24جون2017

23 دی 1395 نوشته شده توسط 

خاطرات یک زن از زندان پلچرخی کابل

سالگردِ حمله‌ی اتحادِ شوروی و اشغالِ افغانستان
P52-1

ششم جدی ۱۳۵۸ مصادف است با سالروز حمله‌ی اتحادِ شوروی به افغانستان و روزی که آغاز یک جنگی بی‌پایان شد، روز فراموش ناشدنی در تاریخ کشور ما. در این روز که نیروهای دولت‌ چپ‌گرای حزب خلق و حزب پرچم تاب مقاومت را در برابر مبارزات مردمِ افغانستان از دست دادند، و در نتیجه دست به دامان و قشون يكصدوبيست هزارنفری شوروی شدند و با دعوت از از این نیروی مهاجم خارجی كشتار مردم بی‌دفاع اوج گرفت.
ششم جدی آغاز قصه تلخ جنگ، و برای کشور ما یادآورِ مهمترین رخداد قرن بیستم است؛ و لحظه‌ی شروعِ فاجعه‌ای که مصیبت‌های آن تا امروز ادامه دارد...
ببرک کارمل که همه با نامش آشنا استیم، بعد از کشته شدن حفیظ الله امین به کمک دولت شوروی وقت به ریاست حزب دموکراتیک خلق رسید و همزمان رئیس‌جمهور افغانستان شد. از زمان به قدرت رسیدن او وضعیت افغانستان بد و بدتر شد و هزاران تن به نام مخالفان سیاسی حزب دموکراتیک خلق افغانستان راهی زندان پلچرخی کابل گردیده و به بدترین نوع ممکن شکنجه و یا کشته شدند.

P52-marg-tadriji-ba-kampal

نوریه وصال یکتن از کارمندان کمیسیون حقوق بشر که در آن زمان متعلم مکتب بود و علیه استبداد احزاب خلق و پرچم مبارزات میهنی می‌کرد راهی زندان پلچرخی کابل گردید. او به تازگی خاطرات‌اش را در گفت‌وگو با رسانه‌های مجموعه‌ی «کلید گروپ» نقل کرده است.
ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که خانم نوریه وصال برخلاف پدر که از اعضای حزب دموکراتیک خلق بود به سمتی سیاست‌ها و اهداف سازمانی به نام «نصر» کشانده می‌شود. سازمان «نصر» به سرکردگی عبدالعلی مزاری ایجاد شده بود که بعدها به حزب «وحدت» مسما گردید.
پدر عضو حزب دموکراتیک خلق و دختر عضو سازمان نصر، هر کدام دارای طرز فکر خاص اما در تقابل هم در زیر یک سقف بر علیه هم به فعالیت می‌پردازند. اما نوریه بیشتر از کاکا و پسران کاکایش متاثر شده، لذا به این مسیر کشانده می‌شود.
پدر به حیث مستوفی در جناح خلقِ حزب دمکراتیک خدمت می‌کند و دختر در تاکاوی‌های خانه علیه حزب دموکراتیک شب‌نامه و پوسترها‌ را کاپی و پس از آن منتشر می‌کند.
لیسه ‌رابعه ‌بلخی به کلید گروپ گفته است: فعالیت‌های من به صورت چریکی در حوزه سوم شهر کابل در توزیع شبنامه و پوسترها در میان شاگردان مکتب، محصلان پوهنتون و تجمعات عمومی ‌جوانان، از وظایفی بود که انجام می‌دادم. ماموریتم تنها در این جا خلاصه نمی‌شد، بلکه باید کار کاپی و چاپ خبرنامه‌های حزب را نیز به دوش می‌گرفتم.
نوریه در تاکاوی خانه‌که محل ورزش پسران کاکایش در آن قرار داشت، ماشین چاپ را به صورت مخفیانه جابه‌جا کرده و از همین طریق به چاپ مواد مورد ضرورت می‌پرداخت؛ اقدامی‌که عمر چندانی نداشت و در هنگام طراحی خبرنامه‌های حزب در جوزای سال ۱۳۶۲ خانه محاصره شد و نیروهای کشفی حوزه سه همان وقت داخل شدند و نوریه را با تمام اسناد و شبنامه‌های که در دست داشت دست‌گیر کردند.
او مدت سه ماه را در زندان شش درک در بدترین شرایط سپری کرد و حتا نتوانست طلوع و غروب آفتاب را ببیند. جزای این جرمش تنها به این خلاصه نمی‌شد، بلکه شکنجه‌های چون: لت‌وکوب، ندادن غذا و آب، بی‌خوابی تبدیل شد به بخشی از زندگی روزمره زندان. در ابتدا شکنجه‌های او از ندادن آب شروع شد، او گفته است پس از آن این شکنجه‌ها شدت گرفت و مرا توسط بی‌خوابی شکنجه می‌دادند و از آن پس شاهد شکنجه‌های چون برق دادن، لت‌و‌کوب با لگد، سیلی و چوپ و گاهی هم دست راستم را در پای چپ از پشت می‌بستند و مرا به همین شکل ایستاده نگه‌ می‌داشتند.
نوریه سرانجام پس از تحقیقات ابتدایی محکمه اختصاصی انقلابی محکوم به دو سال حبس گردید و به بلاک اول زندان پلچرخی کابل منتقل شد. او می‌گوید که در آن جا با هما همشیره داکتر راتب و دختری به اسم نسیمه که گفته می‌شد خواهر زاده عصمت مسلم بود آشنا شد.
به گفته نوریه تعداد زن‌های زندانی به این سه تن خلاصه نمی‌شدند، بلکه در یک (قاغوش) زن حفیظ‌‌ الله امین و غوتی دختر حفیظ الله امین نیز زندانی بود.
نوریه مدت کمی‌ را در پلچرخی گذراند و به زودی او را از آن جا به زندان صدارت انتقال دادند، محلی که وی آن را مخوف ترین زندان برای انسان توصیف می‌کند.
نوریه درآنجا در اتاقی جابه‌جا شد، که به گفته خودش نمی‌توانست به دلیل تنگی فضای اتاق حتا دراز بکشد. خوراک او شوربای آمیخته با کمپل بود. او گفته است که مدت شش ماه را در کوته قلفی بسر برده و از کلکینچه خورد کاسه شوربا را که در کنار آن یک توته گوشت شتر و توته‌های از کمپل و چوب و مو نیز در شوربا دیده می‌شد برایش می‌دادند.
نوریه گفته است که به دلیل اختلاف عقیده دینی و اسلامی که با حکومت خلق و پرچم داشت از بدترین شکنجه‌ها در برابرش کا ر گرفته می‌شد و در یک شبانه روز برایش فقط پنج لیتر آب می‌دادند و به طعنه برایش می‌گفتند که با این آب وضو هم کن و وقتی آب تمام شد باز به خدایت بگو که این ظرف را از آب پر کند.
اتاقی که نوریه زندگی می‌کرد تنها به هدف استراحت نبوده بلکه سوراخ کوچکی برای رفع حاجت داشت و همچنان به منظور حمام نیز استفاده می‌شد.
شرایط نامطلوب این اتاق، وضعیت ناگواری برای وی پدید آورده بود، به گفته او به دلیل نبود نظافت، شپش آن‌قدر در سر و بدنش جا گرفته بود که اصلاً قابل شمارش نبود، و وی در مدت شش ماه اقامتش در آن اتاق حتا برای یک بار هم لباسش را تبدیل نکرد.
ممنوعیت شانه کردن مو، گرفتن ناخن و ملاقات با بستگان از دیگر قوانینی بود که در آن جا بالای هر زندانی تطبیق می‌شد و به همین دلیل به گفته وی وضعیت زندانیان بیش‌تر به انسان‌های کمون اولیه شبیه بود.
پس از شش ماه، اتاق وی پذیرای چند زن کوچی نیز شد که به دلیل حمل سلاح به پاکستان دست‌گیر شده بودند. این اتاق گنجایش یک نفر را نداشت، اما حالا باید چند تن دیگر نیز با او یک جا می‌بودند.
بدتر این که او از بس در این مدت شش ماه با هیچ کس سخن نگفته بود و هنگاهی که با هم اتاقی‌هایش بصورت آهسته سخن می‌گفت در فک‌هایش احساس درد می‌کرد چون در طول شش ماه فک‌هایش از حالت طبیعی بر آمده و قدرت تکلم را از دست داده بودند.
پس از افزایش تعداد زنان زندانی، محل اقامت آن‌ها در حویلی دیگری در عقب زندان صدارت تغییر دادند، جایی که در آن به گفته نوریه، زن‌های زیادی با تفاوت‌های سنی مختلف را زندانی کرده بودند.
به گفته‌ی نوریه وصال از زن‌های پیر و حامله گرفته تا نوعروسی که در شب‌عروسی‌اش دست‌گیر شده بود، همه افراد مجاهد و مخالف دولت نبودند بلکه افرادی بودند که به بهانه‌های مختلف در آن جا زندانی بودند مثلا معلمی به اسم کریمه به جرم این که روزی به شاگردانش گفته بود ما آهسته آهسته وطن خود را می‌بازیم نیز در زندان قرار داشت و حتی جوانی که عضویت جناح دموکراتیک را داشت به دلیل نرفتن به کنسرت نیز زندانی شده بود.
نوریه می‌افزاید: زن پیری که با بیماری مضحکی دست و پنجه نرم می‌کرد، زمینه‌ساز آن شد تا جمع کوچک زنان زندانی نسبت به وی احساس همدردی کرده و از مسوولان زندان درخواست تابلیت جهت معالجه وی را نمایند به این دلیل به یکباره گی نان و آب سرما قطع شد باور نکردنی خواهد بود که اگر برای تان بگویم ما در قوطی‌ها بالاخره مواد تشناب خود را جمع آوری کرده می‌نوشیدیم شش ماه با همه فراز و فرودهایش در این زندان سپری شد، ولی پس از آن مسوولان زندان به خاطر این که ما را از چشم هیأت سازمان ملل پنهان نگه ‌دارند در بلاک سه زندان پلچرخی انتقال دادند. بلاکی که در کنار دیگر شکنجه‌ها این بار باید به بیانه‌ی ببرک کارمل که از طریق تلویزیون نشر می‌شد، نیز گوش فرا می‌دادیم.
زن زندانی که در آن جا بودوباش داشتند، از طرف شب توسط مامورین امنیتی مثل شاگردان صنف اول ردیف می‌شدند و باید تا آخر به بیانه کارمل توجه می‌کردند. در یکی از شب‌ها بر خلاف معمول، همه زندانیان زن به زیرزمین( تاکاوی) که در صحن همین زندان قرار داشت، انتقال داده شده بودند تا هیأت سازمان ملل از وجودشان آگاهی پیدا نکنند
روزها به همین منوال سپری شد تا سرانجام پس از گذشت دو سال در سال ۱۳۶۴ در جبل السراج نوریه و چند زن دیگر توسط احمد شاه مسعود یکی از قومندانان مجاهدین که تبادله زندانیان را انجام می‌داد و اگر مشاوران و یا افرادی دیگری از روس‌ها اسیر مجاهدین می‌شد احمد شاه مسعود آن‌ها را با مردان و زنان مجاهد تبادله می‌کرد نوریه به زندگی عادی بر گشت اما خاطرات بد و فراموش ناشدنی حکومت کمونستی را هرگز فراموش نکرد.