22سبتامبر2017

02 دی 1395 نوشته شده توسط 

با هرتا مولر، برنده نوبل ادبیات 2009

دغدغه‌‌‌ی من انسان‌هایی هستند که در استبداد بى‏ارزش می‌شوند
ترجمه: علی غضنفری
P26-HertaMuller2
هرتا مولر، نویسنده، شاعر و مقاله‌نویس رومانیایی‌تبار ساکن آلمان، جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۰۹ را از آن خود کرد تا دوازدهمین زنی باشد که معتبرترین جایزه‌ی ادبیات جهان را به خانه می‌برد. او در نوشته‌هایش جنایات و فجایع دیکتاتورهای کشورش و به‌خصوص دیکتاتوری نیکلای چائوشسکو را تصویر کشیده است، بیست سال پس از سقوط حزب کمونیست در این کشور او این جایزه را تصاحب کرد.

مهم‌ترین دلیل برای خوشحالی از دریافت جایزه نوبل برای شما چه بود؟
هرتا مولر : من در جایزه نوبل نوعى پاداش مى‏بینم. برخى گمان دارند دریافت‏کننده جایزه نوبل جایگاهى خاص پیدا مى‏کند، لیک به‌عنوان نویسنده نیازى به داشتن جایگاه نیست و من از این خوشحال هستم که این پاداش، با توجه و عنایت به موضوع موردنظر من، داده‌شده است. موضوعى که همواره به حکومت دیکتاتورى و به نابودى انسان‏هایى مى‏پردازد که در حکومت‏هاى استبدادى بى‏ارزش مى‏شوند.
من به خاطر دوستانى [دیگر دوستانِ نویسنده/ ویراستار] خوشحالم که قربانى ترور و وحشت شده‏اند و شمار آنان هم کم نیست، به خاطر افرادی همچون اسکار پاستیور خوشحالم که اگر بین ما بود، کودکانه شاد مى‏شد.

در کتاب خود «آونگ نَفَس» این نویسنده کم‏نظیر را که یک دهه پیش درگذشت، ستوده‏ اید.
بلى این کار را کردم و برایم خیلى تلخ است که وى این کار را ندید. به خودم مى‏گویم، شاید در اتاق ابرى خود نشسته و نگاه مى‏کند، اما این فقط یک تسلى است و به آن اعتقاد ندارم. خاکسترش را در زمین دفن کردند، نه در آسمان.

این رمان شما خیلى شاعرانه‏تر و قوى‏تر از کارهاى پیشین شماست. آیا در کنار فرید اُسکار، به کار شما که چسباندن واژه‏ها از روزنامه‏ ها در کنار هم است هم مربوط مى‏شود.
به‌طورقطع چنین است. من در هنگام بریدن واژه‏ها، پیوندى مستقیم با هر یک از آن‌ها پیدا مى‏کنم و چون جمله ‏ها را کنار هم مى‏چسبانم، لذا فضاى کمى دارم. این کار هنرى نگارش کوتاه را بیان مى‏کند یعنى با انتخاب واژه‏ها، کوتاه‏ترین راه را براى جمله‏بندى بیابم. در کتاب هم در چند جا این شیوه نگارش آمده است. واژه‏ها درست در فکرم جاى دارند و هرگاه جمله دیگرى مى‏نویسم، این‌ها بلافاصله تداعى مى‏شوند و باهم پیوند مى‏خورند. بى‏رحمى و فاجعه که نمایشگر اردوگاه بودند باید در گویش آشکار مى‏شدند و هم‏چنین پردازش درونى افرادى که زیر این فشارها قرار داشتند. گذشته از این‌ها، باید بیان هم زیبا مى‏بود و آن «من» که تحت این فشارها بود نیز باید به‌خوبی ارایه مى‏شد. شاید اگر اُسکار بود مى‏گفت: آرى چنین بود و این براى من خیلى ارزش داشت.
برخى مواقع انسان امیدوار است که گذشته از یاد مى‏رود، آیا این‌گونه است!؟
هیچ انسانى گذشته را از یاد نمى‏برد و تفاوت ندارد که در چه شرایطى زندگى مى‏کند. هر انسانى بیمناک است که چه زمانى پیوندهایش از بین مى‏روند، هر انسانى بیمناک است هرآینه مرضى داشته باشد. این بیم‏ها باقى مى‏مانند و فقط ما هستیم که تغییر مى‏کنیم. این امر بیش‌ازاندازه پیش مى‏آید؛ هنگامی‌که انسان با شرایطى نامطلوب و ناشایست روبه‌رو مى‏شود، وقتی‌که نگران زندگى است و به مرگ مى‏اندیشد، هنگامی‌که کسى مانند من توسط حکومت فشار و زور پانزده سال تحت تعقیب قرار گیرد بیش‏تر احساس مى‏شود بااین‌وجود انسان به شکلى غیرقابل‌تصور عادت مى‏کند، گرچه این امر برایش نوعى عادت شبح گونه مى‏شود. انسان ترس خویش را مهار می‏کند و تلاش مى‏نماید از روزگار چیز دیگرى بسازد و گرچه واقعیت چیز دیگری است، لیک گاهى این مهار کردن میسر مى‏شود. شاید من عملاً کمى دیوانه باشم، ولى همیشه سعى کرده‏ام در کنار خویشتن خویش بمانم، همان‏گونه که امروز هم این‏چنین است.
شما کتاب‏هایى در مورد موضوع‏هاى خاص نمى‏نوشتید و فقط شعر مى‏سرودید. این تحول ادبى برایتان چه معنایى دارد؟
من هرگز بنا به نویسندگى نداشتم و هنگامی‌که موانع و مشکلات برایم شدت یافتند و راه چاره‏اى دیگر نداشتم، رو به نوشتن آوردم. پدرم در آن زمان درگذشت و نمى‏دانستم در حقیقت که هستم و کجا هستم. زمانى که مرا «دشمن کشور» نامیدند، همکارانم در کارخانه از من دور شدند و تنها ماندم. این امر دردآور بود و با این ترتیب شروع به نویسندگى کردم. درباره نیتزکى‏دورف که اهل آنجا هستم، درباره دهقانان که ۳۰۰ سال است آنجا زندگى مى‏کنند و هم آنجا نیز مانده‏اند. دهکده‏اى با فاجعه‏هاى بزرگ، جنگ‏هاى جهانى و اخراج از دهکده و بعد هر کس از آنان که جان سالم به در برد، مثل‌اینکه با نیرویى مغناطیسى جذب‌شده باشد، دوباره به دهکده‏اش بازگشت.
و سپس شما همواره باز به نگارش پرداختید.
آرى، لیک پس از نگارش هر کتاب فکر کردم که کارى خوب انجام‌گرفته و بر من افزوده‌شده است. به‌هرحال اگر انسان یک‌بار این کار را آغاز کرد تا روزگارش را این‏گونه بگذراند، دیگر از آن رها نمى‏شود، نمى‏تواند ختمش کند.

کتاب‏هایتان باهم بسیار تفاوت دارند و هرکدام یک شیوه و ویژگى نوشتارى خاص دارند و «ملودى» آن‌ها باهم متفاوت است. این نکته را چگونه ارزیابى مى‏کنید؟
این پدیده عمدى نیست. هنگامی‌که در جریان موضوع یک کتاب جدید قرار مى‏گیریم، آن‌وقت این موضوع است که امکان‏ها، ریتم و الگوها را معین مى‏کند و کارگردانى را به عهده مى‏گیرد.

پس شما باید آن‌وقت فقط شیوه زبان را پیدا کنید؟
به زبان مربوط نمى‏شود، یا بهتر بگویم زبان در ادبیات همان‏گونه است که در زندگى روزمره به آن مى‏پردازیم. آنچه تجربه مى‏شود در حقیقت از زبان نیست، بلکه از مکان‏هاست و روزها، با انسان‏هایى معین، و همه این‌ها باید در زبان و گویش حل شوند. این‌یک کار است مانند یک «پانتومیم» درباره یک اتفاق و من فقط مى‏توانم تلاش کنم، آن را چنان دریابم که به واقعیت نزدیک باشد.

اشاره کردید، جایزه اُسکار یک پاداش است. آیا این جایزه به‌منزله یک «جبران» است؟
نمى‏تواند چنین باشد، لیک این امر مهم هست که به دیکتاتورها در این دنیا پرداخته شود و به‌سادگی از آنان نگذشت. متأسفانه هنوز هم زیاد هستند و گویى پایانى براى آنان نیست.

توضیح: این مطلب برای اولین بار در سال 2014 در بخش ادبیات هفته منتشر شده است.