28آوریل2017

25 آذر 1395 نوشته شده توسط 

«جوجۀ مرگ»: واکاوی شعر «مرگ وارتان»، سرودۀ احمد شاملو

به‌مناسبت سالروز تولد شاملو، صفحات شعر، کتاب، مقاله ادبی، چهره و مصاحبه این هفته، به‌طور خاص به این شاعر بزرگ پرداخته است. با تشکر از دکتر سادات‌شریفی و به‌ویژه مسعود هوشیار برای صرف وقت و سلیقه در تدوین این ویژه‌نامه.
مسعود هوشیار
P43-For-sher-419-2
متن شعر:
«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگِ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار…»

نازلی سخن نگفت
سرافراز
دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت…



«ــ نازلی! سخن بگو!
مرغِ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته‌ست!»

نازلی سخن نگفت؛
چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت…



نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت…

نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گُل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!»
و
رفت…

زندان قصر ۱۳۳۳
P43-For-sher-419-1
شرح متن:
«مرگ وارتان» شعری «حماسی‌انسانی» از احمد شاملوست که در دفتر «هوای تازه» قرار دارد. یکی از بن‌مایه‌های شعری شاملو سرودن دربارۀ افراد مبارز است. شخصیت‌هایی که در راه آرمان‌هایشان تا پای جان می‌ایستند و تسلیم خفقان موجود نمی‌شوند. نکتۀ جذاب و برجستۀ چنین شخصیت‌هایی برای شاملو، مقاومت آنان دربرابر قدرتِ سلطه‌گر و خفقان‌زای مسلط بر جامعه است. اینان تا آخرین لحظه دست از آرمان‌هایشان برنمی‌دارند و با لبانی پرخنده، چشم بر دهان گلولۀ جوخۀ اعدام می‌سپارند و می‌میرند. «وارتان سالاخانیان» چنین شخصیتی است. او «پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گرفتار شد. همراهِ مبارزِ دیگری [به نام] «کوچک شوشتری» زیر شکنجۀ ددمنشانه‌ای به‌قتل رسید و به‌سبب آنکه بازجویان جای سالمی در بدن آن‌ها باقی نگذاشته بودند، برای ایز گم‌کردن [ردگم‌کردن]، جنازۀ هر دو را به رودخانۀ جاجرود افکندند» (شاملو، ۱۳۸۱: ۱۰۶۲و۱۰۶۳) و به‌همین‌دلیل شاملو شعر تقدیمی به وارتان را نخستین‌بار با عنوان «مرگ نازلی» چاپ می‌کند تا از سد سانسور بگذرد (همان). وارتان (نازلی) بارها شکنجه‌های بسیار وحشتناکی را در زندان تحمل می‌کند و شاملو خودش از نزدیک چندین‌بار شاهد ماجرای شکنجۀ وارتان بوده است: «من او را پیش از بازجوئی دوم در زندان موقت دیدم که در صورتش داغ‌های شیاروارِ پوستِ کنده‌شده به وضوح نمایان بود. در شکنجه‌های طولانی بازجوئیِ مجدد بود که وارتان در پاسخ سؤال‌های بازجو لجوجانه لب از لب وا نکرد و حتی زیر شکنجه‌هائی چون کشیدن ناخن انگشت و ساعات متمادی تحملِ دست‌بندِ قپانی و شکستن استخوان‌های دست و پای خویش حتی ناله‌ای نکرد» (همان). ازاین‌منظر، شاملو نمونۀ برجستۀ شخصیت مبارز آرمانی و خواستنی‌اش را در شعر «مرگ وارتان» با نظرگاهی کاملا متفرد نمایش می‌دهد. بدین‌معنا، مرگ وارتان شعری است در توصیف پایداریِ انسانی مبارز و تسلیم‌ناپذیر. برای تبلور این شخصیت، شاعر به‌شکلی دراماتیک شخصیت وارتان را در تقابلِ بین سخنِ گوینده و خودِ راوی نشان می‌دهد (پاشایی، ۱۳۸۸: ۷۶). شعر از زبان دونفر روایت می‌شود. «در این شعر دو صدا داریم. یکی گوینده که روی سخنش با نازلی است و دیگری راوی که مابقی شعر را روایت می‌کند» (همان: ۷۴). با توجه‌ به لحن شعر و قراینی که شاعر در بیرونِ متن از آن سخن می‌گوید می‌توان گفت فردی ‌که پاشایی به آن «گوینده» می‌گوید، درواقع بازجویی است که وارتان را در تنگنای پرسش‌ و پاسخ قرار می‌دهد و برآن است که او را برانگیزاند تا سرانجام اعتراف کند و با پاسخ‌دادن به پرسش‌هایش جان خود را نجات دهد. بازجو وارتان را وسوسه می‌کند که در بهاری این‌چنین زیبا که همه‌جا درحال تغییر و تحول است و حتی یاس پیرِ زیر پنجره هم دارد شکوفه می‌دهد، آیا سزاوار است که اعتراف نکنی و اعدام شوی؟!: «نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت./ در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر./ دست از گمان بدار!/ با مرگ نحس پنجه میفکن!/ بودن به‌از نبود شدن، خاصه در بهار...» (شاملو، ۱۳۸۱: ۱۳۳). درمقابل و در تقابلِ با بازجو، راویِ شعر است که شجاعت وارتان را تحسین می‌کند و ازسرِ درد و دلسوزانه از مقاومت و لب از لب بازنکردنِ منتج به مرگ وارتان سخن می‌گوید: «نازلی سخن نگفت/ سرافراز/ دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت... » (همان). بازجو، همان کاراکترِ منفورِ شاعر است و وارتان (نازلی) شخصیت آرمانی و محبوب اوست. دستاورد این زنجیریۀ تقابل، به‌ثمرنشستنِ انسان نمادینی است که متمایز از انسان‌های عادی است. ازمنظر شاملو وارتان شبیه به هیچ‌کس نیست و فردیتی خودویژه دارد. وارتان نماد فردی جسور و مبارزی سترگ برای شاملوست. بنابراین، وارتان‌های تاریخ، فردیتِ دلخواه شاملو را دارند. انسان‌هایی که برای او با ارزش و شایستۀ تقدیرند. ازهمین‌رو، تقابلی که در این شعر بین بازجو و وارتان سالاخانیان نمود می‌یابد، بیانگر نگرشِ دیگرگونه به نوعِ زیستن آدمی ا‌ست. رویاروییِ زیستنِ با ذلت و زیستن بافتخار. ازاین‌رو در این تقابل شاملو جانب وارتان را می‌گیرد. بازجو بار دیگر وارتان را تهدید می‌کند که اگر سکوت اختیار کند، اعدام می‌شود. درواقع سکوت او به مرغی می‌ماند که ثمرۀ تخم‌هایی که بر روی آن نشسته جوجه‌های مرگ است: ««نازلی! سخن بگو!/ مرغ سکوت، جوجۀ مرگی فجیع را/ در آشیان به بیضه نشسته ا‌ست!» (همان: ۱۳۳). به‌تعبیری‌واضح‌تر، روایتی که شاعر از شخصیتِ بازجو نشان می‌دهد تصویری کریه و ناپسند است. شاعر این نوعِ از بودن و زیستن را برنمی‌تابد. درنتیجه بی‌درنگ فریاد می‌زند که نه! وارتان سخن نمی‌گوید و زیر بار حقارت نمی‌رود و مانند خورشیدی از تیرگی خفقان در خونِ شفقِ مرگ می‌نشیند: «نازلی سخن نگفت؛/ چو خورشید/ از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت... » (همان)؛ دراین‌معنا، شاملو به این نوعِ از زیستنی که بازجو به وارتان پیشنهاد می‌دهد معترض است و بودنی را پیشنهاد می‌دهد که توأمِ با زیر بارنرفتن و سربلندی‌ست. هر نوع زندگی به‌جز چنین زیستنی بی‌ارزش و پوچ است. از نظر شاملو وارتان در انتخابز نوع زیستن‌اش آزاد است. هم می‌تواند به جرم خود اعتراف کند و به زندگی ادامه دهد و هم می‌تواند شکنجه را انتخاب کند و به کام مرگ بغلتد؛ اما او راه دوم (مرگ) را با آزادی کامل انتخاب می‌کند و به زندگی خفت‌بار و پوچ تن نمی‌دهد و گشاده‌رویانه از مرگ استقبال می‌کند. درنتیجه، اعدام وارتان سالاخانیان انگیزۀ اصلیِ سرودنِ این شعر می‌شود. شاعر با آگاهی‌یافتن از شکنجۀ وارتان و سپس کشته‌شدن او در «وضعیتِ اندیشیدن به مرگ انسان‌های مبارز» قرار می‌گیرد. برای شاملو، مرگ موقعیتی آگاه‌دهنده می‌شود تا به مرگ بیاندیشد و تکلیفش را با چگونه‌زیستن مشخص کند. تقابلی که سببِ انتخابِ مردن با سربلندی و نزیستنِ با سرافکندگی ا‌ست. مرگی ستاره‌مانند که با خود روشنایی و آزادی را می‌آورد و چون بنفشه که در سرما می‌شکفد، مژددهندۀ شکستِ زمستانِ خفقان می‌شود. درنتیجه: «نازلی سخن نگفت/ نازلی ستاره بود/ یک‌دم درین ظلام درخشید و جَست و رفت.../ نازلی سخن نگفت/ نازلی بنفشه بود/ گل داد و/ مژده داد: «زمستان شکست!»/ و/ رفت... » (همان: ۱۳۴).

منابع:
۱. پاشایی، ع (۱۳۸۸)، از زخمِ قلبِ...، تهران، نشر چشمه، چاپ ششم؛
۲. شاملو، احمد (۱۳۸۱)، احمد شاملو مجموعه‌آثار دفتر یکم: شعر، تهران: نگاه، چاپ سوم.