26می2017

08 دی 1395 نوشته شده توسط 

امشب دلی سیر در دوری‌ات اشک می‌ریزم....

P52-Ghadirian-CMYK

 

دکتر پرویز قدیریان عزیزم آخرین شماره دسامبر را منتشر می‌کنیم. الان سه سالی‌ست که آخرین روزهای سال سردتر می‌شود، خیلی سرد، بی‌آنکه گرمای کلام و مهر قلم‌ات گرما ببخشد به زندگی‌ها‌مان... دسامبر دو سال پیش برایت نوشتم:

یک سال از آغاز آن آخرین سفر تو می‌گذرد. به آسمان رفتی، و ژرفای دل یار را خانه ابدی‌ات کردی. عاشق‌ترین عاشقان بودی، عاشقِ انسان.
آن روز که رفتی برایت اشک بسیار ریختیم. راستی چرا؟ ما که می‌دانستیم به جای بهتری می‌روی... پس اشک‌ها برای چه بود؟ بی‌تردید برای تو نه، برای خودمان بود که بی‌پدر شده بودیم. برای اینکه دیگر نیستی تا دستمان را بگیری و راه را نشان‌مان دهی.
دلم برایت تنگ است. یاد سفارش‌هایت می‌افتم، درباره «هفته». می‌خواهم و می‌کوشم تا به آنها عمل کنم، اما تو بهتر می‌دانی که چقدر سخت است. سخت است، شاید برای اینکه من هنوز باید خیلی یادبگیرم؛ شاید برای این که باید انسان‌تر شوم؛ شاید برای این که هنوز تا پخته‌شدن راه درازی در پیش دارم. می‌دانم می‌توانی راه را برایم کوتاه کنی، اما نمی‌کنی. برای‌اینکه می‌دانی انسان‌بودن ما نه در رسیدن که در رفتن، در حرکتِ ماست. می‌دانی تا در این سوی زمان‌‌ایم رسیدن معنی ندارد، پس می‌خواهی رفتن، درست رفتن، رو به تعالی رفتن را بیاموزم. پس آنچه به نظرم دشوار می‌نماید، در حقیقت همان خامی‌‌ من ‌است. به هر روی روزهای سختی هستند، در لحظات دشوارم غوطه می‌خورم و لبخند شیرین‌ات را به یاد‌‌ می‌آورم که با گرمای روحانی وجودت نور می‌شد در تاریکی‌هایم.
بگذار برایت تعریف کنم: خیلِ بزرگ انسان‌هایی که بسیاری‌شان تورا هرگز ندیده‌اند و ندیده‌ دوستت دارند «هفته» را دوره کرده‌اند و کارزاری برای یاری‌اش راه‌انداخته‌اند. پیر و جوان، زن و مرد، تازه‌وارد و قدیمی. گرچه سختی هست اما امید هم هست و لبخند، لبخندِ تو.
هر سه‌شنبه شب، موقع آماده کردن سهمِ آبونه‌ها نام‌ات را می‌‌خوانم و به یاد می‌آورم که اولین نام روی آن لیست کوتاه آن روزها بودی. امروز لیست آبونه‌ها طولانی‌تر شده. همان‌وقت دوست داشتی هزاران باشند و خواهندشد هزارانی که تو سرآغازشان بودی: دکتر پرویز قدیریان.
دلم برایت تنگ شده، چرا رفتی؟ می‌دانی که بی‌تو راه بیراهه می‌شود؟ نام‌ات را دردل می‌خوانم و تو نقطه‌ی روشنی می‌شوی و راه خروج را نشان می‌دهی، و از هزارتوی سرد و تاریکِ «من»ام رهایم می‌کنی. خود را دوباره بازمی‌یابم، این لبخند جاودان توست که چراغ راهم می‌شود.
امشب دلی سیر برای دوری‌ات اشک می‌ریزم، آخر یک سال گذشت از آخرین بار که دیدمت، اما فردا سفارش‌ات را پی می‌گیرم. خیالت راحت باشد نهالِ «هفته» درختی می‌شود تا زیر شاخسار آن همه با هم باشیم از ترک و عرب و فارس و کرد و لر و تاجیک و پشتون و اردو و بلوچ و ارمنی و زرتشتی و بی‌‌دین و مسلمان و بهایی و یهودی، هندو و بودایی .... که همه شاخسار درخت بزرگ انسانیتی هستیم که تو تبلور آن بودی، هستی!
و پس از سه سال، امشب نیز دلی سیر در دوریت اشک می‌ریزم....