18اکتبر2018

17 فروردين 1396 نوشته شده توسط 

ژان پل مارا: پیوند جهالت با زنجیرهای بردگی

قسمت دوم و پایانی
حمید شورکایی
P44-Jean-Paul-Marat
چنان‌که در مقالۀ پیشین اشاره کرده‌ایم، ژان پل مارا کتاب «زنجیرهای بردگی» خود را در سال 1774، در انگلستان به زبان انگلیسی نوشت. مارا در زمان اقامت خود در انگلستان، هم‌ طبابت می‌کرد، هم فلسفه می‌خواند و هم نظریه‌های سیاسی طرح می‌کرد.
پس از پایان اقامت در انگلستان، برای مدت کوتاهی در هلند ساکن می‌شود و سپس در سال 1775، به پاریس باز می‌گردد. در سال 1777، به عنوان پزشک به استخدام دوک دارتوا درمی‌آید و پژوهش‌های علمی پرباری را در زمینۀ نور، حرارت و الکتریسته انجام می‌دهد و نظریه‌های نیوتن را به چالش می‌کشد. در سال 1783، فرهنگستان شهر روان (Rouen) برای کارهای پژوهشی ارزنده‌اش در زمینۀ علم فیزیک از او تقدیر به عمل می‌آورد. در سال 1784، پس از چند ناکامی علمی و مشاجرۀ قلمی با برخی از اعضای چند فرهنگستان‌، جایگاه خود را به عنوان پزشک نزد دوک دارتوا از دست می‌دهد.
مارا تا زمان فرا رسیدن انقلاب فرانسه، زندگی پر فراز و نشیب را پشت سر می‌گذراند و همۀ درآمدش را صرف خرید ابزار و وسایل پژوهشی می‌کند. در روزهای آغازین انقلاب فرانسه، مارا چهل و شش سال دارد و به لطف سالیان سال زندگی در انگلستان، از دانش و آگاهی گسترده و ژرفی در حوزۀ مسائل سیاسی بهره‌مند است. او در فوریه سال 1789، کتاب «پیشکش به میهن» را می‌نویسد و در آن قوانین اساسی برای یک زندگی بهتر و آزادانه‌تر را پیشنهاد می دهد و در ماه مارس همان سال، «پی‌افزودی‌ بر پیشکش به میهن» را به چاپ می‌رساند. مارا کارها و اقدامات نهادهای جدید برآمده از انقلاب را به دقت زیر نظر می‌گیرد و پیوسته ایرادها و اشکالات آنها را گوشزد می‌کند. در ژوئیه سال 1789، نوشته‌ای‌ تحت عنوان « قانون اساسی یا پروژۀ اعلامیۀ حقوق بشر و شهروند، همراه با طرح یک قانون اساسی عادلانه، خردمندانه و آزاد» را منتشر می‌کند. در آغاز انقلاب به عضویت «کمیتۀ کارم» (Comité des Carmes) در می‌آید، و اینچنین هم پا به عرصۀ فعالیت سیاسی می‌گذارد و هم به نویسندگی می‌پردازد. او به «کمیتۀ کارم» پیشنهاد چاپ یک روزنامه را می‌دهد و چون پیشنهادش پذیرفته نمی‌شود، کمیته را ترک می‌گوید و خود به تنهایی در دوازدهم سپتامبر سال 1789 روزنامه‌ای تحت عنوان "روزنامه‌نگار پاریسی" را در می‌آورد. روزنامۀ مارا در شانزدهم سپتامبر سال 1789، یعنی پس از شمارۀ ششم، به «دوست مردم» تغییر نام می‌دهد. روزنامۀ «دوست مردم» همه روزه، حتی روزهای یک‌شنبه در هشت تا دوازده صفحه منتشر می‌شد و افزون بر مقالات سیاسی همگی به قلم مارا، نامه‌های خوانندگان، شنیده‌ها و ماجراهای سیاسی را نیز در برمی‌گرفت.
مارا به دلیل فعالیت‌های روزنامه‌نگاری از سپتامبر سال 1789 تا اوت سال 1792 درگیری‌ها و تنش‌های بسیاری با دستگاه قضایی پیدا می‌کند. گوتز و کوک، گردآورندگان «آثار سیاسی» مارا، چنین محاسبه کردند که او از چهار سال فعالیت روزنامه‌نگاری، تنها 397 روز آزادانه کار کرد و 1064 روز باقی را یا پنهانکارانه زندگی و فعالیت می‌کرد یا پیوسته با حکم جلب و تهدید به توقیف روزنامه‌اش مواجه بود. در سپتامبر سال 1792، روزنامۀ «دوست مردم» به «روزنامۀ جمهوری فرانسه» تغییر نام می‌دهد. در نهم سپتامبر سال 1792، مارا از طرف اهالی شهر پاریس به عنوان نمایندۀ کنوانسیون ملی برگزیده می‌شود و مرحلۀ جدیدی از زندگی سیاسی‌اش آغاز می‌گردد. ژیروندها (La Gironde) از همان روزهای نخستین شروع کار کنوانسیون ملی پیاپی بر روبسپیر، دانتون و مارا می‌تازند و آنان را متهم می‌کنند که سودای تشکیل یک حکومت دیکتاتوری را در سر می‌پرورانند. مارا با اعضای ژیروندها سخت درگیر می‌شود و آنان هم بیکار نمی‌نشینند و علیه او پرونده‌‌سازی می‌کنند و در آوریل سال 1793 او را به دادگاه انقلاب می‌کشانند. مارا در دادگاه انقلاب از اتهامات تبرئه می‌شود و از آن پس بر آن می‌شود تا ژیروندها را از کنوانسون ملی و وادی سیاست بتاراند و خواهان محاکمۀ اعضای فاسد آنان می‌شود.
او یکی از اصلی‌ترین عاملان شورش اهالی پاریس علیه ژیروندها بوده است. او در سوم ژوئن سال 1793 فعالیت خود در کنوانسیون ملی را تعلیق می‌کند تا به درمان بیماری پوستی‌اش که سال‌ها با آن دسته و پنچه نرم می‌کرد بپردازد. مارا در سیزدهم ژوئیه سال 1793، وقتی در وان حمام خانه‌اش مشغول مداوای بیماری پوستی‌اش بود، به دست شارلوت کورده، دخترکی شهرستانی و بی‌نام و نشان، به قتل می‌رسد. مراسم خاکسپاری باشکوهی برای مارا برگزار می‌کنند و در بیست و پنجم نوامبر سال 1793، جنازۀاش را به پانتئون انتقال می‌دهند، اما دو سال بعد، خائن به انقلاب و مردم شناخته می‌شود، تمامی پیکره‌های او را خرد می‌کنند و در فاضلاب‌های شهری می‌ریزند، و جنازه‌اش را از پانتئون بیرون می‌آورند و در گورستان دیگری خاک می‌کنند.
در طول دو سده تاریخ‌نگاری انقلاب فرانسه، نگرش و داوری مورخان و تاریخ‌پژوهان نسبت به شخصیت، آثار و افکار، و فعالیت‌های سیاسی ژان پل مارا متفاوت بوده است. اگرچه آنان در انجام پژوهش‌های خود از منابع تاریخی تقریباً یکسانی بهره جسته‌اند، اما هر یک از ظن خود یار مارا ‌شده است. در مجموع، می‌توان گفت که چهار مکتب تاریخ‌نگاری دربارۀ ژان پل مارا وجود دارد: 1. مورخانی که آشکارا علیه مارا قلم زده‌اند، 2. مورخان میانه‌روی که تنها عملکرد سیاسی او را به نقد کشیده‌اند ، 3. مورخانی که کوشیده‌اند از او اعادۀ حیثیت کنند، 4. مورخانی که تنها به نظریه‌های سیاسی او پرداخته‌اند. با این همه، انقلابی خونخوار، انگارۀ غالبی است که از ژان پل مارا در ذهن مردم دیروز و امروز نقش بسته است.
دربارۀ جهالت، قطعۀ دیگری از کتاب «زنجیرهای بردگی» ژان پل مارا است که ترجمۀ فارسی آن در پی می‌آید:
دربارۀ جهالت
از طریق عقیده است که شاهان همچون اربابان مستبد حکم می‌رانند. آنان خود به خوبی این اصل را پذیرفته‌اند: هرچقدر هم جسور، بی‌باک و بی‌پروا باشند، جرأت نمی‌کنند آشکارا قوانین را زیر پا گذارند. هر جرمی که مرتکب می‌شوند، همواره می‌کوشند آن را از مردم مخفی بدارند، و همواره مراقبند که اذهان را برنیاشوبند.
عقیده بر جهالت بنا نهاده شده است، و جهالت راه استبداد را بغایت هموار می‌سازد.
جهالت است که با گذاشتن چشم‌بند بر روی چشمان مردم، مانع از آن می‌شود که آنان حقوق خود را بشناسند، قدر آن را بدانند و به دفاع از آن برخیزند.
جهالت است که طرح‌های جاه‌طلبانۀ شاهان را از آنان مخفی کرده، مانع از آن می‌شود که غصب و اشغال‌گری‌های قدرت بیدادگر را پیش‌بینی کرده، جلوی پیشروی‌هایش را بگیرند، و آن را براندازند.
جهالت است که توطئه‌های سیاه، دسیسه‌های خاموش، نیرنگ‌های هزار رنگ شاهان علیه آزادی را از آنان مخفی کرده، آنان را به جانب تمامی دام‌ها کشانده، و باعث می‌شود که مدام در همان دام‌ها گیر افتند.
جهالت است که آنان را با آن همه احکام و تعالیم دروغین خام کرده، دستان‌شان را بسته، سرهای‌شان را در یوغ فرو کرده، و موجب می‌شود که آنان در سکوت پذیرای اوامر مستبدانۀ خودکامگان شوند.
در یک کلام، جهالت است که موجب می‌شود آنان همۀ وظایفی را که خودکامگان بر ایشان تحمیل می‌کنند با سرسپردگی انجام دهند، و نیز موجب می‌شود عوام ساده‌لوح، خودکامگان را همچون خدایان گرامی دارند.
برای مطیع ساختن انسان‌ها، ابتدا سعی بر آن می‌شود تا آنان را کور کنند. شاهان که از ناحق بودن ادعاهای‌شان آگاهانند، و می‌دانند که باید از مردمِ روشن‌ضمیر و آگاه به حقوق خویش، سخت بهراسند، می‌کوشند آنان را از هر شیوۀ آموختن و فراگیری دانش محروم سازند. وانگهی، آنان که نیک آگاهند حکم‌ راندن بر مردم خرفت چه آسان است، می‌کوشند آنان را خرفت کنند. آنان چه موانع که بر سر راه پیشرفت نور و روشنایی نمی‌نهند؟ برخی آگاهی و دانش را از دولت‌شان می‌تارانند؛ برخی دیگر، رعایای‌شان را از سفر باز می‌دارند؛ برخی دیگر هم، مردم را پیوسته با ظواهر، نمایش‌ها و جشن‌ها سرگرم، یا آنان را گرفتار جنون بازی قمار کرده، مانع اندیشیدن‌شان می‌شوند: جملگی علیه فرزانگان که صدا و قلم‌شان را وقف دفاع از آزادی می‌کنند، به پا می‌خیزند.
وقتی که نمی‌توانند مانع از حرف زدن یا نوشتن شوند، کژی و تاریکی را در تقابلِ راستی و روشنایی می‌گذارند. اگر کسی پیدا شود و علیه سوء‌قصدهای‌شان فریاد اعتراض برآورد، ابتدا می‌کوشند فریادکشندگان را هواخواه خویش گردانند و، شور و حرارت‌شان را با دادن هدایا، به ویژه با وعده وعیدها خاموش کنند.
اگر فضیلت میهن‌دوستانِ ناراضی فسادناپذیر باشد، قلم‌های مزدور و نویسندگان فرومایه را در تقابلِ آنان قرار می‌دهند که همواره آماده‌اند ظلم و خفقان را توجیه کرده، به دوستداران میهن ناسزا گویند، همۀ چیره‌دستی‌شان را برای لجن‌مال و بدنام کردن مدافعان آزادی بکار گیرند و آنان را اخلال‌گران آرامش عمومی قلمداد کنند.
اگر این کارها کافی نباشد، به وحشتناک‌ترین تدابیر، به سیاهچال‌ها، به شمشیر و زنجیر، و به زهر توسل می‌جویند.
بستن دهان ناراضیان، مانع شدن مردم از بیدار شدن از رخوت و خمودگی است، و این چیزی است که کسانی‌که خواهان اختناق و سرکوبی مردم‌اند، بدان دلبسته‌اند. اما نکتۀ اساسی این است که با جلوگیری از مکاتبه میان بخش‌های دولتی، راه‌های فرا‌گیر شدن شراره‌های آتش‌‌سوزی را بربندند. برای همین است که شاهان سعی وافر می‌کنند که جلوی آزادی مطبوعات را بگیرند.
درابتدا، چون زهرۀ آن ندارند که آشکارا بر آزادی مطبوعات بتازند، منتظر می‌شوند که شهروندان بهانه‌ای موجه برای این کار به دست دهند: و همین‌که بهانه به دست آمد، در دست یازیدن بدان هرگز درنگ نمی‌کنند.
هرگاه کتابی دربرگیرندۀ چند اندیشۀ روشنگر دربارۀ حقوق انسان‌ها، چند تفکر آزاد دربارۀ حد و مرزهای قدرت شاهان، خط و نشانی آشکار علیه خودکامگی، انگاره‌ای چشم‌نواز از شیرینی و حلاوت آزادی که آنان خواهان به وادی فراموشی سپردن آنند، باشد، در دم آن کتاب را ممنوع می‌کنند به این بهانه که حاوی آموزه‌های ضد دین و ضد آداب و کردارهای نیکوست.
آنان در برابر هر نوشته‌ای که قادر به نگاه‌داشت روح آزادی است قد علم می‌کنند، هر اثری را که در آن اقدام به پرده دری از رازهای تاریک حکومت شود، هجونامه می‌نامند؛ و به بهانۀ سرکوبی بی‌بند و باری، نویسندگان آن را سخت مجازات و آزادی را خفه می‌کنند.
از این هم پا فراتر می‌گذارند؛ برای آنکه مردم را در جهالت نگه دارند و نگذارند که هیچ دری بسوی حقایق سودمند گشوده شود، بازرسان مطبوعات، بازبینان و همه جور سانسورچی کار می‌گذارند... جاسوسان پست‌فطرتی که از استبداد در برابر آزادی پاسداری می‌کنند.
هرگاه نوشته‌ای علیه خودکامگی در کشورهای بیگانه منتشر شود، آنان از طریق کارگزارن‌شان، چاپ آن را خمیر می‌کنند، و نمی‌گذارند هیچ کتابی، تا زمانی‌که به وسیلۀ دست‌نشاندگان‌شان مورد بررسی قرار نگرفته باشد، برای فروش در سرزمین‌های تحت حاکمیت‌شان عرضه شود.
چاپخانه در ترکیه ممنوع است از ترس اینکه مبادا، به کمک آن، عقل سلیم بر خشونت پیروز شود.
در کشورهای استبدادی، مطبوعات تنها به کار تحکیم زنجیرهای بردگی می‌آیند. مطبوعات فقط برای خدمتگزاران و دست‌نشاندگان خودکامه مجازند، و تنها برای آنکه مجیز قدرتش را بگویند.
وقتی مردمی به این حد رسند، تجربه به هیچ روی اصلاح‌شان نمی‌کند؛ نه خاطرۀ غم‌انگیز گذشته، نه احساس زجرآور حال، نه هراس از آینده، نمی‌تواند آنان را از پیش‌داوری‌های احمقانۀ‌شان شفا دهد. هرچقدر هم به آنان ثابت کنند که فریب‌شان می‌دهند، عاقل‌تر نمی‌شوند: همیشه ساده‌لوح و همیشه فریب‌خورده می‌مانند، از یک اشتباه به در نیآمده، دچار اشتباه دیگر می‌شوند، حماقتش چنان است که پیاپی در همان دام گرفتار می‌شود، به شرطی آنکه نام دام را تغییر دهند.
این‌چنین، به دلیل نقصان طبیعت بشری و روشنایی کم‌ دامنۀ ذهن آدمی، مردمان، فریب‌خوردگان همیشگی شیادانی هستند که در رأس حکومت‌شان‌ قرار داده‌اند، و شکار دائمی راهزنانی که بر آنان حکومت می‌کنند.