین وسوسه‌ی بوسه می‌شود
کمتر بخند
نگذار بزرگترین چالش حقوق بشر
بحران آغوش تو باشد
کمتر بخند
تا من، فاشیست‌ترین شاعر بی‌شعر
گوش‌هایت را
بمباران ترانه نکنم
کمتر بخند
انقلابی‌ترین رهبران جهان
چپ می‌زنند
کمتر بخند
دنیا به مبلغان دینی شک می‌کند
کمتر بخند
و بگذار سهم تک‌تک انسان‌ها از رویا
خواب خنده‌های تو باشد

۲.
هر بار که شعرى عاشقانه مى‌خواند
حالش بد مى‌شود
مى‌خواهد تمام کلمات را
بالا بياورَد
گوشه‌اى تنها مى‌نشيند
سيگارى روشن مى‌کند
فراموش مى‌کند
و مشغول مردن مى‌شود
اما
هر بار که تو را مى‌بيند
شعر مى‌گويد
و آن هم
عاشقانه
کلافه مى‌شود
و مى‌سوزاند
تمام شعر ها را
و باز بالش اش
خيس مى‌شود
چون
نه مى‌ميرد
و نه زندگى
هر بار که او را مى‌بينى
حالت بد مى‌شود
مى‌خواهى تمام خاطرات را
بالا بياورى
گوشه‌اى تنها مى‌نشينى
سيگارى روشن مى‌کنى
فراموش مى‌کنى
و مشغول مردن مى‌شوى
اما
هر بار که نمى‌بينى‌اش
چيزى در قفسه‌ی سينه‌ات
تنگ مى‌شود
کلافه مى‌شوى
و آتش مى‌زنى
تمام آلبوم عکس ها را
و باز بالش‌ات
خيس مى‌شود
چون
نه مى‌ميرى
و نه زندگى

۳.
شب
سرم را بر بالش می‌گذارم
و به اولین انسانی فکر می‌کنم
که خوابید
و خواب دیدن را کشف کرد
و خواب تو را دید
و هر بار می‌فهمم
آتش کمترین اتفاق بود
وقتی که با خواب تو
می‌شود دلگرم شد
پس هر شب
به اولین انسانی فکر می‌کنم
که خوابید
و تو را خواب دید

علیرضا مظفری