19ژانویه2017

15 مهر 1395 نوشته شده توسط 

وطنم بنفشه نیست،‌ ای کاش اما بود...

برای بازگشت هما هودفر
سجاد صاحبان زند
P12-Sajad-Sahebanzand
این‌روزها به هرکسی که می‌رسم، لبخندی از سر شادی تحویل‌ام می‌دهد و ابراز خوشحالی می‌کند از رهایی هما هودفر عزیز. این تبریک و خوشنودی به‌ویژه از غیرایرانی‌ها برایم بسیار خوشحال‌کننده است، هم از این رو که حس می‌کنم انسانیت هنوز زنده است و «چون عضوی به درد آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار» و هم این‌که همای عزیز چنان محبوب است که همگان نگران‌اش بودند و حالا از آزادیش خوشنودند. این‌که یک ایرانی چنین محبوب باشد، افتخاری برای من است، حتی شاید بیش از تاریخی که به آن می‌نازیم و اکنون به جز حرف، نشانی از آن نیست.

P12-Homa hoodfar-Airport-Trudeau

 

     پروفسور هما هودفر در فرودگاه «ترودو»، بعد از آزادی و بازگشت به کانادا / عکس از ٰTimminis Press
در کنار در تمام این خشنودی‌ها از آزادی و بازگشت همای هودفر عزیز، نکته‌ای سبب شد تا کمی دلم بگیرد. وقتی خبری را که سایت اینترنتی روزنامه «گزت» منتشر کرده بود، می‌خواندم ناگهان بغضی سنگین را در گلویم حس کردم. تیتر این خبر خوشحالی هما هودفر را به وطن گزارش می‌داد. دلم گرفت. درست است که خانم هودفر چندین سال است که در مونترال زندگی می‌کندو درس می‌دهد، اما آیا می‌توان وقتی از بازگشتش به کانادا سخن می‌گوییم، عنوان وطن را به کار ببریم؟ سر آن ندارم از این‌که میان ایران و کانادا کدام یک وطن‌تر است چیزی بگویم. حتی خوشحالی خانم هودفر و به کارگیری عنوان وطن از سوی کسی دیگر و حتی خود او، جای مناقشه ندارد؛ هر کس می‌تواند حدیث دل خویش بگوید. دلم شکست وقتی یک ایرانی، در کشورش چندان دچار احساس ناامنی باشد که از جایی دیگر، به عنوان وطن یاد کند و کشورش را به شکل زندان ببیند. دلم شکست وقتی او، برای نوشتنش و شیوه اندیشیدنش به زندان افتاد. به طور قطع، این نوشته‌ها به قصد دشمنی نوشته نشده بود که اگر چنین بود، نویسنده به کشورش باز نمی‌گشت تا میله‌ها را تجربه کند. بسیاری می‌نویسند و فعالیت می‌کنند و می‌دانند که بازگشت‌شان به ایران، با دشواری‌هایی توام خواهد بود. اما به طور قطع، خانم هودفر چنین نمی‌اندیشید. او هنوز به وطن‌ نخستین‌اش، به سرزمینی که در آن چشم به جهان گشوده بود ایمان داشت و گمان نمی‌کرد نوشته‌هایش یا شیوه اندیشیدن‌اش، شایسته چنین واکنشی باشد. اما اکنون چنان بر او رفته است که وطن‌اش را جایی دیگر می‌بیند. او مصداق شعر شفیعی کدکنی است که وطن‌اش را همچون بنفشه‌ها با خود می‌برد هر کجا که خواست. او «ای کاش» را بدل به واقعیت کرده است.
یاد سخنی از خسرو گلسرخی می‌افتم. او سال‌ها قبل و در محاکمه معروفش، از جوانانی گفته بود که پیش از رفتن به زندان کتاب می‌خواندند و پس از آن اسلحه به دست می‌گیرند. آیا هما هودفر که به دلیل نوشتن و فعالیت‌های دانشگاهی‌اش دچار مشکل شده، بار دیگر به کشور باز خواهد گشت؟ آیا فعالیت‌اش همچون گذشته نرم و دانشگاهی باقی خواهد ماند؟
چند سال قبل، در همان روزهایی که دولت احمدی‌نژاد هنوز شروع به کار نکرده بود، سعید حجاریان در گفتگویی با نشریه آفتاب، یکی از مشکلات اصلاح‌طلبان را آن دانسته بود که نقد نشده بودند. به گمان او، دولت اصلاحات و اصلاح‌طلبان نقد نشده بودند، چرا که نقد شدن آن‌ها گزک دست مخالفان راستگرای‌شان می‌داد. هر چند با این گفته موافق نیستم و ما ایرانی‌ها را به طور کلی نقدناپذیر می‌دانم، اما موافقم که نقد نشدن می‌تواند به بحران بیانجامد و حالا گیرم که خانم هودفر‌ها، نقدی کرده باشند، آیا باید با او چنین کرد؟ آیا باید با او چنین کرد که حتی اگر روزی می‌خواست به کشورش برگردد، دندان به جگر بگذارد و بی‌خیال بوی کاهگل باران خورده کوچه‌های ایران‌اش شود؟ آیا این همین سیاستی است که قرار بود نخبگان ایرانی را به بازگشت ترغیب کند؟ «دردا که راز پنهان» ،پس از بازگشت از وطنی که برایش وطنی نکرد، «خواهد شد آشکارا»- چنان که وطن را از یاد ببرد. چنان که از رهایی از وطن بگوید و از رسیدن به خانه نو، سر از پا نشناسد.
به گمانم یکی از بزرگترین مشکلات دولت ایران، یا کسانی که قرار است امنیت کشور را تامین کنند این است که در تولید دشمن رقیب ندارند. آن‌ها می‌توانند از هر منتقد آرامی دشمن بسازند. به عبارتی ساده‌تر، می‌توانند چنان کنند که هر منتقد آرامی، هر کسی که دلش برای کشورش می‌سوزد، به سادگی بدل به دشمن شود، حتی بی‌ آن‌که بخواهد. کاری می‌کنند که طرف کتاب را زمین بگذارد و اسلحه دست بگیرد. کاری می‌کنند که طرف وقتی از سرزمین مادری‌اش، به کشوری که تنها ساکن آن است برگشت از بازگشت به وطن سخن بگوید. دلم می‌گیرد وقتی این به این چیزها فکر می‌کنم. دلم می‌گیرد که به ریشه‌هایی در سرزمینم فکر می‌کنم و بعد به آن می‌اندیشم که قرار است همه بار وطن بودن را، همه وطن شدن را بر دوش بگذارم و از سنگینی‌اش، همه هویتم دچار بحران شود. دلم می‌گیرد. دلم می‌گیرد و دست خودم نیست. با خود می‌اندیشم چرا وطن، نباید همان‌جایی باشد که قرار بود باشد. وطنم بنفشه نیست.‌ ای کاش اما بود.