17اکتبر2017

28 ارديبهشت 1396 نوشته شده توسط 

زندگی از هر بمبی قوی‌تر است

با حامد تابعین، مجری پروژه «لبخند افغانستان»
شهرام یزدان‌پناه
P22-05
اوایل سال 2015 حامد تابعین را برای اولین بار در دفتر مجله هفته در مرکز شهر مونترال و در حالی دیدم که دوربین کاملا مجهزی به گردنش آویزان بود. قد بلند، لبخند کش‌دار، کلاه فرانسوی، عطر خوشبویی که زده بود، شلوار نارنجی رنگ و از همه مهمتر آن همه ادوات و تجهیزات عکاسی که با خود این طرف و آن طرف می‌کشید، نام و قیافه او را برای همیشه در ذهنم ثبت کردند. هر دو برای مجله هفته داوطلبانه کار می‌کردیم. خیلی زود با هم رفیق شدیم و تابستان همان سال عکسهایش برای چند شماره، جلد مجله را زینت دادند و دورادور شنیدم که وب‌سایت نشنال‌جئوگرافی، تعدادی از عکسهایش را منتشر کرده است. پاییز که شد چند باری با من از آرزوها و پروژه‌هایش گفت و ناگهان غیبش زد و یا شاید من غیبم زد. خبری از او نداشتم تا همین یکی دو ماه پیش که دوباره به تیم مجله هفته پیوستم و شنیدم که حامد در افغانستان مشغول عکاسی است. هفته پیش در شماره 438 مجله هم خبری از حامد چاپ کردیم مبنی بر اینکه نمایشگاهی از تصاویر پروژه لبخند افغانستانش در Acces Asie به نمایش گذاشته شده در حالی که خود حامد همچنان در افغانستان است. اما غافلگیری بزرگ این بود که یک روز بعد از چاپ همان شماره، ناگهان سروکله حامد با آن قد بلند که این‌بار با ریش بلند هم همراه شده بود، در دفتر مجله پیدا شد.
متنی که در پی می‌آید قرار بود یک گفتگوی دوستانه بین من و حامد باشد، اما وقتی دیدم خیلی جذاب شد از حامد خواستم اجازه دهد آن را چاپ کنیم تا شما هم مثل من از خاطرات و داستانهای حامد از افغانستان لذت ببرید. امید که مقبول افتد!
چرا افغانستان؟
خب من تا 16-هفده سالگی در مشهد بزرگ شدم. تا جاییکه یادم می‌آید من از دوران راهنمایی همیشه دوست و همکلاس افغان داشتم. در مسابقات فوتبال و والیبال هم‌تیمی‌های افغان داشتم و با خیلی از آنها رفت و آمد داشتم، یعنی خانه همدیگر می‌رفتیم و می‌آمدیم. یادم هست دوستی داشتم به نام عظیمِ نژاد، یعنی اسم کوچکش عظیم بود و نام خانوادگیش نژاد که ما به روش ایرانی عظیم‌نژاد، صدایش می‌کردیم. من یک‌بار که خونه عظیم رفته بودم، برایمان چای سبز آورد و من تا آن روز چای سبز نخورده بودم و اصلا نمی‌دانستم که چیست. به شوخی به عظیم گفتم چایی بلد نیستی دم کنی چرا ما را فیلم می‌کنی و اسم عجیب و غریب روی چایی خانه‌اتان می‌گذاری؟ خب ندیده بودم دیگه! اون بیچاره هم اصراری نکرد تا من را شیرفهم کند. چند سال بعد فهمیدم که چای سبز واقعا وجود دارد.
... و با صدای بلند می‌خندد که من می‌پرم وسط قهقهه‌اش،
هنوز با آنها در ارتباطی؟
بله، بله، هنوز با تعدادی از اون بچه‌ها در ارتباطم. اتفاقا سال گذشته یکی از رفقای افغان من از همان دوران مدرسه در آلمان دکتری ریاضی را تمام کرد و به همین دلیل من خبری ازش گرفتم ...
همین رفاقتها تو را کشاند افغانستان؟
خب بله این دوستی‌ها بی تاثیر نبود و در طرف مقابل یعنی منظورم این است که اگر از تجربه و رابطه خوب من با افغان‌های دور و برم بگذریم، خبرهایی از قسمت منفی حضور افغان‌ها در ایران می‌شنیدم درباره جرم‌هایی که اتفاق افتاده ...
هیچ‌وقت آیا از افغانهای دور و بر خودت چیزی دیدی یا شنیدی که نظرت را منفی کند؟
نه، واقعا من ندیدم و هیچ برخوردی هم نداشتم.البته در دوران سربازی مواردی را دیدم. ولی حالا که این را گفتی شاید برایت جالب باشد که بشنوی وقتی برای همین پروژه، افغانستان بودم، با دوستان افغان که صحبت می‌کردم، خیلی‌ از آنها سال‌ها سابقه حضور در ایران را داشته‌‌اند و بعضی‌ها حتی هنوز خانواده‌اشان در ایران بود و اینها آمده بودند افغانستان برای ادامه تحصیل ،اینها از من می‌پرسیدند تو هم حتما در زمان زندگی در ایران با افغان‌ها بدرفتاری کردی و حتما از کلمات زشت علیه آنها استفاده کرده‌ای. وقتی می‌گفتم نه، با دیده شک و تردید به من نگاه می‌کردند و می‌شد تو چشمهایشان خواند که اصلا من را باور نکرده‌اند. می‌دانی می‌خواهم بگویم در آن طرف هم منفی‌نگری زیادی وجود دارد. هر دو طرف یک‌جاهایی گرفتار آدم‌های بد شده‌اند و آن را به حساب کل ملت گذاشته‌اند. واقعا می‌خواهم برایت بگویم که برای من و خانواده‌ام و همه هم‌کلاسی‌هایم، اصلا فرقی نداشت شناسنامه‌امان در کدام کشور صادر شده. همه با هم رفیق بودیم. حالا شاید یکجایی یک ایرانی حرف بدی زده یا عمل بدی کرده و حتما یکجایی هم یک افغان جرم بدی را مرتکب شده، ولی مگر بد بودن مخصوص همه آدم‌ها و همه ملت‌ها نیست؟ مگر همین‌جا در کانادا آدم بد چشم آبی و مو بلوند نداریم؟
فکر نمی‌کنی رسانه‌ها در این موج منفی نقش داشته باشند؟
قطعا همینطوره، ما نباید نقش رسانه‌ها در تولید خبرهای منفی را فراموش کنیم. شما به ندرت از جوان‌های افغان که از دانشگاه‌های افغانستان فارغ‌التحصیل می‌شوند چیزی می‌شنوید، چون گویا رسم شده یک اتفاق وقتی خبر باشد که بوی خون بدهد، بوی جنایت بدهد.

P22-01
پس دانشگاه‌های افغانستان واقعا فعالند
به شدت! تعدا خیلی زیادی دانشگاه یا به قول خودشان پوهنتون در افغانستان مشغول هست که شاید بیش از 90 درصد از آنها خصوصی باشد. این روزها کسب و کار دانشگاه‌داران افغان به قول معروف سکه است. از نظر دیگر اما خیلی از جوان‌های افغان توانسته‌اند با کمک این دانشگاه‌ها مراتب عالی را طی کنند و به خاطر ارتباط این پوهنتون‌های خصوصی با دانشگاه‌های ترکیه، مالزی و استرالیا، خیلی از افغان‌ها توانسته‌اند بورسیه بگیرند و بروند برای ادامه تحصیل در جاهای دیگر دنیا که اگر یک روزی این فوج جوان تحصیل‌کرده دنیا دیده، برگردد به افغانستان که به نظر می‌رسد رخ خواهد داد، قطعا افغانستان تبدیل به یک کشور قدرتمند خواهد شد.
جالبه، تصویر متفاوتی از افغانستان بود که اصلا فکرش را هم نمی‌کردم. البته با توجه به اخباری که هر روز می‌شنویم.
درست می‌گویی. راستش آنچه در افغانستان امروز، بیش از هر چیز به چشم می‌آید، تلاش جوانان افغانستان برای مبارزه با دو پدیده است که این کشور را آزار می‌دهد. اول جلوی مسائل سیاسی تا حدی که می‌توانند و زورشان می‌رسد، می‌ایستند. اعتراض می‌کنند، افشا می‌کنند، در انتخابات فعالند و خلاصه هر کار دیگری. و از طرف دیگر تلاش جوانان افغان برای مبارزه با سنت‌های قدیمی و مسائل دست‌ و پاگیر مذهبی واقعا مشهود و آشکارست.
پس جوانان افغان الان خودشان یک حزب قدرتمند هستند.
بله اما اگر درگیر مسائل قومیتی و فرقه‌ای نشوند. یعنی خودش را جوان افغان ببیند نه جوان پشتون یا هزاره یا تاجیک. اگر بیشتر روی مسائل ملی تاکید کنند، این نسل جدید می‌تواند افغانستان را متحد و قدرتمند کند.
این وسط چه کسی جوانان افغان را رهبری می‌کند؟
قاعدتا رهبری این مبارزه با فساد حکومتی و مشکلات ریشه‌دار سنت و مذهب با آدمهای فرهیخته و تحصیل‌کرده افغان است. خود جوانان دارند تلاش می‌کنند تا کار را به دست بگیرند. در این میان مردم طبقه متوسط هم از این جوانان تحصیل‌کرده حمایت می‌کنند.
P22-03
با این حساب مبارزه جوانان با سنت‌ها، باید شاهد حضور دختران جوان افغان هم در این فعالیت‌ها باشیم. آیا این موضوع برای تو محسوس بود؟
بله دختران را شما همه جا می‌بینید و خانواده‌ها هم، ... حالا منظورم بیشتر خانواده‌های طبقه متوسط است، این روزها خیلی به دخترانشان اعتماد می‌کنند، آنها را می‌فرستند به شهرهای دیگر برای درس خواندن، در فعالیتها همراهیشان می‌کنند و آزادی عمل می‌دهند به بچه‌ها برای پیشرفت کردن تا جایی که می‌توانند. من حتی دختران جوانی را دیدم که خانواده‌هایشان ایران یا پاکستان بودند، اما این دخترها آمده بودند افغانستان تا آنجا دانشگاه بروند. اتفاقا این دختران خیلی هم اجتماعی هستند، رفت و آمد دارند، در فعالیتها شرکت می‌کنند و هر کدام با خودشان از کشوری که آمده‌اند ایده‌ها و افکار جدیدی را به افغانستان آورده‌اند که می‌تواند خیلی موثر باشد.
وقتی از فعالیتهای سیاسی و مبارزه علیه سنت حرف می‌زنی، من ناخودآگاه یاد آزادی سیاسی می‌افتم. آیا در افغانستان محدودیت دولتی برای آزادی بیان وجود دارد؟
از طرف دولت حداقل مطابق قانون محدودیتی وجود ندارد. شرایط مثل ایران نیست. چه از نظر قانون فعالیتهای سیاسی و چه از نظر قانون مدنی آزادی نسبی وجود دارد. مثلا هیچ اجبار خاصی برای پوشش بانوان وجود ندارد. اما از آن طرف سنت است که قید و بند زیادی بر زندگی مردم دارد و خیلی‌ها را اذیت می‌کند. شرایط یک‌جورهایی برعکس ایران است.
این آزادی‌ها احتمالا فقط در کابل هست. یا اینکه ....
قاعدتا کابل مرکز این قضیه است و هرچه دورتر شویم اوضاع بسته‌تر می‌شود اما در مزار و هرات هم شرایط تقریبا همین‌طوری است. عموما شهرهای شمال افغانستان چون عمدتا از امنیت بیشتری برخوردار بوده در چند سال گذشته، آزادی و فعالیت اجتماعی بیشتری در آنها به چشم می‌خورد. البته که الان دیگر همان امنیت نصفه و نیمه شهرهای شمالی هم چندان قابل اعتماد نیست ...
این ناامنی هر روزه چه تاثیری روی مردم دارد؟
خیلی زیاد! اصلا قابل مشاهده است. فکرش را بکن که هر روز که بیدار می‌شوی و از خانه بیرون می‌آیی، با خودت فکر می‌کنی که این می‌تواند آخرین خداحافظی تو با خانواده‌ات باشد. چون احتمال حادثه و سانحه و بمب و انفجار در افغانستان بسیار بیشتر از جاهایی است که تو در همه عمرت آنجا زندگی کرده‌ای.
... و تو وسط این همه گرفتاری و سیاهی، دنبال گل سرخ می‌گشتی. کار سختی بود؟
می‌دونی جریان زندگی مثل آب جاری می‌مونه که راه خودش را حتی در دل سنگ هم باز می‌کنه. خب باید اعتراف کنم گاهی پیدا کردنش و دنبال کردنش کار سختی است، اما اگر دلت با زندگی باشد، آب‌باریکه زندگی را می‌توانی هرجا که پنهان شده باشد، پیدا کنی.
... و در افغانستان چه دیدی؟
من یک جریان اصیل و مشتاق زندگی را دیدم که حرف‌های زیادی برای زدن دارد. من خنده دیدم، بازی دیدم، امید به آینده دیدم. من زیبایی دیدم، رنگ دیدم و چشمهایی که برق می‌زدند. شوق به زندگی دیدم.
با این اوصاف فکر می‌کنی افغان‌ها و ایرانی‌های ساکن کانادا برای کمک چه کار می‌توانند بکنند؟
کشورها ثروتمند کاری که کرده‌اند این بوده که متاسفانه به این مردم همیشه ماهی داده‌اند به جای اینکه ماهی‌گیری را یادشان دهند. من دیدم که به عزت مردم افغان تا حدود زیادی خدشه وارد شده اما خوشبختانه جوانان افغان این روزها تفکر متفاوتی دارند و در حال بازسازی این زخم هستند.
برگردم به سوال تو، باید بگویم اگر کسی خواست کمک کند، برود به ملت افغان ماهی‌گیری یاد بدهد. من خودم در آنجا که بودم برای جوانان علاقمند کلاس عکاسی گذاشتم. به نظر من آن کشور بیش از هر زمان دیگری محتاج تولید فکر، اندیشه و هنر است تا بتواند این تن زخم خورده را بهبود ببخشد.
وقتی شکارچی شکار شد!
P22-BOX1یک روز که در شهر مزار بودم تصمیم گرفتم از روضه عکاسی کنم. روضه، یک حرمی است که افغان‌ها معتقدند حضرت علی در آنجا دفن شده است و به همین دلیل به این شهر مزار شریف می‌گویند. در این حرم شاید بالغ بر 10 هزار کبوتر وجود دارد اما نکته جالب این است که همه کبوترها سفید هستند. محلی‌ها معتقدند این معجزه روضه است و اگر هر کبوتری با هر رنگی به اینجا بیاورید، بعد از مدتی سفید خواهد شد.
خلاصه اینکه یک روز در آنجا مشغول عکاسی و شکار لحظه‌ها از دریچه لنز دوربین بودم که ناگهان از میان ویزور دوربین متوجه یک دخترخانم روبنده‌دار شدم که داشت روبنده‌اش را بالا می‌زد. این روبنده یا برقع در افغانستان از پارچه آبی دوخته می‌شود و در محل صورت خانم، یک تکه پارچه توری باز هم آبی رنگ قرار دارد، به گونه‌ای که از داخل برقع، بیرون دیده می‌شود اما از بیرون نمی‌توان چیزی از داخل دید. در هر صورت بالا زدن برقع یا روبنده از آن اتفاقات نادری بود که مرسوم نیست و من به عنوان یک عکاس نمی‌خواستم این صحنه را از دست بدهم. لنز را همانجا فوکوس کردم و به خیال خودم منتظر لحظه مناسبی شدم تا صحنه را ثبت کنم که ناگهان آن خانم که حالا روبنده‌اش را کاملا بالا زده بود، موبایلش را درآورد و از من عکس گرفت. صحنه جالبی شده بود که خودم را در مقابل دوربین دیگری میدیدم.
چهار بچه و 4 آرزوی بزرگ
P22-BOX2یک روز قرار شد بروم یک کارخانه صابون‌پزی در اطراف مزارشریف برای تهیه گزارش تصویری که سر راه یک محوطه بزرگ تخلیه زباله دیدم و در میان آن بچه‌هایی را دیدم که از بین زباله‌ها دنبال آینده خودشان می‌گشتند. بچه در افغانستان فقط در مورد پسر به کار می‌رود و بنابراین اگر کسی به شما بگوید 3 بچه دارد یعنی 3 پسر دارد.
آن روز به خاطر اینکه در کارخانه منتظرمان بودند نتوانستم بروم پیش این بچه‌ها اما در ذهنم برنامه‌ریزی کردم تا یک روز حتما برگردم اینجا و گزارش بگیرم. مدتی بعد، شرایط حاصل شد و من به اتفاق راننده و راهنمای محلیم راهی محل جمع‌آوری زباله شدم. آنقدر بوی بد در محل بود که همراهان من جلو نیامدند و من خودم به تنهایی سراغ بچه‌ها رفتم. از ماشین پیاده شدم و رفتم طرف بچه‌ها. اول کاملا از من دوری می‌کردند اما کم‌کم اعتماد کردند و نزدیک آمدند و آخرش هم کاملا دوست شدیم و دقایقی با هم گفتیم و خندیدیم. آنها از میان زباله‌ها دنبال کاغذ می‌گشتند تا از آن به عنوان سوخت زمستان استفاده کنند.
وقتی حسابی با هم رفیق شدیم، برایم از آرزوهایشان و آینده‌ای که برای خودشان خواب دیده بودن، گفتند. جالب اینکه آن بچه‌ها فارغ از شرایط زندگیشان و جای بدبویی که داشتیم آنجا با هم حرف می‌زدیم، آرزوهایی به بزرگی و زیبایی آرزوهای بچه‌های مونترال داشتند....