17اکتبر2017

04 خرداد 1396 نوشته شده توسط 

سفرنامه انتخاباتی من

یادداشت
سحر بلوردی
P50-IMG 20170522 194113
بعد از یک ماه پر استرس، با خواهرم برای پنج‌شنبه شب بلیط گرفتیم تا خودمان را صبح جمعه به تورونتو برسونیم و از اونجا با دوستمون تا بوفالو در اون طرف مرز کانادا و آمریکا بریم و رای بدهیم. من با وجود داشتن پاسپورت کانادایی تا به حال به آمریکا سفر نکرده بودم و با بیست و یک سال سن، هیچ مهری در شناسنامه ایرانی من در هیچ انتخاباتی نخورده بود. اشتیاق و شور ما برای رای دادن باعث شد که اولین سفر بیست و چهار ساعته‌ی خارجی عمر من رقم بخوره؛ اولین قدم به آمریکا و اولین رای.
تفاوت ساعت زیاد بین ایران و کانادا مشکلات زیادی را برای مهاجرین ایجاد می‌کند. یکی از اصلی‌ترین مشکلات هم حداقل برای شخص کنجکاوی مثل من، این بود که وقتی تمام اتفاقات انتخاباتی در ایران در حال رخ دادن بود، ما در کانادا محکوم به خواب بودیم. قانونی که من در این سفر به کلی زیر پا گذاشتم و نزدیک به چهل ساعت بی‌خوابی رو به جان خریدم. در تمام طول راه تا رسیدن به تورونتو در کانال‌های تلگرام که به لطف انتخابات تعدادشان سر به فلک گذاشته بود، سرگردان بودم و خبرها را دنبال می‌کردم. اما خبرها خوب بود، صف‌های طولانی در اول وقت رای‌گیری نوید یک انتخابات پرشور رو می‌داد و این شور و اشتیاق نه تنها در ایران که دربین تمام ایرانی‌های دنیا موج می‌زد.
ساعت شش صبح به تورونتو رسیدیم و بعد از توقفی 2 ساعته، پنج نفری با ماشین به سمت بوفالو در خاک آمریکا راه افتادیم. تا زمان رسیدن به مرز، از یک طرف استرس انتخابات را داشتیم و از طرفی تلاش می‌کردیم تا داستان قابل قبولی برای سفر یک ساعتی پنج ایرانی به امریکا داشته باشیم. اینجا آزادی هست اما آزادی به قید و شرط و ما یکی از آن شرط‌های نباید را داشتیم، ما ایرانی بودیم! ما در کانادا به راحتی زندگی می‌کنیم اما نمی‌توانیم صندوق رای داشته باشیم و در عوض صندوق‌‌های رای را پشت مرزهای کشوری گذاشته‌اند که یا راهمان نمی‌دهند، یا اگر بدهند به صد اکراه و 100 اضطراب. بگذریم!P50-IMG 20170522 194122لب مرز و موقع چک کردن پاسپورت‌ها بهانه دیدن روی دیگر آبشار نیاگارا و خرید را آوردیم که دروغ هم نبود، دیگران برای چندمین بار و من برای اولین بار وارد خاک امریکا شدیم! حالا دیگر تمام استرس‌ها به کنار رفته بودند و هرچه بود تنها شوق بود و امید!
ایرانی‌های زیادی آمده بودند، از شهر های اطراف در داخل آمریکا و کانادا. تا رسیدن به صندوق با خانمی از بی‌بی‌سی فارسی رو‌به‌رو شدیم که برای تهیه گزارش آمده بود. پرسید از کجا آمدید و وقتی ما جواب دادیم که از مونترال هستیم و همین امروز هم به مونترال باز خواهیم گشت حسابی تعجب کرد. برایش جالب بود و قول مصاحبه گرفتند که در نهایت فرصت نشد. اما بعدها دیدیم که در گذارشاتشان به فراوانی از ما یاد کردند؛ " ما حتی افرادی رو دیدیم که از مونترال آمده بودند و اتفاقا همین امروز هم قرار است برگردند".
در بدو ورود شناسنامه‌هایمان را گرفتند و ما هم در صف ایستادیم. اسم کاندیداها و کدهایشان را روی تخته نوشته بودند و خانمی مدام تکرار می‌کرد که: "... اسم ها را کامل بنویسید، کد ها را فراموش نکنید...دقت کنید که اسم را کامل بنویسید، خواهش می‌کنم که اسم ها رو کامل بنویسید". قشنگ‌ترین لحظه سفر، زمانی بود که برگه رای را جلویم گذاشتند تا انگشت بزنم. انگار مهر بر تایید زنده بودنم می‌زدم. من مسافت زیادی را آمده بودم تا بگویم هستم، اهمیت می دهم و دردهای من گرچه مثل دردهای مردم کشورم نیست اما درد مردم زمانه است. با لبخندی که نمی‌توانستم کنترلش کنم، انگشت اشاره‌ام را چندبار در جوهر خواباندم تا اثر انگشتم بی‌کم‌و‌کاست بر روی برگه بنشیند، جاودان شود.P50-MG 20170522 194126
اجازه عکاسی از داخل سالن را نمی‌دادند ولی خوب ما ایرانی بودیم و بدون عکس در مکان‌های ممنوعه، روزمان شب نمی‌شد. از برگه‌های رای‌مان، انگشت‌های جوهریمان و رای انداختن‌‌هایمان در صندوق عکس گرفتیم و به تذکری بعد از پس گرفتن شناسنامه‌های مهر خورده، اتاق را ترک کردیم.
در ماشین که نشستیم، همه انگار سبک شده بودیم. باری را از دوشمان زمین گذاشته بودیم، به سبکی یک برگ رای و سنگینی سرنوشت مردمان و سرزمینی که دوستشان می داشتیم. رای، تنها و نهایت توان ما برای بهبود ایران بود!