11دسامبر2017

24 خرداد 1396 نوشته شده توسط 

خاطراتِ سیّد مصدّقِ آیرانیِ آذرگُشسپی

داستانِ دنباله‌دار
مهرانِ راد

قسمت ۱: سیتوپلاسم
من اهلِ روستایی به نامِ «آیران» از توابعِ کویرِ مرکزیِ ایران هستم. این که کسی نمی‌تواند این نام و نشان را در هیچ‌نقشه و اینترنت و گوگلی پیدا کند چیزی از ارزش‌هایِ آن نمی‌کاهد.
روستایِ ما اگرچه چهارتا دارودرخت دارد اما حقیقتاً کویر است، چون کویر یعنی تاسی، و تاس‌بودن با چارتا شویدِ مو مُنقلب نمی‌شود. این که مقداری درختِ سمج و بوته‌هایِ کج و معوج مانده‌باشد، نباید مارا به توهّم اندازد.
کویر همیشه این‌طور بوده و هست که اول آن‌وسط بی‌دارودرخت می‌شود و حاشیه‌ای سرسبز در اطرافش باقی‌می‌ماند، از این به بعد هرچه بُگذرد مرزها لاغرتر و آن تُنُکی و خلوتیِ میانی پهناورترمی‌گردد.
اسمش البته فرق نمی‌کند، شما بگو «تاس!»، بگو «کویر!»، بگو «تُنُکیِ میانی!»، هرچه باشد آیران است با مردمی مخصوص ْ که با همه‌یِ مردمانِ عالم فرق‌دارند .
نخست این که همه‌چیز را می‌دانند.
در آیران غیرممکن است کسی جوابِ سؤالِ شما را نداند. لازم نیست سؤال کنید، پیشاپیش همه‌یِ پاسخ‌ها به همه‌یِ پرسش‌هایِ ذهنیِ امروز، دیروز و فردایِ‌تان معلوم است. گاه می‌شود هنوز تویِ تاکسی ننشسته و حرفی نزده، راننده می‌گوید «چشم.» می‌پرسید «چه چشمی؟» می‌گوید «میدانِ آسیاب»، می‌گویید خیر «دهنه‌ی ِ بازار» می‌روم. می‌گوید «می‌دانم اما راه بسته است! باید آسیاب پیاده شوید.»
این را البته یک غیرِ آیرانی ممکن است ببیند و شگفت‌زده هم بشود اما هرگز درک نمی‌کند. همین‌که کسی بعضی‌چیزها را بداند به زودی خواهد فهمید که خیلی‌ چیزها را نمی‌داند برایِ چنین آدمی تصورِ کسی که همه‌چیز را بداند آسان‌نیست. رازِ محبوبیتِ آیرانی‌ها در میانِ غیرِآیرانی‌ها همین است، ایشان در آن‌سرحدات به «آنآیرانی» معروفند و چون معلوماتِ بی‌انتهایِ آیرانی‌ها را کشف‌کرده‌اند، دورتادورِ روستا کمین‌ می‌گیرند و هر آیرانیِ تنها و بی‌خیالی را که بتوانند، شکار می‌کنند. هدفشان این‌ است که «آیرانیِ همه‌چیزدان» را به آنآیران ببرند و پُست و مقام بدهند، (پُست و مقام که چه عرض کنم، مثلاً: استادِ دانشگاهی، وزیری، وکیلی و از این‌جور کارها که برایِ یک آیرانی -اگرچه به رویِ خود نمی‌آورد- ننگ است).
این در خونِ ماست که به‌پست‌ومقام بی‌اعتنا باشیم، بیرون از روستا که هیچ، شما در خودِ آیران بشو آبدار، بشو فرماندار، بشو هرچیزی، مردم -از آن به بعد-با تحقیر نگاهت می‌کنند. به همین قیاس -و صدبار بیشتر از این- نسبت به پیشرفت در خارج از آیران بی‌اعتنایند. شما هرچیزی را که در آنآیران داشته‌باشی بی‌مقدار است. عزت و آبرو، مال و منال، خانه‌ و ماشین و هرچیزی که فکرش را بکنی.

باورکنید هر دانه‌یِ شنی را که بادهایِ آیران حمل می‌کنند برایِ صاحبِ چنین روحیه‌ای به درجات از این «تویوتایِ هایلَندری» که من اینجا دارم و ماهی ۷۰۰ دلار بابتش هزینه‌می‌کنم باارزش‌تر است. شما فکر نکنید که آن شن‌ها همین‌طور شنِ خالی هستند.
خدا وکیلی تاکنون یک دانه‌یِ شنِ آیران را زیرِ میکروسکوپ دیده‌اید؟ «هایلَندر» که سهل است پورشه‌یِ «کاره‌را» هم این‌قدر آیرودینامیک نیست. رنگش را که دقت کنید گویی دریایی را در خود پنهان دارد. گویی همه‌یِ دریا یکباره در این دانه‌یِ شن رسوب کرده‌ و هزارها سال بر رسوباتِ آن گذشته‌است. چه ماهی‌ها و مور و ملخ‌هایِ رنگارنگی که در دلِ این رسوبات تخم نگذاشته‌اند و چه دُرّ و مرجان‌هایی که بر پیکرِ آن نروییده‌اند. هنوز ته‌مزه‌یِ شوری از اطرافِ این‌ دانه‌ی شن فهمیده‌می‌شود. نسیمی که از آن برمی‌خیزد ترکیبی متناقض از عُصاره‌یِ دریا و تفتیدگیِ کویر را باخود دارد. این دیرینگی و چند بُعدی‌بودن در ذره ذره‌یِ خاکِ آیران است که به تمامِ سلول‌هایِ مردمانش آگاهی می‌بخشد. کوچک‌ترین اغراقی نمی‌کنم « آگاهی» به معنایِ مطلقِ آن را می‌گویم. در «حیطه‌یِ مطلق» شما می‌توانید «بی‌نهایت» را لمس کنید.
آن که راننده‌یِ تاکسی پیشاپیش می‌داند شما کجا می‌روید، محصولِ همین «آگاهی در حیطه‌یِ مطلق» است. همه‌چیز را دانستن -پیش از بودن و پدید‌شدن-.این که بدانی آن‌چه را که هنوز نیست زمانی خواهد‌آمد، این یعنی پرده‌ی کلفتِ زمان را کنار زدن و از سجافِ آن به درون تابیدن.
وقتی آگاهی بی‌نهایت شد حریمِ خصوصی از بین می‌رود. وقتی همگان همه‌چیز را بدانند دیگر خلوتْ معنایِ خود را از دست می‌دهد. مثالِ خوبش مقایسه‌یِ انسان‌شناسی ِ آنآیرانی و آیرانی است؛
این‌جا - در آنآیران- هر آدمی به‌ظاهر یک ایرادی دارد؛
یکی «دیپرشن» دارد،
یکی«انگزایتی» دارد،
یکی از «نارسیزم» رنج‌می‌برد،
یکی در یک رابطه‌یِ «ابیوسیو» وارد شده
و این رشته را هرچه بگیری و بروی به آخر نخواهی‌رسید. همه‌یِ این‌ها اطلاعاتی خصوصی‌اند که قرار نیست غیر از دکتر‌ و شخصِ مریض کسِ دیگری بداند، حتا گاهی دادگاه و پلیس هم از دانستنشان محروم‌اند. به این ترتیب حریمِ خصوصی معنی‌دار می‌شود. دوباره همین حریمِ خصوصی آدم‌ها را به انزوامی‌کشد و دیپرشن را تشدید می‌کند. بقیه‌ی این درد و مرض‌ها همین‌طور، انگزایتی مالِ کسی است که حیطه‌ی خودش را در خطر احساس می‌کند، نارسیزم کسی دارد که خودش را تافته‌ی جدابافته می‌داند، خداوکیلی اگر همه همه‌چیز را می‌دانستند آیا کسی در رابطه‌ی «ابیوسیو» قرار می‌گرفت؟همه‌ی این‌ها به نحوی زاده‌ی دنیایی است که پر از حریم‌های خصوصی‌ست. در مقابل در روستای ِ آیران -به همین دلیل که حریمِ خصوصی وجود ندارد-هیچ‌کس هیچ ایرادی هم ندارد و اگر کسی بخواهد از این‌جور حرف‌ها پشتِ سرِ این و آن بزند ممکن است سرش را برباد دهد.
گفت آن یار کزو گشت سرِ دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد
در آیران هیچ‌کس هیچ کوفتی ندارد، حتا اگر خودش بگوید «دارم» دروغ‌می‌گوید، «عمارتِ فضول ساخته» و «در کلّه‌یِ پدرش خندیده است».
باهمه‌ی این احوال فرد هنوز به هیچ دکتری نرفته و چیزی نشنیده همگان نه‌تنها موقعیتِ روحی و روانیِ او را می‌دانند، بلکه تک تکِ عکس‌العمل‌هایش را پیش‌بینی می‌کنند و ریشه‌هایِ امراضِ ناداشته‌اش را می‌دانند و از همه‌مهمتر راهِ مواجهه با آن را تشخیص می‌دهند. من تا کنون در آیران چیزی راجع‌به مسائلِ جسمی و روحیِ خود به کسی نگفته‌ام که خودش پیش‌تر جزئیاتِ آن را نشنیده باشد. با این‌حال با تواضع به سخنم گوش داده و تنها در پایانْ مختصر اشاره‌ای کرده -که اگر خسته‌شدم- احیاناً بقیه‌یِ گفتار را به او بسپارم تا بهتر از من ادامه‌دهد و به آخر برساند!