17اکتبر2017

24 خرداد 1396 نوشته شده توسط 

ارنست رنان: ملت چیست؟

Ernest Renan, Qu'est-ce qu'une nation ?
درباره بردگی
حمید شورکایی
P48-01
از منظر ریشه‌شناختی، واژه‌ی «ملت» (nation) در زبان‌های اروپایی تا پیش از پایان قرن هجدهم میلادی به معنای «زایش» بوده و دارای هیچ بار معنایی سیاسی نبوده است. در قرن هجدم، ملت به «اجتماع انسان‌هایی که در یک سرزمین می‌زیند» اطلاق می‌شده است. با برآمدن انقلاب فرانسه و برافتادن حکومت پادشاهی مفهوم «ملت» معنای سیاسی گرفت. اندیشمندان و انقلابیون عصر روشنگری و خردگرایی، خاستگاه الهی حکومت را به نقد کشیده، مشروعیت اقتدار سیاسی را بر حاکمت مردمی بنیان گذاردند. انسان‌ها که آزاد و برابر آفریده شده‌اند، خودخواسته گردهم می‌آیند و یک قدرت سیاسی را در چهارچوب ملی تشکیل می‌دهند که برآیند خواسته‌هایشان است و بهره‌مندی از حقوق انسانی یکایک شهروندان را تضمین می‌کند. این نظریه که از «قرارداد اجتماعی» جان لاک و ژان ژاک روسو الهام گرفت، مشروعیت حاکمیت را از عالم لاهوتی به عالم ناسوتی فرو کشاند. واژگونی اساس مشروعیت حاکمیت و زمینی شدن آن در چهارچوب یک ملت، پیدایی فلسفه‌ی نوین در زمینه‌ی حقوق بشر، بیداری وجدان ملی و ظهور جنبش‌های ملی‌گرایانه و آزادیخواهانه از دستآوردهای انقلاب فرانسه بوده است. ناپلئون که سودای برپایی امپراتوری را در سر می‌پرورانده، خود را وارث آرمان‌های انقلاب فرانسه جا می‌زند و تظاهر به رهایی کشورهایی اروپایی از شر حاکمیت‌های نامشروع پادشاهان و برپایی حاکمیت ملی در نزد آنها می‌نماید. در آغاز کار، روشنفکران آلمانی به دیده‌ی ناجی و رهایی‌بخش به او می‌نگرند؛ هگل او را «روح دنیا» می‌نامد و بتهون به افتخارش آهنگ می‌سازد. اما دیری نمی‌پاید که اندیشمندان آلمانی استیلاء‌خواهی و سلطه‌جویی فرانسویان را به نقد می‌کشند. این نکنه را یادآوری کنیم که در سال‌های 1770، گروهی از اندیشمندان آلمانی با پایه‌گذاری جنبشی به نام «طوفان و میل» (به آلمانی:Sturm und Drang ) بر فلسفه‌ی مبتنی بر سیادت بی‌چون و چرای عقلانیت جهان‌شمول، گفتمان چیره در عصر روشنگری، تاختند و شروع به تمجید و ستایش از ویژگی‌های ملی و فرهنگی کشور خودکردند و طرح دیگری از «ملت» در انداختند.
نگرش آلمانی به ملت

P48-nation-states
نگرش آلمانی به ملت، که در چنین بستر تاریخی نضج گرفت، بیش از همه در آثار و نوشته‌های یوهان گوتفرید هردر، زبان‌شناس آلمانی و شاگرد کانت، نمود یافت. هردر در دو کتاب مهم خود تحت عنوان «رساله‌ای درباره‌ی منشأ زبان» (سال نشر 1772) و «تاریخ و فرهنگ: فلسفه‌ی دیگری از تاریخ» (سال نشر 1774) نگرش خود به «ملت» را شرح و بسط داد. او دیدگاه خردگرایان مبنی بر اجتناب‌ناپذیری پیشرفت در تاریخ را نفی می‌کند. همچنین او این باور خردگرایان عصر روشنگری که بشریت به یمن بهره‌مندی از فروغ خرد، از جهل و تاریکی قرون وسطایی به درآمده و دیگر اکنون راه نیل به خوشبختی خود را یافته را خیال خام می‌داند. در نگاه او، خردگرایی عصر روشنگری، واجد اعتبار فراتاریخی و فرافرهنگی نیست و اندیشمندان فرانسوی، در پس این نگرش فلسفی جهان‌شمولانه به تاریخ جوامع بشری، سودای تحمیل امپریالیسم فرهنگی و زبانی خود را در سر می‌پرورانند. نگرش فرانسوی به فلسفه‌ی تاریخ و مفهوم ملت، زاده‌ی بستره‌ی تاریخی و ویژگی‌های فرهنگی خاص آن کشور است و از این رو، نمی‌توان آن را به کشورهای دیگر تعمیم داد. هردر بر این عقیده است که هر انسانی به اجتماع فرهنگی خاص خود تعلق دارد و مهم‌ترین عنصر تفاوت‌بخش میان مردمان، زبان است. پیوند میان زبان و فرهنگ ناگسستنی است. هر فرهنگی یکتاست و به سبب یکتایی‌اش‌ قیاس‌ناپذیر است. سنجش و ارزیابی آثار و میراث فرهنگی یک ملت یا یک قوم بر اساس معیارهای زیبایی‌شناختی فرهنگ دیگر خطاست، زیرا: «هیچ انسانی، هیچ کشوری، هیچ مردمی، هیچ تاریخ ملتی، هیچ دولتی با هم برابر نیستند؛ به همین سان، درستی، زیبایی و خوبی نیز نزد ایشان یکی نیست.» در نظر هردر، نسبیت فرهنگی می‌تواند نافی ارزش‌های جهان‌شمول باشد. تعلق ملی قراردادی نیست بلکه حق ذاتی و مادرزادی است. طبیعت است که ملت را می‌آفریند و ویژگی طبیعت تنوع و چندگانگی است.
نگرش فرانسوی به ملت،
پس از شکست نیروهای فرانسوی در نبرد سدان و فتح استان‌های آلزاس و لورن به دست نیروهای آلمانی در سال 1871، دولت آلمان این استان‌های آلمانی‌زبان را به بهانه‌ی وحدت فرهنگی و زبانی به زور ضمیمه‌ی خاک خود می‌کند. ارنست رنان فرانسوی، (1823-1892)، استاد پرآوازه زبان‌های سامی، از این کار دولت آلمان سخت بر می‌آشوبد و آن را جنایتی علیه خواست مردم یک ملت می‌خواند. او در یازدهم مارس سال 1882، در دانشگاه سوربن خطابه‌ای ایراد می‌کند و نگرش خود درباره‌ی «ملت» را شرح می‌دهد. او در این سخنرانی مشهور با عنوان «ملت چیست؟» می‌کوشد با آوردن دلایل و نمونه‌های متعدد تاریخی ثابت کند که نه نژاد، نه زبان، نه دین، نه جغرافیا و نه اشتراک منافع نمی‌توانند مبنای تشکیل یک ملت واقع گردند و اساس هر ملتی ‌باید بر رضایتمندی و خواست شهروندان استوار باشد.
ارنست رنان در نامه‌ای به همکار آلمانی‌اش به نام اشتروس، نگرش شهروند‌مدارانه و انتخابی خود به ملت را بهتر از نگرش نژادی آلمان‌ها به ملت می‌داند و می‌نویسد: «سیاست ما، سیاست حقوق ملت‌هاست، سیاست شما سیاست نژادهاست؛ ما بر این باوریم که نگرش ما بهتر است. تقسیم آشکار بشریت به نژادها، سوای اینکه مبتنی بر یک اشتباه علمی است، سرآخر منجر به جنگ‌های خانمان‌سوز می‌شود، زیرا کشورهای بسیار اندکی در دنیا وجود دارند که دارای نژادی واقعاً پاک هستند.»
ترجمه‌ی فارسی بخشی از سخنرانی ارنست رنان در پی می‌آید:
ملت چیست؟
ملت یک روح، یک اصل روحی است. این اصل روحی را دو چیز، که در واقع یکی هستند، تشکیل می‌دهند. یکی در زمان گذشته است، دیگری در زمان حال. یکی مالکیت مشترک میراث غنی یادمانده‌هاست؛ دیگری رضایت کنونی، میل به باهم زیستن، اراده به استمرار در بهره‌مندی از میراث مشترکی است که به ارث برده‌ایم. سروران، انسان فی‌البداهه انسان نمی‌شود. ملت، به مانند فرد، نتیجه‌ی یک گذشته‌ی طولانی از تلاش‌ها، جان‌فشانی‌ها و از خودگذشتگی‌هاست. از میان همه‌ی کیش‌ها، کیش نیاکان مشروع‌ترین کیش است؛ زیرا آنچه هستیم کار نیاکان ماست. گذشته‌ی قهرمانانه، مردان بزرگ، شکوه (منظورم شکوه راستین است)، اینست سرمایه‌ی اجتماعی که بر روی آن عقیده‌ی ملی بنا نهاده می‌شود. بهره‌مندی از فر و شکوه مشترک در گذشته، اراده‌ی مشترک در زمان حال؛ تحقق کارهای بزرگ باهم و میل به باهم انجام دادن کارهای بزرگ دیگر، اینهاست شرایطی اساسی برای آنکه یک ملت شویم. به نسبت فداکاریهایی که کرده‌ایم، درد و رنج‌هایی که کشیده‌ایم دوست می‌داریم. خانه‌ای که ساخته‌ایم و به ارث می‌گذاریم را دوست می‌داریم. آن آواز اسپارتی که می‌گوید: «ما آنی هستیم که شما بوده‌اید، ما آنی خواهیم بود که شما هستید» در سادگی‌اش سرود مختصر هر میهنی است.
میراثی از شکوه و افسوس‌های گذشته را با هم قسمت کردن، برنامه‌ی مشترکی را در آینده تحقق بخشیدن؛ باهم رنج کشیدن، باهم شادی کردن و باهم امیدوار ماندن، این چیزهایی است که از گمرکات مشترک و مرزهای سازگار با عقیده‌های راهبردی ارزشمندترند؛ این چیزهایی است که مردم، به رغم تفاوت‌های نژادی و زبانی، درک می‌کنند. همین الان گفتم: «باهم رنج کشیدن»؛ آری، رنج مشترک بیش از شادی وحدت‌آفرین است. باری، در خاطره‌ی ملی، سوگواری‌ها ارج والاتری از پیروزی‌ها دارند، زیرا بر مردم تکالیفی تحمیل می‌کنند و آنان را به تلاش مشترک وا می‌دارند.
پس یک ملت همبستگی بزرگی است زاییده‌ی احساس جانفشانی‌ها؛ جانفشانی‌هایی که در گذشته انجام‌گرفته و مردم بازهم آماده‌اند در آینده از خود نشان دهند. ملت مستلزم گذشته‌ای است، با این همه، به واسطه‌ی حقیقتی ملموس، در زمان حال خلاصه می‌شود: رضایتمندی، میل به ادامه‌ی زندگی مشترک که آشکارا بیان شده‌ی است. وجود یک ملت (عذر می‌خواهم که این استعاره را به کار می‌برم) همه‌پرسی روزانه است، هم‌چنانکه وجود یک فرد تأییدی است همیشگی بر زندگی. آه بلی، می‌دانم که این امر کمتر از حق الهی متافیزیکی است و کمتر از حق تاریخی خشونت‌بار است. در راستای نظراتی که حضور شما عرض کرده‌ام، باید بگویم که نه یک ملت و نه یک پادشاه حق دارد که به ایالتی بگوید: « تو به من تعلق داری، تو را می‌گیرم.» برای ما، یک ایالت ساکنانش هستند، و اگر در این باره کسی هست که حق دارد طرف مشورت قرار گیرد، آن کس ساکن ایالت است. نفع واقعی ملت هرگز در این نیست که سرزمینی را بدون رضایت اهالی‌اش، ضمیمه‌ی خود گردانده یا در اشغال خویش نگه دارد. باری، خواست ملت‌ها تنها معیار مشروع است، معیاری که باید همواره به آن رجوع کنیم. ما اندیشه‌های انتزاعی متافیزیکی و مربوط به الهیات را از پهنه‌ی سیاست بیرون راندیم. پس از اینها، چه چیز باقی می‌ماند؟ انسان باقی می‌ماند با امیال و نیازهایش. جدایی و به مرور زمان ازهم‌پاشیدگی ملت‌ها پی‌آمد سیستمی است که این سازواره‌های (organisme) کهن را در معرض خواسته‌های اغلب نه چندان روشن‌بینانه قرار می‌دهند. بدیهی است که در چنین زمینه‌ای، هیچ اصلی نباید به افراط کشیده شود. حقایقی از این دست، تنها در کلیت خود و به شیوه‌ی خیلی عمومی اجراشدنی هستند. خواسته‌های بشری تغییر می‌کنند؛ اما آیا در این خاکدان چیزی هست که تغییر نکند؟ ملت‌ها جاودان نیستند. آغاز و پایانی دارند. احتمالاً کنفدراسیون اروپا جایگزین آنها می‌شود. اما چنین چیزی قانون قرنی که در آن زندگی می‌کنیم نیست. در حال حاضر، وجود ملت‌ها خوب و بلکه ضروری است. وجود آنها ضامن آزادی است و اگر دنیا تنها یک قانون و یک ارباب می‌داشت، آزادی از دست می‌رفت.
ملت‌ها، از طریق توانمندیهای گوناگونشان که اغلب در تضاد با یکدیگرند به آثار مشترک تمدن خدمت می‌کنند. همگی نُتی برای این کنسرت بزرگ بشریت به ارمغان می‌آورند که در مجموع بالاترین واقعیت آرمانی است که ما بدان دست می‌یابیم. جدا از هم و در انزوا، همه‌ی ملت‌ها نقاط ضعف خود را دارند. اغلب به خود می‌گویم فردی که آنچه در نزد ملت‌های دیگر معایب به شمار می‌آید را محاسن قلمداد می‌کند؛ که با فر و شکوهی پوچ نشخوار می‌‌کند؛ که تا بدان حد حسود، خودخواه و ستیزه‌جو می‌گردد؛ که نمی‌تواند هیچ چیز را بدون شمشیر کشیدن برتابد، غیرقابل‌تحمل‌ترین انسان‌ها است.
سروران، سخنانم را خلاصه می‌کنم: انسان نه برده‌ی نژادش است، نه برده‌ی زبانش، نه برده‌ی دینش، نه برده‌ی مسیر رودخانه‌ها و نه برده‌ی سمت و سوی رشته‌کوه‌هاست. اجتماع بزرگی از انسان‌هایی که دارای عقل سلیم و قلبی گرم هستند یک وجدان اخلاقی می‌آفریند که ملت نامیده می‌شود. مادامی که این وجدان اخلاقی، نیرویش را از طریق جانفشانی‌هایی که مستلزم چشم‌پوشی از فردیت به نفع اجتماع است ثابت کند مشروع است و حق دارد که وجود داشته باشد. اگر تردیدهایی بر مرزهایش پدید آید، نظر مردمان درگیر نزاع را جویا شوید. هرآینه، آنان حق دارند که در باره‌ی این مسئله نظری داشته باشند. چنین چیزی لاهوتیان عالم سیاست را به خنده وا می‌دارد، خطاناپذیرانی که همه عمر خطا می‌کنند و از فراز اصول برینشان برای ما ناسوتیان دل می‌سوزانند. « نظر مردم را جویا شوید، زهی خیال باطل! چه ساده‌لوح! اینست عقاید بی‌مایه‌ی فرانسوی که مدعی جایگزینی دیپلماسی و جنگ با شیوه‌های ساده‌لوحانه و کودکانه است.» آقایان، صبر پیشه کنیم، بگذاریم پادشاهی لاهوتیان سرآید؛ تحمل تحقیر قدرتمندان را بلد باشیم. شاید، پس از آزمون و خطاهای بی‌ثمر بسیار، به راه‌حل‌های تجربی ساده ما بازگردند. برای اینکه آینده حق را به ما بدهد، راهش اینست که در برخی مواقع بتوانیم تن بدهیم به اینکه از مد افتاده‌ایم.