17اکتبر2017

04 خرداد 1396 نوشته شده توسط 

آخرین انگشت رو محکم‌تر بزن

نفیسه حقیقت جوان
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود
بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود
«مولانا»
سکوت بود و التهاب. شهر دل دل می‌کرد. مردم در حرکت بودند اما پیچیده و احاطه شده در آرامشی وهم آلود.
چهارشنبه که پایان یافت و وقت قانونی تبلیغات که تمام شد، شهر کم‌کم چشم‌هایش را بست تا خود را برای روز سرنوشت‌ساز جمعه آماده کند. جمعه‌ای که مصادف می‌شد با سالروز تولد «دکتر محمد مصدق». مردی که ملی شدن صنعت نفت ایران زمین، بدون یادآوری نام او هیچ معنی و مفهومی ندارد.
آری جمعه پرالتهاب دوازدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران از پس سکوت پنجشنبه‌ای فرارسید که در آن دنیای مجازی از واقعیت مملوس خارج از شبکه‌های اجتماعی، شلوغ‌تر و پر سر و صداتر و درگیرتر بود. آنقدر تصویر و هشتگ و توییت و بیانیه و خبر در فضای مجازی دست به دست می‌شد که گاهی باید هزار بار گوش و چشم می‌شدی تا بتوانی همه را بخوانی و بشنوی و ببینی.

P62-
و سرانجام لحظه موعود فرارسید. این بار برخلاف دوره قبل انگار همه قراری ناگفته و نانوشته گذاشته بودند که پای صندوق رای بیاییند. خیلی‌ها قبول کردند که به خاطر خودشان و برای سرزمین مادری‌شان هم که شده است دست از تحریم و قهر بردارند و یک بار دیگر مشق دموکراسی کنند و درس شعور بدهند به آنهایی که تصور می‌کنند می‌شود مثل کبک با سری در زیر برف زندگی کرد.
جمعه روزی بود که «بیم و امید» در دل بسیاری از مردم ایران زمین لبریز بود، اکثریتی ملموس با ترس از تکرار دوباره خاطرات هشت سال پیش‌تر پای صندوق رای می‌آمدند و همگی با عمدی قابل درک از برگه‌های رایشان و اسمی که روی آن نوشته شده عکس می‌گرفتند. عکس برای روز مبادا!
پشت نیمکت‌های مدرسه فیض در شرق تهران، دو پیرزن که نزدیک به هفتاد سال سن داشتند نشسته بودند و با طمانیه‌ای خاص روی برگه رایشان نامی را می‌نوشتند. دلم می‌خواست سرک بکشم و ببینم نام چه کسی را می‌نویسند. یکی از آنها خیلی زود متوجه کنجکاوی من شد. برگه را تا کرد و با لبخند مادربزرگوارانه‌ای برایم از سهراب خواند: «قاصدک! شعر مرا از بر کن، برو آن گوشه باغ، سمت آن نرگس مست... و بخوان در گوشش... و بگو باور کن... یک نفر یاد تو را... دمی از دل نبرد.»
و سپس گفت: «انشاالله هرچه خیر مملکت و صلاح شما جوانان است رغم بخورد. اصراری ندارم حتما چیزی که من نوشتم رقم بخورد!» با خودم فکر کردم این جمله چقدر پیچیده است. حقش را محفوظ می‌دارد و آنچه را که معتقد است روی کاغذ آورده اما صبور و مهربان دعا می‌کند و حتی شاید مطمئن است که انتخابش در اکثریت نمی‌گنجد.
دوستی تعریف می‌کرد به همراه خانواده‌اش، بیش از پنج ساعت از هوایی که روشن بود تا غروبی که در تاریکی با روز خداحافظی می‌کرد، در صف ایستاده‌اند تا رای بدهند و در تمام این مدت با خودش فکر می‌کرده است که رایی که می‌دهد، رای به زندگی است. او که روزنامه‌نگار و استاد علوم سیاسی دانشگاه است و بعد از اتفاقات انتخابات سال 88 دوره‌ای مجبور به تحمل زندان و ممنوعیت از حضور در کلاس و درس و تدریس بوده است، با تاکید بر عقایدش می‌گوید: «این باور بیش از 20 سال است که با من زیسته و من با آن؛ ولی این زیست هیچ‌گاه باعث نشد در تلاش برای افزودن معنا و عمق و زیبایی زندگی در جامعه و ذیل حکومتی که تا اعماق حوزه‌های خصوصی زندگی‌مان چنگ انداخته، تردیدی کنم.»
وی در پایان اضافه می‌کند: «خیلی از ما پس از هشتاد و هشت، آن سال هویت و خون و آه و آزادی و زنجیر و تحقیر و فریاد و ستیز نابرابر بدن و باتوم و زندگی و زندان، با همه سختی‌ها و فشارها سال‌هاست تاب آورده‌ایم و حال برای نخستین بار پای صندوق رای آمده‌ایم، البته این رای «آری» امسال و آن رای «نه» چهارسال پیش، هر دو برای نسل ما و آینده بود! امیدوارم و آرزو مندم که آقای روحانی مشروطیت این رای را به آن میر و آن همه تعهد و تلاش برای زندگی بهتر و نه چیزی بیش از آن از یاد مبرد.»
نفس جمعه که به شماره افتاد و بالاخره ساعت از 12 نیمه شب گذشت، خیلی‌ها هنوز رای نداده بودند و در حالی که اعتراض می‌کردند باید تدبیری برای زمان از دست رفته اندیشید، در نهایت گردن نهادند بر قانون و پذیرفتند که باید رعایت اصول و ساعت را کرد. خیلی‌ها دلخور به خانه رفتند و تا صبح خدا خدا کردند که لااقل رای دلشان در نتیجه نهایی شمارش آرا متبلور شود.
اما واقعیت این بود که این بار تنها شهر بود که در سیاهی شب، سکوت کرده به خواب نه چندان عمیق فرو رفته بود وگرنه خیل عظیم ایرانیان شب زنده‌داری می‌کردند و نگران که نتیجه آرا چه سرنوشتی را برایشان رقم می‌زند. باز هم دنیای مجازی شبکه‌های اجتماعی خواب نیمه شب را بر چشم‌ها حرام کرد و بسیاری تا صبح اخبار درست و نادرست را دست به دست می‌کردند تا سرانجام وزارت کشور در نخستین نتایج شمایش آرا را اعلام کرد. پیروزی روحانی قطعی شده بود؛ اما تا نتیجه نهایی باید چند ساعت دیگر دندان بر جگر گذاشته می‌شد.
ساعت 11 و 45 دقیقه صبح بود. مردم در کوچه و خیابان، اتوبوس و مترو و تاکسی آهسته درباره نتیجه انتخابات حرف می‌زنند. انگار هنوز تردید دارند که آنچه رقم خورده است رویا نیست. خواب نیست و رای آنها واقعا شمرده شده است.
خانم میان‌سالی با صدای نسبتا بلند در حالی که انگار مخاطب خاصی ندارد، در مترو گفت: «بالاخره معنی شمرده شدن و به حساب آمدن را فهمیدیدم.»
چشم‌های زیادی به سمت صدا برگشت. تعجب و ترس و تحسین، ملغمه احساسی بود که در نگاه‌ها می‌شد پیدا کرد. دختری که کنار دستم نشسته بود، صفحه اینستاگرامش را بالا و پایین کرد و بعد با صدای رسایی گفت: «ریشه ما به آب و شاخه‌هایمان به آفتاب می‌رسد. ما دوباره سبز خواهیم شد...»