29مارس2017

23 شهریور 1395 نوشته شده توسط 

به بهانه‌ی یکی از مبارک‌ترین تولد‌های تاریخ

سپتامبر ماه تولد مولاناست که واژه‌هایش از پس ایام دراز همچنان طراوت صبح بهار را دارد، جانِ کلامش در وجودت می‌نشیند و مِهرِ غزل‌‌اش به دل‌ِ تشنه‌‌‌ات آب می‌دهد. در معنی هر بیت که تامل می‌کنی غرق می‌شوی در دریای بی‌کرانه‌گی زیبایی. وقتی می‌خوانی‌اش می‌خواندت. هر جرعه از دریایش لذتی بی‌پایان را بر روان‌ات جاری می‌کند و زنده می‌شوی و دوباره و بازهم.
به همت سجاد زندِ عزیز این شماره از جریده ناچیزِ «هفته» را به مولانای بلخی اختصاص دادیم که نیمش ز ترکستان است و نیمش ز فرغانه.
از دکتر فرشید سادات‌شریفی سپاس‌گزارم که با یادداشت پرمایه‌اش صفحه‌ی ادبیات این شماره را مولانایی کرد.
هجده بیت اول مثنوی، برگرفته از مجموعه 7 جلدی مثنوی مولوی، از استاد محمد استعلامی، هدیه‌ی‌ گران‌بارِ مولاناست به نوعِ انسان.
بشنو، این نی چون شکایت می‌کند
از جدایی‌ها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا بُبریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش‌ست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق‌ست کاندر نی فتاد
جوشش عشق‌ست کاندر می فتاد
نی، حریف هرکه از یاری برید
پرده‌هایش پرده‌های ما درید
همچو نی، زهری و تریاقی کی دید؟
همچو نی، دمساز و مشتاقی کی دید؟
نی، حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما، روزها بیگاه شد
روزها، با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو: «رو باک نیست
تو بمان، ای آنک چون تو پاک نیست»
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزی‌ست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام...