24ژانویه2017

08 دی 1395 نوشته شده توسط 

داستان کوتاه: اتاق تاریک

اثر تنسی ویلیامز؛ ترجمه مهدی بابائی
P54-Dark-Room
و شوهرتون، خانم لوکا، چند وقته که بیکاره؟
خدا می‌دونه چند وقته.
لطفا یه جواب واضح به من بدید.
انگاری از 1930 . شاید هم قبل از اون. شوهرم از کار بیکار شد چون مغزش دیگه کار نمی‌کرد. دیگه هیچی یادش نمی‌اومد.
از اون موقع دیگه کار نمی‌کرده؟
نه. از اون موقع تا حالا مریضه. مغزش دیگه به درد نمی‌خوره.
پسرهاتون؟
پسرها؟ فرانک و تونی از اینجا رفتن. فکر کنم فرانک رفت شیکاگو. چه می‌دونم. تونی هیچ وقت به درد بخور نبود. اون دو تای دیگه، سیلوا و لوسیو هنوز مدرسه میرن.
مدرسه ی دستور زبان میرن؟
هنوز مدرسه میرن.
جاروی خانم لوکا با حرکتی ناگهانی محکم زیر میز خالی آشپزخانه کشیده شد ویک قاشق مسی، چند تیکه کاغذ و یک پیچ بیرون آورد. قاشق رو برداشت و روی میز گذاشت .
«متوجه ام،» خانم مورگان گفت، «و شما یه دختر دارید؟»
بله. یه دختر.
کار می‌کنه؟
نه. کار نمی‌کنه.
اسم و سنش، لطفا.
اسم، تینا. چند سالشه؟ درست قبل از سیلوا به دنیا اومد. سیلوا پانزده سالشه.
پس اون الان شانزده سالشه. درست می‌گم؟
شانزده.
متوجه شدم. دوست دارم با دخترتون حرف بزنم، خانم لوکا.
باهاش حرف بزنید؟
بله، کجاست؟
خانم لوکا با اشاره به یک در بسته گفت،«اون توئه. »
مددکار اجتماعی از جایش بلند شد.
میشه ببینمش؟
نه. اون تو نرید. دوست نداره.
خانم مورگان خشکش زد.
دوست نداره؟ برای چی؟ مریضه؟
چه می‌دونم چشه،» خانم لوکا جواب داد. نمی‌خواد کسی بره تو اتاق پیشش و نمی‌خواد که لامپ هم روشن باشه.
جارو به زیر اجاق رسید و دسته شکسته ی یک فنجان را بیرون آورد. خانم لوکا غرغر کنان خم شد و آن را برداشت. و بعدآن را توی سطل زغال ها انداخت.
دخترتون چشه، خانم لوکا؟
کی؟ تینا؟ چه می‌دونم.
واقعا! چند وقته از این ماجرا می‌گذره؟
خدا می‌دونه چند وقته.
خواهش می‌کنم، خانم لوکا. لطفا به سوالاتم سرراست جواب بدید. طفره رفتن مشکلی رو حل نمی‌کنه.
به نظر می‌رسید خانم لوکا کمی گیج شده بود.
چند وقته که تو اون اتاقه؟ خانم مورگان سوالش رو تکرار کرد.
چند وقته؟ شاید شش ماهه.
شش ماه؟ مطمئن اید؟
دوروبر سال نو رفتارش عجیب و غریب شد. پسره اون شب نیومد. اولین باری بود که بعد از مدتها نیومد و به هرحال شب سال نو بود. دختره به خونه شون زنگ زد و مادرش گفت که پسره نیستش و دیگه هم اونجا زنگ نزنه. بهش گفت که پسرش داره با یه دختر یهودی ازدواج می‌کنه.
پسره؟ کدوم پسره؟
همون پسری که مدت ها باهاش بود. یه پسر یهودی به اسم سُل.
شروع این رفتارش هم به همین دلیل بود؟»
می تونه باشه. چه می‌دونم. دختره گوشی رو قط کرد و اومد تو آشپزخونه و یه کم آب، گرم کرد. گفت که دلش درد می‌کنه.
واقعا؟
چه می‌دونم. شاید درد می‌کرد. بگذریم، همونطوری رفت که بخوابه و از اون موقع هم بلند نشده.»
جاروی خانم لوکا آهسته اطراف صندلی مددکار اجتماعی پیچ وتاب می‌خورد. خانم مورگان سریع پاهایش را جمع کرد، مثل گربه لوسی که از آبی که به طرفش ریخته می‌شود فرار می‌کند. جاروی چرک و سیاه بی هدف به سمت دیگر اتاق حرکت می‌کرد.
منظورتون اینه که از اون موقع تا حالا حرف نزده؟
درسته.
چند وقته؟
از اولِ سال نو.
شش ماه؟
درسته.
اصلا بیرون می‌آد؟
برای دستشویی بیرون میاد. اون موقع بیرون میاد ولی این تنها موقعیه که بیرون میاد.
اون تو چیکار میکنه؟
چه می‌دونم. فقط اون تو، تو تاریکی دراز میکشه و بیرون هم نمیاد. بعضی وقتها خیلی سرو صدا میکنه، فریاد میزنه و از این جور چیزا. طبقه ی بالایی ها بعضی وقتا شاکی میشن. اما بیشتر اوقات هیچی نمیگه. همینطور رو تخت دراز میکشه.
چیزی می‌خوره؟
آره، می‌خوره. بعضی وقتا.
بعضی وقتا؟ منظورتون اینه که مرتب غذا نمی‌خوره؟
نه مرتب نه. فقط چیزی که پسره براش میاره.
پسره؟ منظورتون کیه خانم لوکا؟
سُل.
سُل؟
آره، سل، همونی که مدتها باهاش بود.
منظورتون اینه که اون میاد؟
آره، بعضی وقتا میاد.
فکر کنم گفتید که اون با یه دختر یهودی ازدواج کرد؟
آره درسته. با همون دختر یهودی ازدواج کرد که فک و فامیلش می‌خواستن.
و اون باز هم برای دیدن دخترتون میاد؟
آره، برای دیدنش میاد. اون تنها کسیه که دختره اجازه میده باهاش تو اتاق باشه.
اون پسر میره اون تو؟ تو اتاق؟ با دخترتون؟
آره.
دخترتون می‌دونه که اون پسر با یه دختر دیگه ازدواج کرده؟
چه می‌دونم که اون چی می‌دونه. چی بگم. اون که هیچی نمیگه.
و با این وجود باز هم به پسر اجازه میده که بیاد و باهاش حرف بزنه؟
بهش اجازه میده که بیاد ولی پسره باهاش حرف نمی‌زنه.
باهاش حرف نمی‌زنه؟ پس چیکار میکنه، خانم لوکا؟
چه می‌دونم. اون تو تاریکه. چی بگم. هیچکی هیچی نمیگه. پسره میره اون تو و یه مدت میمونه و بعدش میاد بیرون.
خانم لوکا، منظورتون اینه که به اون مرد اجازه می‌دید بره تو اون اتاق با دخترتون باشه، با اون شرایطی که دخترتون داره؟
آره. دخترم دوست داره که اون بره اون تو باهاش باشه. برای مدتی آرومش می‌کنه. وقتی پسره این دور و بر نیست، دختره کارهای وحشتناکی می‌کنه. طبقه بالایی ها بعضی وقتها شاکی میشن. ولی وقتی پسره میاد، حالش بهتر میشه. دیگه سرو صدا نمی‌کنه. همیشه هم یه چیزی واسه خوردن براش میاره و اون هم هرچی اون میاره رو می‌خوره.
جارو، شعاع بزرگی کشید وآشغال ها را در گوشه‌ای جمع کرد.
خانم لوکا ادامه داد،اینطوری یه خورده کمک می‌کنه. ما چیز زیادی نداریم. فقط همین چندر غازیه که از اعانه می‌گیریم و خیلی زیاد نیست. ما بعضی وقتا حتی...
مامان، میشه پانزده سنت بهم بدی؟
یکی از پسرها بود، سیلوا یا لوسیو، که سرش را از پنجره باز نزدیکِ پله های اضطراری تو آورده بود. از بینی اش خون می‌آمد.
پانزده سنت بهم بده، مامان. با جیپ شرط بستم که نتونه منو ببره ولی اون برد و گفتش که اگه پول رو بهش ندم بدتر از این سرم میاره.
خانم لوکا گفت، خفه شو.
پسر با تعجب نگاهی به خانم مورگان انداخت و تلق تولوق کنان از پله های اضطراری پایین رفت. فریادهای نابهنجاری ازکوچه شنیده می‌شد و صدای قدم های زیادی که می‌دویدند.
نگاه خیره ی خانم مورگان هنوز سرجاش بود. متوجه وفقه ی پیش آمده نشد.
خانم لوکا، به گمانم می‌دونید که چه مسئولیتی متوجه شماست؟
برای چی؟
سکوت کش داری بین شان برقرار شد.
مهم نیست. چند وقت از این موضوع می‌گذره؟
چی؟
بین این مرد و دخترتون؟
تینا؟ سُل؟ چه می‌دونم! خدا می‌دونه چند وقته!
خانم لوکا، این جوابِ من نبود.
می خواید بدونید که چند وقته با سُل هستش؟ تقریبا از وقتی که یازده سالش بود و مدرسه می‌رفت.
منظورم اینه که چند وقته که این مرد اینطوری وارد اتاقش میشه؟
جارو خودش را رو با کج خلقی تکان داد و بعد به پیچ وتاب خوردن اطراف میز خالی آشپزخانه ادامه داد.
شاید پنج یا شش ماه. چه می‌دونم.
و شما و شوهرتون، خانم لوکا،هیچکدوم تون سعی نکردید جلوشو بگیرید؟
خانم لوکا سرش را پایین گرفته بود و با تمرکز و سکوت به جارو نگاه می‌کرد.
شوهرتون، خانم لوکا، هیچ کاری نکرد که جلوی اومدن این مرد رو به اینجا بگیره؟
شوهرم خیلی وقته که مریضه.
خانم لوکا انگشت خسته سبابه اش را روی پیشانی اش گذاشت.
دیگه فکرش کار نمی‌کنه. منم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد. مجبورم همیشه کار کنم. تمام سعی مون اینه که یه جوری بگذرونیم. هرچی اتفاق بیفته تقصیر ما نیست. خواست خداست. همش همین رو می‌تونیم بگیم، خانم مورگان.
متوجه ام، خان لوکا.
انگار این حرف، خط سفیدِ پایان را در فضا کشید. خانم لوکا از جارو زدن دست کشید و منتظر ماند. می‌دانست که قرار است رایی صادر بشود. بی آنکه آشفته بشود خودش را برای جمله های بعدی آماده می‌کرد.
خانم لوکا، اون دختر باید از اینجا بره.
تینا؟ اون اینو دوست نداره.
متاسفانه نمی‌تونیم خواسته اش را در نظر بگیریم. همچنین خواسته شما را، خانم لوکا.
فکر نکنم اون بخواد جایی بره. شما تیناررو نمی‌شناسید. اون لجبازه. اگه بخواید مجبورش کنید کاری رو که دوست نداره انجام بده جیغ وحشتناکی می‌کشه. جیغ می‌کشه، لگد میزنه، گاز می‌گیره، دوروبرش هم نمی‌تونید برید.


اون باید بره.
امیدوارم که بره. واقعا امیدوارم که بره. واقعا دور از ادبه که همیشه تو تاریکی رو اون تخت دراز می‌کشه. برای پسرها هم خوب نیست.
پسرها؟
آره، سیلوا و لوسیو. براشون خوب نیست وقتی می‌بینن که اون اونجوری لخت رو تخت دراز کشیده.
لخت!
آره، یه تیکه لباس هم نمی‌پوشه.
دفترچه با صدای معنا داری بسته شد. خانم مورگان سر خودنویس اش را بست.
صبح باید از اینجا برده بشه و برای مدتی طولانی تحت نظر باشه.
امیدوارم که بره اما فکر نکنم بخواد مگه اینکه اون ازش بخواد.
اون؟ منظورتون؟
سُل.
سُل!
آره، همون پسری که مدتها باهاش بود.
متوجه ام! متوجه ام!
جاروی خانم لوکا، بدون اینکه هدف مشخصی داشته باشد دوباره حرکت عقب جلو اش را به آهستگی از سر گرفت. پوست پیاز خشک شده‌ای به جاروی سیاه و کثیف چسبیده بود. عقب و جلو. کف مرطوبِ آشپزخانه قرچ قروچ صدا می‌کرد.

1940