14نوامبر2018

27 ارديبهشت 1396 نوشته شده توسط 

از کانادازاده خواستگاری شد، خدا شاهده!

شوخی با اخبار
کانادازاده
نمی‌دونم چرا ما اصن اسم این صفحه را گذاشتیم شوخی با اخبار! مثلا من الان با چی‌چی این سیل شوخی کنم؟ بیام درباره خونه کی حرف بزنم که به اون یکی بر نخوره، کلا هم مثل اینکه این سردبیر ما از بلاهای طبیعی خاطره خوبی نداره که زده کل مجله را سیلابی کرده. بسه دیگه برادر جان، هر صفحه را که باز می‌کنی از توش آب میزنه بیرون....
شهرزاد خانم از شرقِ شرق مونترال از تو هتلشون همین حالا به من زنگ زدند و تولد صفحه «زنِ مهاجر» را تبریک گفتن. اووووکی‌ی‌ی، ممممممنون خواهر جان. من همش با خودم فکر می‌کنم اصن این مجله چطور تونسته بین این همه زن فمینیست تا امروز دووم بیاره بدون اون صفحه؟ ما خانمها کجا بودیم تاحالا، چرا نفهمیدیم این مجله صفحه مخصوص زن‌ها نداره؟
آقا غضنفر از لانگوی برامون دو تا کلوچه گردویی شمال با یک نامه به دست‌خط مبارک خودشون فرستادن که همون اولش عکس یک انگشت شصت هست. نقاشیشون هم خیلی خوبه ماشاالله!
«بعدش هم نوشتن صفحه ضعیفه معیفه رو ول کن آقا جوون به رفقا خبر بده اگه بلیط بازار سیاه سخنرانی اوباما را خواستن، ما داریم، خوش قیمت هم میدیم.» غضنفر خان عزیز ممنون اما من موندم آدم چرا باید بره سخنرانی کسی رو گوش بده که تو این چند سال فقط حرف زده، واقعا این اوباما غیر از خوش‌تیپ بودن و خوش‌صحبت بودن چه گل دیگه‌ای به سر مردم زده که اینقدر برای گوش دادن به حرفهاش سر و دست می‌شکونن؟ من که نمی‌فهمم!
کتایون خانم از کوت‌دنژ به ما ایمیل زدن و ضمن انتقاد شدید از حرف‌های غضنفر خان و مخصوصا نقد شدید اون نقاشی زیبایی که از انگشت شصت کشیده بودند، داد زدن که خجالت هم خوب چیزیه، چرا می‌گذارین یه همچین مردهایی اصن حرف بزنن؟ چرا اون نقاشی بی‌ادبانه را چاپ کردین؟ چرا به اوباما توهین می‌کنین؟ چرا بنزین این روزها گرون شده؟ .... و همین طور سوال پرسیدن. خدا شاهده 10 تا سوال دیگه هم بود که من سانسورش کردم.

P50-phone-old-lady
خواهر جان راستش من که اصن نفهمیدم چرا اون نقاشی .... یکی از همکارم به من اشاره می کنن که .... اوکی .... اوکی... چی‌ی‌ی؟......... غضضضضضضنفررررررر .... آی‌ی‌ی ی اون تیزی من کجاست؟
.
.
.
مشکل اقای غضنفر تازه حل شده بود و من داشتم دستهام رو می‌شستم که یکی با چهره استتار کرده و با خجالت فراوان و ده بار اِهِم و اوهوم کردن، اومد تو دستشویی تحریره و یواشکی دم گوشم گفتن که چرا از خبرهای جشن‌های تابستانی مونترال چیزی نمی‌نویسین؟
یعنی شهامتت من رو کشته!
یعنی تو اصن دلت میاد وسط این همه خبر سیاه دنبال خوش‌گذرونی و عیش و نوش تابستونی خودت باشی؟ تو دلت میاد وقتی ایرانی‌ها حتی نتونستن یک صندوق رای بگذارن تو کانادا، به فکر موزه‌گردی مجانی باشی؟ شرم نمی‌کنی که اینقده خوش‌گذرونی؟ تو انسانی که همش به خوشی و زندگی و تفریح فکر می‌کنی؟ پس مرگ و سیاست و غضنفر کجای زندگی تو هست؟ خدا شاهده اگه تو دستشویی نبودیم حقشو می‌گذاشتم کف دستش. اصن بگو چرا قیافشو عوض کرده بود... اِ اِ اِ، شرم کن! حیا کن! خدا شاهده آخر زمون شده.
با عصبانیت اومدم نشستم پشت میزم و تازه داشتم دست به کیبورد می‌شدم که دینگ، یکی روی فیسبوکم پیام داد، کانادا جوون میشه بیشتر توضیح بدی جریان این رنگین کمون درازه را؟

P50-grumpy-old-lady
لعنت بر شیطان رجیم! آقا جوون من اصن خوونمون این طرفیه، من هیچ وقت از اون طرف‌ها رد نمیشم که بخوام رنگین کمان یک کیلومتری را هم دیده باشم، بعدشم چیه خوب، ورداشتن چند تا توپ پلاستیکی رو کردن تو نخ از این ور خیابان کشیدن اون ور خیابان، دلشون خوشه کار کردن، این رنگین‌کمون و اون محله و .... ولش کن بابا، حال داری‌ها؟ خدا شاهده!
تازه داشتیم یک نفسی می‌کشیدیم از اینکه تو مجله چپ و راست از گروه‌های موسیقی مطلب و گزارش و گفتگو کار می‌شد که یکدفعه شنیدیم بچه‌های دلنواز می‌خوان به کتابخونه نوروززمین حال بدن و کنسرت بگذارن تا عوایدش صرف تجهیز کتابخونه بشن. خدا شاهده با این که حالم دیگه داشت از گیتار و تنبک بد می‌شد اما این کارشون اینقده باحال بود که دلم نیومد ننویسم.
دیگه داشتم کم‌کم بساطمو جمع می‌کردم برم سر خونه و زندگیم تا به توصیه آبجیمون انار خانم یک گوشه زنونه تو خونه برا خودم درست کنم که یکدفعه باز این تلفن قرمزه زنگ خورد. یک دفعه آرزو کردم هویج بشم، چشمهامو بستم و همون‌طور که داشتم به طعم کفش هفته پیش آقای ناشناس ته حلقم فکر می‌کردم، تلفن رو آرووم برداشتم و با ترس و لرز گفتم به خدا همین چند خط پیش نوشتم داستان انتخابات رو، این بار اصن خودم نوشتم که یکدفعه صدای یک موسیقی بهشتی پخش شد و از اون طرف خط آقایی که می‌گفت اسمش مهربوون هست با صدایی آرام و دوست‌داشتنی حالمو پرسید.
یعنی خدا شاهده اولش فکر کردم کفششو زیادی کرده تو حلقم الان رفتم پیش غضنفر، اما بعد از اینکه یک جاهای حساسی از بدنمو نیشگون گرفتم و دیدم لامصب خیلی درد داره، فهمیدم اشتباه نمی‌کنم و تغییراتی اساسی رخ داده. آقاهه گفت اصن خبر و سیاست و انتخابات رو ول کن، من می‌خوام با خودت بیشتر آشنا بشم. ای خدا مرگم!
من 60 سال از خدا عمر گرفتم هیچ مرد عاقلی هنوز حاضر نشده از 10 متری من رد بشه، بعد این یارو چی میگه آخه نمیگه با احساسات من نباید بازی کنه؟
بعد آقاهه گفت حالا روز انتخابات کجا می‌تونم ببینمت؟ یعنی من دور از جوون شما، خر باشم اگه بگم حالا نمی‌دونم و باشه بعد و زوده و از این حرف‌ها، وقت ندارم دیگه من آخه، تندی گفتم کجا برای شما راحت‌تره؟ آقاهه هم گفت پاشو بیا بوفالو، من اون روز کنار صندوق رای نشستم منتظر تو با یک بغل گل رازقی!
یعنی مرد به این آقایی اصن تو زندگیم ندیده بودم. حالا قرار شده پاسپورتم رو ببرم برای اینکه کسی شک نکنه رای هم بدم. خدا شاهده اگه فکر کنین من جمهوری اسلامی چی هستم، عاقتون می‌کنم!