21فوریه2019

01 مهر 1395 نوشته شده توسط 

داستان دنباله‌دار گاو و خر آخور

 شراره شاکری

قسمت هشتم
اثر: ژول سوپرویل
به خاطر ظاهر حیران و درکی‌ناشدنی که دارم، نباید تصور کنم که کودکی آسمانی هستم. آیا روزی خواهد رسید که دیگر شبیه صخره‌ی کوچکی نباشم که پیش می‌رود؟
این شاخ‌ها! باید بدانی، این طور هم که فکر می‌کنی بد نیستند، بیشتر نقش تزیینی دارند نه چیز دیگر. من حتی می‌توانم اعتراف کنم که هرگز از آنها استفاده نکرده‌ام.
مسیح! کمی از نورت را بر این تنگدستی‌ها و آشفنگی‌هایم بتابان. اندکی از زیرکی‌ات را به من بیاموز، تو که پاها و دستان کوچکت با دقت بسیار به بدنت متصل هستند. آقای کوچک من، آیا به من خواهی گفت که روزی می‌رسدکه حتی یک لحظه دیدن تو برایم کافی باشد؟ چه قدر از تو ممنونم که می‌توانم در مقابلت،‌ای کودک درخور ستایش، زانو بزنم و اینگونه در رابطه‌ای صمیمی با فرشتگان و ستارگان زندگی کنم! گاهی از خود می‌پرسم آیا تو درست متوجه نشده‌ای؟ آیا این من هستم که باید این جا باشم، شاید ندیده‌ای که من یک اثر زخم بزرگ در پشت دارم و پهلوهایم هم بی‌مو هستند و خیلی زشت و زننده به نظر می‌رسند. حتی در خانواده گاوها هم برادر یا پسر عموهایم بهتر از من هستند. آیا شیر یا عقاب مناسب‌تر نبودند؟
خر گفت: ساکت شو، برای چه این طور آه می‌کشی. نمی‌بینی که با نشخوارهایت مانع خوابیدن کودک می‌شوی؟
گاو با خود گفت: حق با اوست. باید به موقع سکوت کرد. حتی اگر خوشبختی بسیاری را احساس می‌کنیم.
خر هم نیایش می‌کرد: خرهای بارکش، خرهای پالان دار، زندگی زیر گام هایمان در چراگاه‌های با طراوت، زیبا خواهد بود و کره الاغ‌ها در انتظار وقایعی غیرمنتظره هستند. به کمک تو، ‌ای مرد جوان کوچک، سنگ‌ها در اطراف جاده در مکان واقعی‌شان قرار خواهند گرفت و آن هایی را که از بالا بر رویمان بیفتند، نخواهیم دید. یک چیز دیگر، چرا هنوز دامنه‌ها و کوه هایی در جاده‌ها وجود دارد؟ چرا گاو که قوی‌تر از من است هرگز کسی را بر پشت خود حمل نمی‌کند؟ چرا گوش‌های من خیلی دراز است، در دمم یال ندارم، سم‌هایم خیلی کوچک هستند، سینه‌ام تنگ است و صدایم رنگ آب و هوای بد و گرفته را دارد؟ اما شاید هیچ چیز قطعی نیست.
در شبهایی که می‌گذشت، گاهی وظیفه یک ستاره یا ستاره دیگری بود که کشیک دهد. گاهی این وظیفه به عهده همه صورت‌های فلکی بود. برای پنهان کردن راز آسمان، همیشه یک ابر مکانی را که باید ستاره‌ای غایب باشد، پر میکرد،. دیدن ستارگان بی‌نهایت دور فوق‌العاده بود، همان‌ها که برای قرار گرفتن بالای آخور کوچک می‌شدند، ستارگانی که تنها برای خودشان گرما، نور و عظمتشان را نگه می‌داشتند و تنها در صورت نیاز این گرما و نور را برای گرم و روشن‌کردن طویله و نه ترساندن کودک پراکنده می‌کردند. نخستین شب‌های مسیحیت، مریم مقدس، یوسف، کودک، گاو و خر در کنار هم بودند.
ادامه در شماره آینده...