21جولای2019

29 دی 1395 نوشته شده توسط 

با محمدرضا عالی‌پیام، شاعر و طنزپرداز


من تخلص می‌کنم «هالو» خودم عالی‌پیام
اشرف حمیدی
P22-2-Aalypayam-Hamidi-CMYK
             محمدرضا عالی‌پیام و اشرف حمیدی، تهران، زمستان 1395
گاهی برای گفتن حرف‌های دلت یک قلم و یک صفحه‌ی سفید کاغذ کافی است و گاهی نوک این قلم از تیزی شمشیر هم برنده‌تر است؛ و وقتی حرفها در دلت انباشته شد دیگر نمی‌توانی در صندوقچه سینه‌ات نگهداری و روی صفحه‌ی سفید کاغذ روان می‌شود؛ فقط به‌شکل شعر طنز نه بیشتر نه کمتر و نمی‌دانی این طنازی و این قلم؛ روزی تو را مجرم می‌کند و یکسال از عمر بدون بازگشت را در زندان سپری می‌کنی. و تمام سال 94 را در زندان؛ و در آنجا هم معلم می‌شوی؛ معلم ادبیات و فن عروض و قافیه.
او شاعر است، طنزپرداز است، محمدرضا عالی‌پیام، متخلص به هالو و گاهی بهلول زمان که مشکلات و دردهای اجتماعی رابه گونه‌ای در شعر هایش می‌سراید که در عین دردآور بودن مسایل؛ گل لبخند بر لبان مستمعین می‌نشاند.
ازگذر لوطی صالح تا دبستان گویا راه زیادی نبود؛ کیف کوچک مدرسه را در دست داشت. برف سراسر کوچه را پوشانده بود. گاهی دست‌های کوچکش را ازجیب کت پیچازی (چهارخانه) با یقه سفیدی که مادر روی آن دوخته بود و این لباس فرم همه‌ی پسرهای مدرسه بود، بیرون می‌آورد و آنها را‌ رها می‌کرد تا گرم شود و بعد کیف مدرسه را بدست دیگر می‌داد و بعد از مدرسه توی کوچه بازی با بچه‌محل‌ها. یک زندگی بدون دغدغه و نگرانی برای آینده؛ تنها چیزی که فکر را مشغول می‌کرد، بعد از نوشتن مشق‌های شب و جریمه‌ها، اینکه فردا توی کوچه با بچه‌محل‌ها چگونه از بچه‌های کوچه‌پشتی در بازی الک‌دولک برنده شده و این امتیاز بزرگی بود!
و دوره دبیرستان محله شاپور بازارچه سعادت و مدرسه اسلامی جعفری حال و هوای دیگری داشت و شب‌ها برای تماشای ورزشکاراران باستانی‌کار راهی باشگاه فولاد در میدان شاپور، مرشد علی ضرب می‌گرفت و می‌خواند. یکی و دوتا و سه تا و چهار تا و ورزشکاران باستانی کار داخل گود زورخانه چه موزون می‌چرخیدند و میله‌های چوبی نقش دار را بالا و پایین می‌بردند و در این تماشا ذوب شدن و خود را جای این ورزشکاران گذاشتن.
کنار باشگاه دکه کوچک کتابفروشی بود کتاب هم اجاره می‌داد کتاب‌های کم‌حجم یک قرآن و کتاب‌های بزرگ 2 قرآن بود و این از خرید کتاب ارزانتر بود؛ اما پدر و مادرکه با خواندن بعضی از کتاب‌ها مخالف بودند ان کتاب را پنهان می‌کردند و مجبور بودی پول کتاب را به کتاب‌فروش بدهی.
و بعد سال آخر دبیرستان، خیابان فرهنگ و خیابان مهدی‌خانی یا خیابان «مهدی موش» که یکی از آشپزهای ناصرالدین شاه بوده، و این نام خود حکایت مفصلی دارد، تا خیابان امیریه راه زیادی نیست و می‌توانی با یک اتوبوس خود را به دانشگاه تهران برسانی، حالا رویای قبولی در دانشگاه تحقق پیدا کرده؛ دانشکده هنر‌های زیبا را میگویم!
روزها با همکلاسی‌ها در دانشکده گاهی به ساختن فیلم و گاهی به بازیگری می‌‌اندیشی و انقلاب می‌‌شود و مدتی وقفه در کار تحصیل.
P22-00
آقای محمدرضا عالی‌پیام گرامی، کمتر ایرانی هست که سری در خبرها داشته باشد و با شعر شما آشنا نباشد، دست کم به عنوان «هالو». می‌‌خواهیم خوانندگان هفته را قدری نزدیک‌تر با شما آشنا کنیم. می‌توانید کمی درباره خود و خانواده بگویید؟
من دو فرزند پسر دارم؛ ولی 10 سال پیش در فضای مجازی کلاس‌هایی را در زمینه شعر و عروض و قافیه راه‌اندازی کردم و 40 تا بچه جمع شدند و اینها همدیگر را ندیده بودند چون هرکدام در یک شهرستان بودند تا اینکه به مرور زمان بعضی از آنها دانشجو شدند و آمدند به تهران و یا من یه شهر آنها رفتم و بهر حال بچه‌ها همدیگر را پیدا کردند و الان یک خانواده‌ای شده‌ایم به نام خانواده (هالوچه‌ها) و هرکدام از بچه‌ها یکی از آنها «لوچه»‌ها هستند.
P22-5162d0
چیزی که شاید خیلی از علاقه‌مندان شما ندانند نقش شما در صحنه فیلم و سینماست....
سال 1364 بازی درفیلم «توهم» که شبکه 2 تلویزیون آن را تهیه کرده بود و اول به عنوان طراح دکور و صحنه و بعد هم به بازیگری در این فیلم دعوت شدم. جالب اینکه سال 1394 که در زندان بودم چند بار این فیلم از تلویزیون پخش شد و زندانی‌ها از من می‌پرسیدند آیا این بازیگر تو هستی؟ پس چرا اینجایی؟
ولی اولین فیلم را قبل از انقلاب بازی کردم؛ فیلمی به نام «جُنگ اطهر» به کارگردانی رسول نجفی و بازی در کنار فرامرز قریبیان. این اولین تجربه بازیگری من بود. بعد از انقلاب بازی در فیلم «سربداران» نقش موذن مسجد جامع را داشتم و هم چنین طراح دکورصحنه خانه‌ی شیخ حسن جُوری و سبزوار را من انجام داده بودم.
P22-halloo-6
آیا خودتان هم فیلمی کارگردانی کرده‌اید؟
وقتی شرکت مینا فیلم را داشتم فیلمی به نام «موشو» را نویسندگی وکارگردان تهیه کنندگی نمودم که هرگز مجوز نمایش پیدا نکرد. چون از سال 1384 ممنوع از کار شده بودم و این فیلم همان زمان بیرون آمد. به من گفتند باید اسم‌ات را از روی فیلم برداری من هم گفتم فیلمی که نویسنده و کارگردان و تهیه‌ کننده نداشته باشد پس حرامزاده است! و بدین ترتیب این فیلم هرگز اکران نشد.
P22-02
راجع به «انجمن ادبی» خودتان بگویید ایا مجددا دایر نموده‌اید؟
بعد از فوت مرحوم آقای صدرا مدیر انجمن ادبی امیر کبیر؛ برای اینکه چراغ این انجمن خاموش نشود انجمنی را به نام (انجمن ادبی و بی‌ادبی هالو) بر پا نمودم که تا 12 جلسه ادامه داشت. و اخیرا برادر آقای صدرا مجددا انجمن امیرکبیر را بر پا نموده‌اند. اما من اجازه حضور در این انجمن را ندارم. و امیدوارم خودم دوباره انجمن ادبی و بی‌ادبی هالو را راه بیاندازم.

شعر غیرطنز هم سروده‌اید؟
بله شعرهایی دارم و در انتهای جلد ششم کتاب باعنوان «نه طنز» مثل شعر کوتاه «فاصله» که استقبال از شعر حمید مصدق است که سروده بود.
چه کسی می‌خواهد من و تو ما نشویم؟
من-خط فاصله-تو
خانه‌اش ویران باد...
تو-خط فاصله-من
چه تفاوت دارد
فاصله فاصله است
آن که می‌خواست من و تو
تو و من
ما نشویم....
همچنان خانه او آباد است

تا کنون چند جلد کتاب شعر به چاپ رسانده‌اید؟
تا کنون 8 جلد کتاب شعر به نام (افاضات آقای هالو) را به بازار داده‌ام و نهمین هم به زودی خواهد آمد.

قاطی می‌کنم
هر که هر جا گفت حرف زور قاطی می‌کنم
گاه از نزدیک گاه از دور قاطی می‌کنم
ان زمان که سیر هستم؛ جمله‌ی دنیا به پشم
چون شکم افتد به قار و قور قاطی می‌کنم
مثل اب و روغن پیکان سال شصت و دو
یا چو تل و شیره بر وافور قاطی می‌کنم
ای که جای مُهر تو چون گاو پیشانی سیاه
روی اعصابم نرو؛ بد جور قاطی می‌کنم
ان که هٍراز بٍر نمیداند نشسته پشت میز
می کند شعر مرا سانسور قاطی می‌کنم
هر کجا که میروم در مجلس شعر و ادب
نیمی از سالن پر از مامور قاطی می‌کنم
من تخلص می‌کنم (هالو) خودم عالی‌پیام
هر کسی می‌گوید
عالی‌نسب
عالی‌مقام
عالی‌نژاد
عالی‌بیان
عالی‌پور... قاطی می‌کنم.

آقای محمدرضا عالی پیام عزیز از شما سپاسگزاریم.