26جون2017

30 فروردين 1396 نوشته شده توسط 

با آیدا تاتاری درباره آخرین خبرها از فاجعه از دست دادن مادرش

P22-20170305 134730 HDR

به همین زودی چهل روز گذشت. هنوز خیلی از رفقا صحبت از کابوس ناشی از فشار روحی آن روزها می‌کنند. روزهای بیم و امید، روزهای سخت انتظار و استرس. شکی نیست که سنگین‌ترین بار در آن ثانیه‌های پراضطراب بر دوش آیدا تاتاری و همسرش هومن سیاه‌منصوری بود.
چند روز پیش آیدا با تحریریه هفته تماس گرفت و گفت که اطلاعات جدیدی به دستش رسیده که مایل است با مونترالی‌ها در میان بگذارد. گفت که حرف‌هایی برای گفتن دارد و ما فورا پای گفت‌وگو با او نشستیم. انتظار گفت‌وگویی سرشار از اشک و اندوه داشتیم. هرچند اشک ریختیم اما اشک‌مان مسیر دیگری داشت. شما را به خواندن این گفت‌وگوی تاثیرگذار و احساسی دعوت می‌کنیم.
همه می‌دانیم 40 روز سختی را پشت سر گذاشته‌ای. اگر مایلی کمی درباره آن روزها برای‌مان بگو؟
باورتان می‌شود که 40 روز گذشته؟ (و در پس این پرسش چشم‌هایش خیس می‌شوند) راستش هنوز کابوس آن 3 روز تلخی که در جست‌وجوی مادرم بودیم، همراهم است. هنوز نتوانسته‌ام از زیر بار فشار آن روزهای جست‌وجو و روزهای ارسال پیکر مادرم به ایران بیرون بیایم.
پس مادر را به ایران فرستادید؟
بله چند وقتی می‌شود که مادرم را فرستادیم به ایران و راستش روزهای تلخی بود. مخصوصا پیگیری مراسم دفن و بزرگداشت‌ها در ایران و حسرت بودن در آن‌جا که به خاطر دختر نوزادم امکانش فراهم نبود.
چه شد که خواستی با مردم حرف بزنی؟ خبر جدیدی به دست آوردی؟
راستش آن‌چه در تمام این ثانیه‌ها (مکثی می‌کند، نفسی می‌کشد و در حالی که سعی دارد با نگاه کردن به سقف جلوی اشک‌هایش را بگیرد ادامه می‌دهد) راستش را بخواهید این چهل روز برای من ثانیه به ثانیه گذشته است و هر ثانیه یک عمر طول کشیده. در تمام این ثانیه‌ها آن‌چه بیش از هر چیز آزارمان می‌داد به جز حسرت از دست دادن مادرم، چرایی و چگونگی مرگش بود. حالا که اطلاعات‌مان کمی جمع و جور شده به پاس تمام آن همراهی‌ها و همدلی‌ها که از تک‌تک هموطنان عزیز در طی همه این روزها دیده‌ام، وظیفه خود دانستم تا هر آن‌چه در مورد این فقدان تلخ فهمیده‌ام و نتیجه مشاهدات و جست‌وجوهای پلیس، پزشکی قانونی و کارآگاهی که مسئول پرونده مادرم بود را هر چند ناچیز و اندک با مردم در میان بگذارم.
اصلا مادر برای چه به اینجا آمده بودند؟ قصد فقط دیدن شما بوده و یا مشکلی در ایران داشته‌اند؟
نه مشکلی نبوده. مادر من به همراه مادر همسرم، بیستم اکتبر سال گذشته (٢٠١٦) به مونترال آمدند تا در شادی ما برای به دنیا آمدن دختر کوچک‌مان همراه من و همسرم باشند. مادرم قرار بود دهم ژانویه به همراه مادر همسرم به ایران بازگردد اما وقتی متوجه شد که خاله‌ام، که در سوئد زندگی می‌کند، قصد کرده برای دیدن ما به مونترال بیاید، تاریخ بازگشتش را به تعویق انداخت تا بتواند خواهرش را پس از بیست سال از نزدیک ملاقات کند. در مدتی که مادرم در کنار ما بود دوبار و هر بار نزدیک به دو هفته را در تورنتو و در منزل دایی‌ام گذراند. خاله‌ام تازه چند روزی بود که مونترال را به مقصد تورنتو ترک کرده بود که مادرم برای همیشه رفت.
چرا از خانه رفتند بیرون؟ اطلاعات جدیدی به دست آوردید؟
راستش خیلی چیزها الان روشن شده اما چرایش را فکر کنم فقط بشود حدس زد. همان‌طور که قبلا گفتم مادرم به گواهی دوربین‌های ساختمان ساعت 2 بعدازظهر روز شنبه ٢٥ فوریه چند دقیقه بعد از این‌که من و همسر و فرزندم خانه را ترک کردیم از خانه بیرون رفتند. ما در حدود دو ساعت بعد به خانه بازگشتیم و از همان لحظه با کمک پلیس و بعدتر گروه‌های مختلفی از هموطنان‌مان به جست‌وجوی مادرم پرداختیم. جست‌وجویی که تا سه‌شنبه صبح زمانی که خبر تلخ مرگ مادرم را به ما دادند به طول انجامید.
P22-1-Leila-Tatari
آیا مادرتان فراموشی داشتند؟
آن‌چه مسلم است این‌که مادرم در هنگام ترک خانه دچار فراموشی نبوده چرا که شعله گاز را خاموش کرده، لباس مناسب آب و هوای بارانی بر تن کرده، حتی کفش‌های رو فرشیش را پشت سر جفت کرده است. بر خلاف آن‌چه فکر می‌کردم، مادرم حتی اسم و مشخصات من را درجیب پالتویش به همراه داشته است.
معلوم شده که دلیل فوت چه بوده؟ یخ زده بودند؟
نتایج کالبد‌شکافی نشان می‌دهد مادرم در همان روز عصر (شنبه ٢٥ فوریه) چند ساعت بعد از خروج از منزل و بر اثر سکته قلبی در گذشته است، خوشبختانه مادرم یخ نزده چرا که پیکرش کبود نشده بود. شواهد نشان می‌دهد که مادرم احساس گرما می‌کرده (هایپرترمی) چرا که شالش را برداشته و زیپ پالتویش را باز کرده. در فیلمی که از دوربین منتهی به محل مرگ مادرم به دست آمده، او را در ساعت 15:40 می‌بینیم که در عین سلامت و به راحتی و مستقیم به سمت محلی می‌رود که پیکرش را یافتیم. محل زندگی ما با محل فوت مادرم فاصله‌ای در حدود دو کیلومتر و نیم دارد، با سرعت راه رفتن مادرم به نظر طبیعی می‌رسد که مادرم مستقیم به آن سمت رفته باشد.
P22-02
چرا آن‌جا؟ قبلا با هم آن‌جا رفته بودید؟
این همان بخش ماجراست که من را آرام‌تر کرده است. مادرم اعتقادات مذهبی قوی‌ای داشت،در آن روزها که به دنبال مادرم بودیم و پلیس از ما می‌پرسید که آیا حرکت غیر عادی از مادرتان دید یا نه؟ تنها یک جواب داشتیم؛ ظهر روز شنبه مادرم تصمیم گرفت به حمام برود اما پیش از آن در حرکتی که به نظر من و همسرم بسیار عجیب بود مادرم قرآن را برداشت و جلوی ما گرفت و با صدایی لرزان از ما قول گرفت که مواظب دخترم باشیم. راستش ما فقط تعجب کردیم ، هر دوی ما هم من و هم هومن مادرم را در آغوش گرفتیم و گفتیم که حتما این کار را خواهیم کرد. آن موقع رفتار مادرم کمی عجیب به نظر می‌رسید اما پس از اینکه به خانه برگشتیم و مادرم را در خانه نیافتیم همه چیز رنگ دیگری پیدا کرد.
پیکر مادرم را در کنار مجسمه مریم شفاعت دهنده واقع در حیاط Sacred Heart school of Montreal پیدا کردند. مادرم کفش‌هایش را پیش از ورود به سرپناه کوچکی که روی مجسمه را پوشانده، به نشانه احترام به این مکان مقدس از پا بیرون آورده و آن‌ها را جفت کرده و سپس در کنار مجسمه دراز کشیده و در حالی که چشم‌هایش باز بوده و لبخند بر لب داشته، برای همیشه ما را ترک می‌کند. برای پلیس یافتن آن محل توسط مادرم بسیار عجیب بود چرا که این مجسمه که بعدها یافتیم قدمتی طولانی دارد و عبادتگاهی قدیمی است و به هیچ عنوان از کنار خیابان قابل مشاهده نیست. این در حالی است که مادرم با رد شدن از تمامی سرپناه‌های احتمالی سر راهش هم‌چنان که گفتم و فیلم‌های دوربین هم نشان می‌دهد مستقیم آن مکان را انتخاب می‌کند. فیلمی که امروز از دوربین منتهی به مجسمه مریم در دست داریم مادرم را نه گیج و راه گم کرده بلکه بسیار آگاه نشان می‌دهد. مادرم در این فیلم به فردی که نمی‌داند کجاست یا ترسیده شبیه نیست بلکه به گونه‌ای راه می‌رود و مسیرش را انتخاب می‌کند که گویی بارها همین مسیر را رفته و می‌داند که به کجا منتهی می‌شود.
هر دو از عظمت این صحنه شانه‌هایمان به لرزه می‌افتد. چند ثانیه‌ای سکوت و هق‌هق بین ما حکمفرما می‌شود تا این‌که من دوباره شروع می‌کنم.
چرا؟ چرا مادر این کار را کرده؟
این تمام چیزی است که امروز می‌دانم. چیزهای بی‌شماری هست که نمی‌دانم و متاسفانه هیچ‌گاه هم نخواهم فهمید. اما یکی از فرضیه‌های پلیس و البته امروز ما «مرگ آگاهی است». به هر حال اینکه پیکر مادرم را در کنار مریم شفاعت دهنده یافتیم به من و افراد خانواده‌ام، جدای از اعتقادات و نگرش مذهبیمان آرامش خاصی می‌دهد. مادرم هنوز داغدار پدرم بود که فرزند جوانش یعنی خواهرم را از دست داد، واقعیت تلخی که زندگی من و خواهر دیگرم ندا و بیشتر از همه، مادرم را برای همیشه تغییر داد.
P22-1358583-depouille-trouvait-niche-votive-pierres
ببخشید این سوال را می‌پرسم. اما شایعاتی هست که ...
تنها خدا می‌داند که شنیدن این شایعات چقدر برایم سخت بود و چقدر سخت‌تر است که توضیح دهم و خودم را توجیه کنم. فقط می‌خواهم بگویم که باز فقط خود خدا می‌داند که زندگی من پس از مرگ مادرم به این شیوه تلخ و تراژیک چقدر سخت هست، فقط او می‌داند و بس که چه بر من و خانواده‌ام رفته است و چه روزهای تلخی در انتظارمان است.
این جمله را برای آن‌هایی می‌گویم که بر من خرده گرفتند، به من یا به همسرم تهمت زدند و هزار جور شایعه ساختند و پخش کردند: از آن‌چه بین ما و مادرم گذشت تنها ما خبر داریم و خدا..." مطمئن باشید بیشتر از شما، این من هستم که خود را تا آخر عمر سرزنش خواهم کرد.
اما خیلی‌ها به جای شایعه‌سازی به کمکتان آمدند، درست است؟
راستش آن‌قدر دریای محبت مردم گسترده بود که من نمی‌خواهم شایعات را هم از مردم بدانم. اصلا انگار مادر همه گم شده بود. من واقعا وظیفه خود می‌دانم از تمام کسانی که در این روزها در کنارم بودند سپاسگذاری کنم. از همه آن‌ها که می‌شناختم و نمی‌شناختم متشکرم. از مجید جوان به خاطر همراهی خالصانه‌اش که به ما یادآوری کرد فرشته‌ها لزوما در آسمان نیستند، از خانم پری عبائی نازنین، دوست و همکلاسی دوران مدرسه مادرم که مادرانه در کنارمان بود. از خسرو شمیرانی عزیز که سالن اجتماعات نوروزلند را برای برگزاری مراسم یادبود مادرم در اختیارمان گذاشت. از امیر خدیر که حمایت‌مان کرد، از سارا و محمد سپاسگذارم که در کنارمان ماندند، شادی و محمد، شهرام و شبنم، مریم و همایون ،نیما، مریم، نازی، تینا،محمود، هیلدا، رضا، معین، محسن، میثم، آناهیتا، ابولفضل، نیلوفر، هدی، کتایون، بتسابه ، از بابک و سمیرا و بسیاری دیگر که همراهیمان کردند. از تمامی کسانی که از نقاط مختلف دنیا با من تماس گرفتند؛ همه آنهایی که می‌شناختیم و نمی‌شناختیم. هنوز به خیلی از تلفن‌ها پاسخ نداده‌ام، پیغام‌گیر تلفنم پر است از پیغام‌هایی که گوش نکرده‌ام، مسنجر فیس‌بوکم پر است از پیغام‌هایی که نخوانده‌ام، کارتهایی که هنوز باز نکرده‌ام، پیغام‌هایی که در دفتر یادبود مادرم نوشته شده، پیغام‌هایی که جداگانه برای من نوشته شده و من هنوز جرات دیدن و خواندنشان را ندارم. از تمام آنها که در مراسم یادبود مادرم شرکت کردند و با من و خانواده‌ام همدلی و همراهی کردند، سپاسگذارم. پیشتر هم گفته‌ام که مادرم در این روزها صدها فرزند پیدا کرد. اگر زنده بود، اگر قلب خسته و مهربانش هنوز می‌تپید، چقدر از داشتن تک‌تک شما خوشحال می‌شد، چقدر به وجود همه شما افتخار می‌کرد. می‌دانم دعای خیرش بدرقه راه همه خواهد بود.
خدا همه مادران را زیر سایه خود ایمن نگهدارد و مادرم را با همه آنان که دوستش داشتند و دوست‌شان داشت محشور کند.
لینک زیر حاوی آخرین یافته‌های پلیس از این ماجراست
http://www.lapresse.ca/actualites/justice-et-affaires-criminelles/faits-divers/201702/28/01-5074037-une-iranienne-disparue-aurait-ete-retrouvee-morte.php