21آگوست2017

11 خرداد 1396 نوشته شده توسط 

مرغابی‌های باغ‌وحش سینما مولن‌روژ

ادبیات داستان
مصطفی مستور
قسمت دوم
P47-academic
سه روز بعد اسی نقشه‌اش را آماده كرد: نقاشی كج و كوله‌ای از گرجی آورد و گفت خواهرش آن را كشیده است. توی نقاشی طنابی دور گردن گرجی بود. گفت صورتش را خواهرش نقاشی كرده اما طناب را بعدا خود او به نقاشی اضافه كرده‌است. گفت نمی‌خواسته خواهرش چیزی از ماجرای طناب و گرجی بفهمد. نقشه‌اش را كه گفت عیدی به شرطی قبول كرد با ما بیاید كه سر كوچه بایستد و مواظب باشد اگر كسی آمد خبرمان كند. قرار شد بعد از ناهار برویم سراغ گرجی. خانه‌ی گرجی چند كوچه بالاتر از خانه‌های ما توی بن‌بست عطایی بود. درست پشت انبار لاستیك منصورخان. تابستان بود و هوا آن قدر گرم بود كه گربه‌ها یا در سایه‌ی درخت‌های كُنار پناه گرفته بودند یا زیر ماشین‌ها خوابیده بودند. وقتی راه افتادیم چند بار می‌خواستیم برگردیم خانه. بس كه گرم بود، لامسب. عیدی گفت اول توی رودخانه شنا كنیم تا خنك شویم و بعد برویم سراغ گرجی اما رسول گفت سینما مولن‌روژ فیلم جدیدی آورده و ممكن است گرجی برای دیدن فیلم از خانه بزند بیرون. گمانم گفت فیلم سیتا و گیتا كه درمندرا و هما مالینی توی آن بازی می‌كردند. عیدی كلاه حصیری پدرش را گذاشته بود روی سرش. كلاه آن قدر بزرگ بود كه تا زیر گوش‌هاش پایین آمده بود. قرار بود رسول برود روی دوش اسی و نقاشی را بیندازد توی حیاط خانه ی گرجی و بعد من زنگ خانه را بزنم و همه فرار كنیم.
عیدی سركوچه زیر سایه‌ی درخت كُنار كوچكی ایستاد و لبه‌ی كلاهش را كمی بالا برد. پیراهنش خیس عرق شده بود. كسی توی كوچه نبود و همه جا ساكت بود. تنها گاهی باد لای شاخه‌های درخت‌های توی خانه‌ها می‌وزید و صدای ترسناكی می‌پیچید توی كوچه. به خانه‌ی گرجی كه رسیدیم دست‌هایم را قلاب كردم تا رسول پایش را بگذارد كف دستم و برود روی شانه‌های اسی. وقتی رسول روی دوش اسی رفت، اسی مثل وقت‌هایی كه غلام حسابی مست می‌كرد، چند بار گیج رفت و نزدیك بود رسول را بیندازد روی زمین اما بعد كف دست‌هایش را چسباند به دیوار و دیگر تكان نخورد. آن بالا، رسول یك دستش را لبه‌ی دیوار گذاشته‌بود و با دست دیگرش داشت توی جیب شلوارش دنبال كاغذ نقاشی می‌گشت. گمانم همه حسابی ترسیده بودیم چون هیچ‌كس حرفی نمی‌زد. انگار هر لحظه منتظر بودیم گرجی در حیاط را باز كند و فریاد بزند: « این‌جا چی كار می‌كنید توله سگ‌ها؟» من برای این كه كم‌تر بترسم سعی كردم به شیراز فكر كنم. آن تابستان قرار بود پدرم ما را با اتوبوس ببرد شیراز. عكس چندتا از جاهای دیدنی شیراز را توی كتاب فارسی‌مان دیده بودم كه فقط یكی از آن‌ها را خیلی دوست داشتم. آن را از تخت‌جمشید و باغ ارم و حافظیه بیش‌تر دوست داشتم. ساعت بزرگی، ساعت خیلی بزرگی بود كه آن را توی یكی از میدان‌های شهر گذاشته‌بودند. همیشه دوست داشتم ساعت را از نزدیك ببینم. دلم می‌خواست شماره‌ها و عقربه‌هایش را با دست لمس كنم. دلم می‌خواست بروم روی عقربه‌ی ثانیه شمارش سوار شوم و یك دور از روی عددها پرواز كنم. از روی سه، پنج، هفت، ده، یازده. دلم می‌خواست بروم روی صفحه‌اش و بدوم دنبال ثانیه شمار. عیدی كلاهش را درآورد و تندتند آن را تكان داد. اول منظورش را نفهمیدم اما بعد فریاد زد: « گُ گُ گُر . . . گُر . . . » و فرار كرد. به اسی گفتم: «‌گمونم گرجی اومد!» بعد گرجی با آن پالتو بلند و سیاهش پیچید توی كوچه. اسی، گرجی را كه دید از زیر رسول كنار رفت و رسول از آن بالا افتاد روی زمین. از درد جیغ بلندی كشید و فحشی داد به اسی. گرجی، چشمش كه به ما افتاد، لحظه‌ای ایستاد و بعد دست‌هایش را از جیب پالتوش بیرون آورد. بی‌خودی چند قدم به عقب برداشتیم اما یادمان آمد كوچه بن‌بست است و همان‌جا خشكمان زد. گرجی انگار بخواهد سه بچه گربه را طوری با هم بگیرد كه هیچ كدام‌شان فرار نكند، آرام آرام جلو آمد تا سایه‌اش افتاد روی سرمان. هزار بار آرزو كردم كاش جای عیدی بودم. رسول گفت: « به خدا تقصیر اسی بود» و زد زیرگریه. بعد نقاشی را داد به گرجی. گرجی زل‌زد به كاغذ نقاشی و ما انگار برای لحظه‌ای دری به بهشت باز شده باشد از زیر دست و پای او فراركردیم.