23مارس2017

01 دی 1395 نوشته شده توسط 

معرفی و تحلیل اثر ناصر مکارم شیرازی

«فیلسوف‌نماها»
مسعود هوشیار
P40-philsuph-nama
کتاب «فیلسوف‌نماها» با ساختاری داستان‌واره به‌هدف دفاع از باورهای ارزشی اسلامی نوشته شده است. نویسنده در مقدمۀ کتاب نخست واژه‌ها و اصطلاح(ایسم‌)‌هایی را شرح می‌دهد که در متن به‌کار برده است. سپس این نکته را یادآوری می‌کند که کتابش را «مجله مجموعه حکمت» چاپ کرده است و در سال بعد (۱۳۳۳ ) «هیئت دانشمندان و نویسندگانی که مأمور مطالعه و قضاوت دربارۀ بهترین کتاب سال بودند»(مکارم، ۱۳۷۹: ۶) آن‌ را در جایگاهِ «کتاب سال» معرفی می‌کنند. اما خواننده اطلاعات بیشتری از اعضای این هیئت نظارت به‌دست نمی‌آورد و نویسنده به این نکتۀ مهم اشاره نمی‌کند که ملاک و معیار سنجش هیئت داوران برای انتخاب کتاب سال ۱۳۳۳ چه بوده است! اما به‌تدریج که مطالب کتاب را می‌خوانیم به این نتیجه می‌رسیم که مؤلف کتاب را برای پاسخ‌گویی و ردِّ اصول مکتب کمونیسم نوشته است. درنتیجه شاید معیار هیئت گزینش کتاب همین نکتۀ ایدئولوژیک بوده است. وی در مقدمۀ کتاب یادآور می‌شود که «کتاب حاضر ما را به ‌طرز فکر کمونیست‌های جهان و نقاط ضعف و اشتباه منطق آن‌ها آشنا می‌سازد» (همان: ۲۱). بنابراین ایشان در همین مقدمه تکلیف خودش را با خوانندگانش مشخص می‌کند و رویکرد پاسخگویی به کمونیست‌ها و ماتریالیست‌ها را بسیار واضح پیش روی خواننده قرار می‌دهد. همچنین در مقدمۀ چاپ دوم توضیح‌های پیشین خود را کامل‌تر می‌کند و هدف‌گذاری‌اش را از نوشتن این کتاب مشخص‌تر بیان می‌‌دارد: «گردانندگان احزاب کمونیست جهان هدفشان حمایت از طبقات و ملت‌های ضعیف نیست و کلماتی از قبیل «صلح» و «طرفداری از رنجبران» و مانند این‌ها وسیلۀ نیل به مقاصد دیگری است» (همان: ۲۳). درواقع «فیلسوف‌نماها» دفاعیۀ انسانی مسلمانی از چارچوب نظری اسلام است. نویسنده در دفاع از اندیشۀ اسلامی به مستندات تاریخی روی می‌آورد و از تأثیرپذیری غرب در نهضت ترجمۀ عربی به لاتین به‌تفصیل سخن می‌گوید «بسیاری از علوم طبیعی و ریاضی که امروز ترقیات شگفت‌آوری کرده است مبدأ و منشأ آن تراوشات افکار دانشمندان و علمای اسلام بوده که بعدا از مشرق به مغرب انتقال یافته و غربیان روی آن فکر کرده و آن‌ها را به‌صورت فعلی درآورده‌اند» (ص۳۹) و در ادامه فهرستی از کتاب‌های اثرگذار دانشمندان اسلامی را به‌نقل از کتاب «سیر حکمت در اروپا» نوشتۀ محمدعلی فروغی برمی‌شمارد. خواننده پس از مقدمه‌ای طولانی وارد بخش اصلی کتاب می‌شود. در متن اصلی کتاب، مکارم شیرازی برای بیان دغدغه‌هایش در جایگاه رمان‌نویس ایفای نقش می‌کند. او از ساختار داستان‌وارگی برای بیان اندیشه‌اش بهره می‌برد. بسیار پرواضح است که ایشان دغدغۀ دفاع از ارزش‌های اسلامی را دربرابر تفکر توده‌ای‌نگر زمان خودش دارد و ازاین‌منظر شخصیتی به نام «محمود» را می‌آفریند و جهانبینی خود را در دهان او می‌گذارد و اندیشه‌اش را بیان می‌کند. ازاین‌رهگذر، این کتاب، روایت فردی به نام محمود را بیان می کند که از حزب توده بریده است و دیگر با آرمان‌های این حزب موافق نیست و اکنون نامه‌ای تهدیدآمیز مبنی‌بر اخراجش از حزب را دریافت کرده است. اعضای حزب به‌دنبال او افتاده‌اند تا اینکه او را بکشند. در این نامه آمده است که: «اکنون موقع آن رسیده که کیفر آن‌همه خیانت‌ها را دریابی و ثمرۀ تلخ آن نهال شومی که به‌دست خود نشانده‌ای، بچینی و سرنوشت عبرت‌انگیز تو درسی برای سایرین باشد... آشکارا به تو می‌گوییم: مرگ به‌استقبال تو می‌شتابد و در آیندۀ نزدیکی پنجۀ خونین آن گلویت را بی‌رحمانه خواهد فشرد!... درانتظار روز انتقام!» (همان: ۲۹). درواقع این شیوۀ کتاب‌نویسی و اندیشه‌نگاری که در آن محتوا ارزشمندتر از ساختار اثر باشد درمیان اهالی اندیشه‌های چارچوب‌مند و گفتمان حاکم بر آن‌ بی‌سابقه نیست. در تاریخ ادبیات فارسی شاعران و نویسندگانی هستند که با این رویکرد دست به تألیف کتاب زده‌اند. از این میان، مولوی هم با این رویکرد مثنوی را می‌سراید و تاکید دارد که محتوای مثنوی برایش مهم‌تر از ساختارش است: «ای برادر قصه چون پیمانه است؛ معنی اندر وی مثال دانه است. دانۀ معنی بگیرد مرد عقل؛ ننگرد پیمانه را گر گشت نقل» (ه.سبحانی، ۳۲۶). همچنین در ادبیات جهان این شیوه رایج بوده است. مثلا «یوستین گردر» کتاب «دنیای صوفی» را با چنین رویکردی نوشته است. بدین‌معنا که در آنجا نیز از ساختار داستان برای تدریس تاریخ فلسفه استفاده شده است. به‌نظر نگارنده این شیوۀ تولید «محتوامحور» داستان، بسیار ابتدائی و پیش‌پا افتاده است. درواقع اثری در این چارچوب، به شترمرغی ماند که مصداق مثلِ «یا مرغ باش بپر یا شتر باش ببر» می‌شود. این‌گونه آثار از هر دو جنبه ناقص‌اند. نه ساختار داستانی جذاب و منسجمی دارند و نه محتوا می‌تواند به‌خوبی در خدمت ساختار قرار بگیرد. درنتیجه محتوا بسیار سردستی و غیر جذاب ارائه می‌شود. البته خود نویسنده بر ضعف ساختاری کتاب آگاه است. ایشان در ضمن آوردن نظرهای خوانندگان کتاب برای «تقریظ» چاپ جدید، به این ضعف اثر خود اشاره می‌کند: «نگارنده هم چاره‌ای جز این ندارد که این حقیقت را تصدیق کند و اعتراف نماید که در داستان‌نویسی مهارتی ندارد» ((مکارم شیرازی، ۱۳۷۹:۷). نداشتن مهارت در داستان‌نویسی باعث شده است که نویسنده بارها در مقام قضاوت‌کننده و تحلیل‌گر مسائل وارد روایت داستان ‌شود و در پی تبیین نکته‌های مطرح شده بر‌آید که این مهم، از ضعف‌های اصلی روایت داستان است که آن را در جایگاه متن تحلیلی و مقاله‌ قرار می‌دهد: «اگر جوانان ما با دقت و مطالعۀ بیشتری قدم برمی‌داشتند هیچ‌گاه آلت دست بیگانگان و ایادی آن‌ها نمی‌شدند و ملیت و آزادی خود و میلیون‌ها افراد هم‌وطن خود را به مخاطره نمی‌انداختند. افسوس که در اثر نواقص برنامه‌های فرهنگی و تربیت‌های غلط روزبه‌روز سطح افکار بسیاری از جوانان ما پایین‌تر آمده و وضع اخلاقی آن اسف‌انگیز‌تر می‌شود» (مکارم شیرازی، ۱۳۷۹: ۳۹). دراین‌معنا، کتاب «فیلسوف‌نماها» با ساختاری کلیشه‌ای برای مخاطب‌های معمولی نوشته است تا ایشان را از گراییدن به حزب توده بازدارد و به‌سمت اسلام‌گرایی بکشاند.


منابع
مکارم شیرازی، ناصر (۱۳۷۹)، فیلسوف‌نماها، قم: دارالکتب‌الاسلامیه؛
ه.سبحانی، توفیق (۱۳۷۳)، مثنوی معنوی مولانا جلال‌الدین محمد مولوی، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات، چاپ اول