23جون2017

09 آذر 1395 نوشته شده توسط 

اینجا قلمرو نوروز است، قلمرویی بی مرز

گزارشی از روز سوم جشن گشایش «کتابخانه نوروززمین»
شیرین مهاجری
P52-18-jamiat-2
عطر کاغذ و بوی چوب با هم در می‌آمیزند و خودشان را می‌کشانند تا جلوی در ورودی که پیش‌دستی کنند در استقبال از میهمانان. همان‌ها که آمده‌اند به ساختمانی با حال و هوای نوروز، نوروززمین. قطره‌های باران می‌نشینند روی پنجره‌ها و از پس شیشه‌ها، خیابان‌های نم زده و سرد شهر مونترال پیداست. این سوی پنجره‌ها اما حال و هوای دیگری دارد. این سوی پنجره‌ها در ساختمانی که «کتابخانه نوروززمین» در آن واقع شده، فقط گرما موج می‌زند و عشق. عشق به آن دم، به آن ثانیه که زمین تازه می‌شود و زندگی می‌روید. این‌جا قلمرو نوروز است. این‌جا دیگر مرزها وجود ندارند و کتابخانه‌ای کوچک می‌شود سرزمینی به وسعت غرب چین تا شرق آفریقا. همان سرزمین‌هایی که فارغ از رنگ و زبان و تفاوت‌ها، نوروز را پاس می‌دارند و آیین و منش نوروزی، امپراطوری عادلانه‌اش را در قلب‌هایشان گسترده.
حالا کتابخانه نوروز زمین نقطه آغازی می‌شود برای این رسالت بزرگ. رسالت معرفی و حفظ این میراث عظیم که از پهنه‌ای وسیع برخاسته، یا به قول دکتر فرشید سادات‌شریفی، از هفت کشوری که نوروز را به رسمیت می‌شناسند: «در هر کدام از این سرزمین‌های مشرق زمین، از بخارا گرفته تا بغداد و بصره، نوروز رسم و رسوم خاص خود را دارد و هرکدام آن را به گونه خاص خود برپا می‌کنند. اما آن‌چه نوروز را از کارناوال‌های غربی متمایز می‌کند، برداشتن نقاب‌ها و رسیدن به خود است. در اکثر کارناوال‌های غربی همه نقاب به صورت می‌زنند و در جامعه حل می‌شوند در حالی‌که نوروز به هر فرد این امکان را می‌دهد که جدا از جامعه و خانواده به خود برسد و خودش را بروز دهد.» دکتر سادات شریفی از مسئولان نوروز زمین می‌خواهد تا این موضوع را مد نظر قرار دهند و این مکان را به محلی تبدیل کنند که همه افراد این امکان را بیابند تا نقاب‌ها را بردارند و خود را بروز دهند.
خسرو شمیرانی که از طراحان ایده کتابخانه است هم از کسانی یاد می‌کند که با کمک‌ها و همفکری های‌شان چراغ راه شدند و مسیر را هموار کردند، او از رویای حافظ می‌گوید و ماهی کوچولوی صمد بهرنگی: «وقتی حافظ می‌گوید فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم... از رویایی غیر ممکن سخن می‌گوید که راه حلش هم در همان بیت است و آن را ممکن می‌کند. یا ماهی سیاه کوچولو نگران دیوارهای برکه نیست، نگران ماهیانی است که دریا را فراموش کردند و این یعنی فراموش کردن رویاها، این‌جا جایی است برای آن‌ها که تصور دریا را دارند و رویاهای‌شان را فراموش نکرده اند.»
در بین مهمانانی که آمده‌اند تا این آغاز را در کنار هم به شادی بنشینند، افراد زیادی هستند که ساعت‌ها و روزها را این‌جا سپری کرده اند به امید به ثمر رسیدن زحمت‌های بی‌دریغشان. کسانی که با کمک‌های مالی و معنوی‌شان کار را جلو بردند و به قول خودشان از ساختمانی که تا همین چند وقت پیش خاک از سر و رویش بالا می‌رفت و بیشتر به مخروبه‌ای می‌مانست، کتابخانه‌ای ساختند که نه تنها یک کتابخانه بلکه مامنی باشد برای آن‌ها که می‌خواهند حتی برای ساعتی هم که شده سفر کنند به حال و هوای مشرقی سرزمین‌شان. کتاب‌هایی که برای گلچین‌شان وسواس زیادی به خرج داده شده را از لا‌به‌لای قفسه‌های چوبی بردارند، ورق بزنند و سیر وسیاحت‌شان را آغاز کنند. تعداد آن‌هایی که برای این لحظه‌ها زحمت کشیده‌اند، کم نیست، صد و پنجاه نفر. خانم پارچه فروش وقتی می‌فهمد که پارچه‌ها قرار است آویزان شوند به پنجره‌های کتابخانه «نوروززمین»، خودش دست به کار می‌شود و کار دوختن‌شان را برعهده می‌گیرد و هر روز بعد از کار ساعت‌ها وقت می‌گذارد برای این کار.
این‌ها را نغمه ثابت، مجری برنامه می‌گوید. او هم‌چنین روزی را به یاد می‌آورد که به همراه خسرو شمیرانی به دیدار خانم و آقای بهاردوست رفتند: «وقتی به دیدارشان رفتیم، وجود کتابخانه تنها یک ایده بود، اما وقتی زن و مرد دوست‌داشتنی از این ایده با خبر شدند کتابِ با ارزشی را ازکتابخانه‌شان آوردند، پشتش را امضا کردند و آن را به کتابخانه‌ای بخشیدند که در آن لحظه فقط یک ایده بود.»
او هم‌چنین از خانمی می‌گوید که با ویلچر به ساختمان کثیف و نیمه کاره کتابخانه آمد و اولین چک را برای کمک به ساخت این مرکز اهدا کرد. یا از بازیگر و فیلمسازی که یک بار هم کار ساختمانی نکرده بودند اما این‌جا با تمام توان انجامش دادند. زن و شوهری که متخصص کامپیوتر بودند اما دست به گچ و بتونه بردند تا در و دیوار سامان بگیرد. شماره‌گذاری کتاب‌ها، نقاشی و طراحی در و دیوار و خطاطی روی قفسه‌های چوبی نو نوار و.... این از جان و دل کارکردن‌ها چیزی نیست جز عشق.
تمام گروه‌های سنی در بین مهمان‌ها دیده می‌شوند، گفت‌وگو با آن‌ها خالی از لطف نیست. یکی از دغدغه‌‌ی دور ماندن فرزندانش از هویت شرقی می‌گوید و نیاز مبرم به چنین مراکزی برای پاسداشت این فرهنگ و نزدیک شدن نسل‌های جدید با آن. دیگری از این طرح با عنوان راه حلی یاد می‌کند که می‌تواند مانند یک پل مردم سرزمین‌های نوروزی را به هم وصل کند و سبب اتحاد بین آن‌ها شود همان‌طور که در همین محیط کوچک این اتفاق افتاده و ایرانی و افغان در کنار هم و دست در دست هم تلاش برای گذر از مرزهای فکری می‌کنند. یکی دیگر از مهمانان که در حال پر کردن برگه عضویت است می‌گوید سال‌هاست در مونترال زندگی می‌کند و همیشه جای خالی چنین مرکزی را احساس می‌کرده و حالا این بهترین فرصت است.
فرصتی که اینجا دست داده، در این سوی پنجره‌هایی که می‌شود خیابان‌های نم زده و سرد شهر را در آنسویش دید. در ساختمانی که کتابخانه نوروز زمین در آن واقع شده. بوی چوب تازه و کاغذ و گرما و عشق. عشق به آن دم، به آن ثانیه که زمین تازه می‌شود و زندگی می‌روید. این‌جا قلمرو نوروز است...