18اکتبر2018

19 اسفند 1395 نوشته شده توسط 

ژان ژاک روسو: انسان، آزاد زاده شده و همه‌جا در غل و زنجیر است

حمید شورکایی

ژان ژاک روسو (1712-1778)، این فرزندِ ساعت‌ساز ژنو و این فیلسوف «همه فن حریف»، یکی از اصحابان دانشنامه فرانسوی و از پدران معنوی انقلاب سال 1789 فرانسه بوده است. ولتر و روسو طلایه‌داران عصر روشنگری در قرن هجدهم میلادی بوده‌اند. سخن گوته، نویسنده و ادیب نامدار آلمانی، درباره‌ی این دو متفکر آزاداندیش در تاریخ ماندگار شده است: «با ولتر قرنی پایان می‌یابد و با روسو قرنی دیگر آغاز می‌شود.» کلود لوی استروس اما، ژان ژاک روسو را پدر واقعی «انسان شناسی» می‌نامید. روسو در دو اثر مهم خویش با عنوان‌های‌ «قرارداد اجتماعی و گفتار درباره‌ی منشأ و اساس نابرابری انسان‌ها (1755) اندیشه‌ی سیاسی خود را شرح و بسط داده است. موضوع بردگی و چون و چرایی پذیرش و برتافتن یوغ بردگی از جانب انسان‌ها، یکی از مهمترین دل‌مشغولی‌های فکری روسو بوده و او از همان جملات آغازین فصل نخست کتاب «قرارداد اجتماعی» (1762) معمای بردگی انسان را به پیش می‌کشد و می‌خواهد گره از کار فروبسته او بگشاید. او پرسش خود را با این جملات مشهور که تأثیر ژرفی بر اعلامیه حقوق بشر و شهروند فرانسه سال 1789 داشته‌اند آغاز می‌کند:
«انسان آزاد زاده شده و همه‌جا در غل و زنجیر است. یکی خود را ارباب دیگران می‌داند، و حال آن‌که از آنان برده‌تر است. چگونه این تغییر رخ داده است؟ نمی‌دانم. چه چیز آن را مشروع می‌گرداند؟ گمان می‌کنم بتوانم این مسئله را حل کنم.»
در سراسر گیتی، انسان‌ها، بر خلاف طبیعت خویش، یوغ بردگی را بر گردن دارند و بردگی سیاسی یا اجتماعی را کم و بیش بر می‌تابند. حتی آنانی که خود را آزاد می‌پندارند، چون ارباب و خداوندگاران دیگرانند، از این قاعده مستثنی نیستند، زیرا دمی از شورش ستمدیگان و زیردستان خود در امان نیستند و شاید دولت‌شان چندی خوش درخشد ولی همیشه مستعجل است. روسو بر این عقیده است که وقتی آدمی از حالت طبیعی به در می‌آید و اجتماعی و متمدن می‌شود، آزادی خود را قربانی می‌کند. او می‌کوشد نشان دهد که تنها در سایه‌ی یک قرارداد اجتماعی آزادانه و برآمده از خواست همگانی است که گذار انسان طبیعی به انسان اجتماعی توجیه‌پذیر و سودمند می‌شود.
در این بخش از کتاب «قرارداد اجتماعی» که به فارسی ترجمه کرده‌ایم، روسو می‌کوشد پوچی بردگی و تناقض نهفته در آن را برنماید:
چون هیچ انسانی اقتدار طبیعی بر همنوع خود را ندارد و چون زور، هیچ حقی ایجاد نمی‌کند، پس می‌مانند قراردادها که اساس هر اقتدار مشروع در میان انسان‌ها را تشکیل می‌دهند. گروتیوس می‌گوید که اگر یک فرد خاص ‌بتواند آزادی خود را واگذارد و خود را برده‌ی یک ارباب گرداند، چرا همه‌ی مردم ملتی نتوانند آزادی‌شان را واگذارند و رعیت یک پادشاه گردند؟ در این‌ سخن کلمات دوپهلوی بسیاری وجود دارد که نیازمند توضیح‌اند؛ اما به توضیح کلمه‌ی «واگذاردن» بسنده کنیم. واگذاردن، به معنی دادن یا فروختن است. حال، انسانی که برده‌ی دیگری می‌شود، خود را نمی‌دهد، او خود را می‌فروشد تا دستکم نانی به کف آرد: اما چرا مردم ملتی خود را می‌فروشند؟ نه تنها یک پادشاه نان رعایایش را تأمین نمی‌کند، بل‌که نان خود را نیز تنها از آنان می‌ستاند؛ و، به عقیده‌ی رابله، پادشاه به کم قانع نیست. پس آیا رعایا خویشتن خویش را می‌دهند به شرط آن‌که دارایی‌شان نیز از آنان ستانده شود؟ نمی‌بینم برای‌شان چه باقی ‌می‌ماند که آن را پاس بدارند؟
می‌گویند که پادشاه مستبد آرامش مدنی رعایای خود را تأمین می‌کند؛ قبول: اما آنان چه به دست می آورند، اگر جنگ‌هایی که جاه‌‌طلبی‌های او برای‌شان به بار می‌آورد، اگر حرص سیری‌ناپذیرش، اگر شکنجه‌هایی گماشتگانش به ایشان آنقدر رنجورشان گرداند که درد و رنج ناشی از تفرقه و نفاق میان خودشان‌ با ایشان چنین نکند؟ آنان چه به دست می‌آورند، اگر همین آرامش یکی از بدبختی‌های آنان باشد؟ در سیاهچال‌ها نیز آرامش هست: آیا همین کافی است تا در آنجا خرسند باشند؟ یونانیان محبوس در دخمه‌ی سیکلوپ‌ نیز در آرامش می‌زیستند و نوبت‌شان را انتظار می‌کشیدند تا دریده شوند.
این‌که بگوییم انسانی به رایگان خود را می‌بخشد، این سخنی پوچ و تصورناکردنی است؛ یک چنین کاری نامشروع و باطل است، تنها به این دلیل که آن کس که این کار را می‌کند برون از دایره‌ی عقل سلیم است. گفتن چنین چیزی درباره‌ی همه‌ی مردم یک ملت، دیوانه پنداشتن آنان است؛ دیوانگی حقی ایجاد نمی‌کند. اگرهم هر فردی بتواند‌ خود را واگذارد، دیگر نمی‌تواند فرزندانش را واگذارد؛ آنان آدمی‌زاده‌اند و آزاد زاده می‌شوند؛ آزادی‌شان از آن خودشان است، هیچ کس مگر خود ایشان حق بهره‌مندی از آن را ندارد. پدر می‌تواند، پیش از آن‌که فرزندان به سن عقل برسند، به نام ایشان، شرایطی برای پاسداری و رفاه‌شان وضع کند، اما نمی‌تواند آنان را به گونه‌ای برگشت‌ناپذیر و بدون قید و شرط به دیگری ببخشد؛ زیرا چنین بخششی برخلاف اهداف غایی طبیعت است، و فراتر از حقوق پدری. پس، برای این‌که یک حکومت استبدادی مشروع گردد، باید مردم در هر نسلی ولی‌نعمتانی باشند مختار به پذیرش یا رد آن: اما در این صورت چنین حکومتی دیگر استبدادی نخواهد بود.
چشم‌ پوشیدن از آزادی خویش به معنی چشم پوشیدن از خصلت انسانی خود، حقوق انسانی خود، حتی وظایف انسانی خود است. برای آن کس که از همه چیز چشم می‌پوشد هیچ گونه جبران خسارتی برایش مقدور نخواهد بود. یک چنین چشم ‌پوشی با طبیعت انسان ناسازگار است؛ و، سلب آزادی از اراده‌ی انسان یعنی سلب اخلاق از اعمال او. وانگهی، قراردادی که در آن برای یکی از طرفین اقتدار مطلق، و برای طرف دیگر اطاعت بی‌چون و چرا منظور شود، یک قرارداد پوچ و متناقض است. آیا بدیهی نیست که در قبال کسی که حق داریم از او همه چیز طلب کنیم هیچ تعهدی نداشته باشیم؟ و آیا همین یک شرط که بدون معادل، بدون ماء به ازاست موجب ابطال قرارداد نمی‌شود؟ زیرا، برده‌ی من چه حقی می‌تواند بر من داشته باشد، چون هر آنچه او دارد متعلق به من است، چون حق او حق من است، این حق من برعلیه خودم کلمه‌ای است که هیچ معنایی ندارد؟ [...]
اینچنین، از هر جهت که مسائل را در نظر گیریم، می‌بینیم که حق بردگی باطل است، نه تنها برای این‌که نامشروع است، بل‌که برای این‌که پوچ و بی معنی است. این کلمات، برده و حق، متناقض و متقابلاً نافی یکدیگرند. سخن زیر را چه یک فرد به فرد دیگری بگوید، چه یک فرد به مردم ملتی بگوید، همواره احمقانه خواهد بود:
«من با تو قرادادی می‌بندم که تمامش به ضرر تو و به نفع من می‌باشد، تا زمانی‌که من دلم بخواهد آن را رعایت خواهم کرد و تا زمانی‌که من دلم بخواهد تو آن را رعایت خواهی کرد.»