24آوریل2019

06 مرداد 1395 نوشته شده توسط 

یادی از پرویز پروین، ستاره‌ای که درخشید و خاموش شد

دکتر محمود دهقانی
P54-Parvin-7
چند سالی پس از انقلاب هنوز ایرانی‌ها به روال گذشته برای ورود به کشور اسپانیا به روادید نیاز نداشتند. درهمان روزگار در مادرید دانشجو بودم. صبح یک‌شنبه بود تلفن خانه زنگ زد گوشی را برداشتم صدایی از پشت سیم گفت نمی‌دانم من را به یاد می‌آورید یا نه؟ ادامه داد در ایران نتوانستم نمره تلفنت را گیر بیاورم تا این که دیشب در برخورد و گفت‌وگویی، یک ایرانی، نمره شما را برای کاری به من داد. او از پشت سیم می‌گفت و من داشتم آن صدای دیرآشنای شاعرانه را در خاطر مرور می‌کردم. باز ادامه داد: نمی‌دانم من را به خاطر دارید یا نه؟ گفتم نه‌تنها به خاطر دارم بلکه با شنیدن صدایت دست و پایم را گم کرده‌ام. آقای پرویز پروین کجای شهر هستید؟ الان می‌آیم!
پرویز پروین شاعر و نمایشنامه‌نویس را از دبی می‌شناختم. در روزگاری که من دانش‌آموز مدرسه ایرانیان دبی بودم برای کاری فرهنگی به مدرسه ما آمد و پس از سال‌ها حالا از ایران به اسپانیا سفر کرده بود. چون برخی از افراد خانواده مادری من در استان بوشهر را می‌شناخت، همین باعث ارادت قلبی من به این شاعر بود.
در خیابان «گران ویا»ی مادرید خاطرات گذشته و روزگار دانش‌آموزی در دبی را مرور می‌کردم که ناگهان چشمم به نیمرخ آشنای پرویز افتاد. کمی دورتر در پیاده‌رو، در انتظار من با خودش غرق صحبت بود یا شاید برای دل خودش شعر می‌خواند؛ اما با غمی که دورادور در نیمرخ چهره داشت. من که چند دقیقه‌ای به او خیره بودم دیدم روزگار بد جور پیشانی‌اش را شخم و شیار زده است. با شیطنت، درست در یک متری او ایستادم تا ببینم من را که در سن خردسالی دیده است و حالا حسابی تغییر کرده بودم، می‌شناسد یا نه. اما او به نقطه دوری خیره بود. در یک‌قدمی او، صدا زدم: «پرویز!آ». یکه خورد و سرش را چرخاند و من را در آغوش گرفت. از پشت یقه پیراهنم اشک داغ روی گردنم فروغلتید. گفت: «بچه! حسابی بزرگ شده‌ای؛ اصلا نشناختم!».
گفتگوکنان به کافه‌ای در همان نزدیکی رفتیم و پس از آن با هم به خانه آمدیم. از دوری با فرزند خردسال خودش بردیا که عکس او را نشانم داد، حسابی دلش گرفته بود و اشک در چشمش حلقه می‌زد. پس از آن با مکثی از گره کارهایش گفت. با خنده گفتم نگران نباش؛ گره را باز می‌کنم. با تردید گفت: «محمودجان راست می‌گی؟ راستی راستی از دستت برمیاد؟» خندیدم و گفتم: «قسم حضرت عباس بخورم تا باور کنی؟» خندید و باز هم از خوشحالی در آغوشم گرفت.
پرویز پروین از نسل شاعران پس از محمدرضا نعمتی‌زاده و منوچهر آتشی در بوشهر، از موج‌نویی بود که در شکل‌گیری شعر و ادبیات جنوب بسیار تاثیرگذار بوده و پای آن را با تلاش بسیار به مجلات پرآوازه کشور کشاند. با چاپ نخستین شعر در 18سالگی جای پای قرصی در ادبیات برای پرویز باز شد.
او از نخستین نمایشنامه‌نویسان و از پایه‌گذاران تئاتر بوشهر نیز بوده است؛ اما با همه تلاش شگرف و شگفتی که داشت، با سفرهای دور و دراز و گاه سکونت در شهرهای بزرگ ایران و کشورهای اروپایی، برای نسل‌های پس از انقلاب بهمن‌ماه ۵۷، در ایران و شهر محبوب خود بوشهر ناشناخته مانده است. از او شعر و نقد و مقالاتی در نشریاتی چون «سخن» (در روزگار سردبیری دکتر پرویز ناتل‌خانلری)، «کتاب هفته» و غیره به چاپ رسیده و برای دعوت‌های فرهنگی، از سوی رادیوشیراز و نیز برای شعرخوانی و مصاحبه‌هایی از بوشهر به شیراز می‌رفت.
پرویز پروین زاده 25شهریور 1318 در شیراز است. اسم کوچک او عبدالرحمان بود؛ اما از کودکی پرویز صدایش می‌کردند. تبار پرویز از بندرلنگه و بستک است. خویشاوندان او هنوز در بندرلنگه و بستک در استان هرمزگان زندگی می‌کنند و از طایفه‌های سرشناس آن شهرها هستند. او به بوشهر بیشتر عشق می‌ورزید. دلیل این عشق رابطه دوستی ژرف او با شادروان منوچهر آتشی، صادق چوبک، محمدرضا نعمت‌زاده، رسول پرویزی و خیلی از ادیبان و هنرمندان گستره شعر و داستان و تئاتر بوشهر بود.
در روزگار دانش‌آموزی در مدرسه ایرانیان دبی، روزی مدیر مدرسه از من خواست تا به دفترمدرسه بروم. مرد خوش‌پوشی را که کروات قرمز بر پیراهن سفید و کت و شلوارسورمه‌ای و کفش واکس‌خورده براق پوشیده بود به من نشان داد و گفت برو مشکلات خودت و همکلاسی‌هایت را با او در میان بگذار؛ ایشان در حال سر و سامان‌دادن به انجمن خانه و مدرسه است. هنگامی که بر روی مبلمان خوش رنگ مدرسه در کنارش نشستم استکان کمرباریک چای تازه‌دمی که عبدالرضا مستخدم مدرسه برایش آورده بود را با دست برداشت و پیش روی من گذاشت و گفت چای بخور. این آقا عبدالرضا آدم خوبی است؛ برای من هم الان چای می‌آورند.
بوی خوش عطر «آرامیس» پرویز در دفتر مدرسه پیچیده بود و شادروان حکمت آمد و با او گرم صحبت شد و من که بهانه‌ای برای دیررفتن به سر کلاس داشتم با نوشیدن چای تازه‌دم هل و زعفران‌دار و بوی دل‌انگیز عطر پرویز و صحبت او با شادروان حکمت (که رئیس آموزش پرورش برون مرز بود)، کلی حال کردم و دلم می‌خواست تا ساعت‌ها زنگ استراحت به صدا در نیاید. دقیقا به یاد دارم شادروان حکمت از پرویز می‌خواست در هفته چند ساعتی را در مدرسه ایرانیان دبی تدریس کند.
پس از آن روز از کودکی، دبستان، دبیرستان و بسیاری خاطرات را پشت سر گذاشته و آموزگاری در بوشهر و جزیره خارگ را برایم تعریف کرد. آنجا بود که پی بردم چرا شادروان حکمت که از خانواده فرهنگی و بلند آوازه ایران بود از پرویز پروین می‌خواست تا در مدرسه ایرانیان دبی تدریس کند. او نه‌تنها می‌توانست آموزگار ادبیات باشد، بلکه چون زبان انگلیسی را ژرف آموخته و برای آن چندین بار به انگلستان سفرکرده بود، می‌توانست در رشته زبان هم آموزگاری با دانش باشد. اما او در دبی رئیس یک شرکت بود.
پرویز پروین مدتی پیش از انقلاب در تهران زندگی و پس از آن به دبی آمده بود. آقای احمدیان از بازرگانان سرشناس شهر اوز لارستان که در دبی صاحب شرکت ساختمان‌سازی «البرج» بود، مسئولیت یکی از شرکت‌هایش را به پرویز داد و با ماشین شخصی بسیار گران قیمت «پونتیاک» سعی می‌کرد او را در کنار خود برای رتق و فتق کارها داشته باشد؛ اما پرویز نسبت به زندگی پر زرق و برق و داشتن ماشین گران قیمت بی‌پروا بود و از ادبیات دل برنمی‌کند. با آن که کله اقتصادی داشت و در مدیریت کوشا بود، کمند رشته ابریشم احساس و رویاهای شاعرانه او در شهرهای جهان به دنبال رد اندیشه شاعران و ادیبان جهان بود. پرویز کرور کرور مال و منال دنیا را به یک کتاب شعر برابر نمی‌کرد.
من نوجوان بودم در سن و سالی که گنجایش ضبط خیلی از خاطره‌ها را داشتم. روزگاری که در مدرسه ایرانی دبی درس می‌خواندم، او نه‌تنها در درس من را یاری داد بلکه به توصیه او برای تقویت درس ریاضی به مدرسه خصوصی آقای محمد یگانه از قلاتی‌های شهر اوز در دبی رفتم. با سفارش پرویز آموزگاران مدرسه ایرانیان هم به من محبت می‌کردند. برای آموختن ادبیات و حتا گویش درست فارسی من تلاش می‌کرد و با تبسمی می‌گفت: «شیر یک زن از خطه بوشهر خورده‌ای» و پس از آن با لهجه بوشهری سر به سرم می‌گذاشت که: «شیرش را حلالت نمی‌کنه اگر تنبل بازی دربیاری» و بعد قاهقاه می‌خندید و من هم خنده‌ام می‌گرفت.
پرویز با زبان عربی نیز آشنایی خیلی خوبی داشت. در دبی که بود از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا برایش نشریه می‌فرستادند.
امروز که بقول سینماگرها به گذشته فلش‌بک می‌زنم، می‌بینم پرویز به‌شدت تحت‌تاثیر محیط بوشهر قرار داشت. همه چیز برایش بوشهر بود و می‌گفت: «خاک دامن‌گیری داره». پرویز قد بلند بود و با چشمانی پر فروغ از پشت عینک آن چنان به چهره آدم، صمیمی نگاه می‌کرد که کم‌رو ترین آدم هم فرصت سر چرخاندن نداشت و به حرف‌هایش دل می‌سپرد. همیشه پاکیزه و خوش‌پوش بود. نیاز نداشت که حتما با او دوست باشی، با هر کسی حتا با رهگذر خیابان هم بسیار مودبانه و شاعرانه برخورد داشت. تُن صدایش بسیار دلنشین و در هنگام دکلمه و شعرخوانی، صدایش با احمد شاملو که او را خوب می‌شناخت، مو نمی‌زد و یکسان بود. برخی از شعر‌های خودش را همراه با گیتار نواختن دوستم «لئونل پاز» در مادرید دکلمه کرد و نواری ضبط شد؛ اما شوربختانه در خانه تکانی‌ها نوار پیش پرویز آسیب دید.
یک هفته پس از آن، حدود 35 سال پیش نزدیک تئاتر «پرنسیپه گران ویا» پشت خیابان «گران ویا» خانه‌ای اجاره کرد. شبی در همان خانه در حین شعرخوانی یک نوار دیگری از شعرهای خودش «فصل روستا» و «مرثیه‌ای برای دل تنگم»، به همراه شعر «اسب سفید وحشی» منوچهر آتشی و شعر «طرح» از محمد زهری، دکلمه کرد و آن را ضبط کردم که در سفری به ایران همراه خودم نوار را به بوشهر آوردم. پس از نزدیک به 35 سال اکنون با کمک فرزند برومندش بردیا پروین وخواهر زاده‌ام بردیا دهقانی توانستیم نوار را به «دیجیتال» برگردانیم. عکس‌هایی از پرویز نیز برای نخستین بار در چمبره الکترونیک، برای چاپ به هفته‌نامه نسیم جنوب داده‌ام.
به آن دلیل که من در مادرید ، در رشته سینما درس می‌خواندم و پرویز در تدوین نمایشنامه و نمایشنامه‌نویسی و تئاتر همیشه راهنمایم بود، اشاره به کارهایی که در بوشهر انجام داده بود می‌کرد. همیشه در گستره ادبیات، هنر و شعر فارسی صحبت داشت که این برای جوان دانشجوی هنر یک نعمت بود به‌ویژه آن که با او احساس خوبی داشتم و از روزگار دانش‌آموزی و دانشجویی در فراگیری خیلی چیزها مدیون او بودم.
او از ادبیات و شعر و داستان‌های جهان آگاهی گسترده داشت. این همان چیزی بود که من دانشجوی هنر در پی فراگیری آن بودم. ««میگل د. اونامونو» شاعر، داستان‌سرا، نمایشنامه‌نویس و فیلسوف اسپانیائی، «فدریکو گارسیا لورکا» و «میگل د سروانتس» را از برخی از اسپانیائی‌ها بهتر می‌شناخت. هر برنامه ادبی و سیاسی و فرهنگی در سطح مادرید برگزار می‌شد به او زنگ می‌زدم و باهم در برنامه‌ها شرکت می‌کردیم.
چند بار در برنامه شعرخوانی شاعر اسپانیایی «رافائل آلبرتی» شرکت کردیم. در نشستی که خانم «ایسابل آلنده» علیه پینوشه دیکتاتور شیلی ترتیب داده بود با هم به آنجا رفتیم. هنگامی که شنید می‌خواهم با دوستم «لئونل پاز» به دیدن «خوان کارلوس اونوتی» نویسنده و داستان‌سرای اروگوئه‌ای به منزلش در مادرید بروم، تا یکی دو ساعت از سبک داستانی «اونوتی» و قهرمانان داستان‌هایش که سرخوردگان و تهی‌دستان و خودفروشان بودند گفتگو داشت. او به زبان اسپانیولی نیز به‌خوبی آشنا شده بود.
خیلی از شعرای ایرانی را می‌شناخت و از آن‌ها نامه دریافت می‌کرد و آن را با شور و شوق برایم می‌خواند. اشعار احمد شاملو، محمد زهری ، محمدرضا نعمت‌زاده و منوچهر آتشی را همیشه برای من دکلمه می‌کرد و این نشان می‌داد که روال شعری او در آن حال و هوا و صمیمیت‌ها بی‌تاثیر نبوده است. از رسول پرویزی خالق «شلوارهای وصله‌دار»، صادق چوبک و همچنین برخی از شعرا و نویسندگان جوان بوشهری یاد می‌کرد. در مورد شعرا و نویسندگان جوان می‌گفت این‌ها نابغه‌های آینده ادبیات بوشهر و ایران خواهند بود.
پس از مدت‌ها اقامت در اسپانیا، پرویز درخواست ویزای امریکا کرد و سرانجام از سفارت امریکا در مادرید ویزا گرفت. یک هفته پیش از سفر به امریکا دوست و همدم او «پالوما» خانم، با تلفن به من اطلاع داد که حال پرویز به هم خورده است. فوری خودم را به بیمارستان رساندم اما پرویز در غروب غم انگیز ماه آوریل سال 1982 میلادی برابر با 1360 دور از ایران و در فراق بوشهر که همیشه شیفته آن بود، با ایست قلبی درگذشته بود و بر روح و روان من آنچنان پتکی فرود آمد که تا به امروز آن غم جانکاه را فراموش نکرده‌ام. با دلداری‌ها وحرف‌های آقای عباس جوانمرد هنرمند بلند آوازه تئاتر ایران در مورد هنر و مرگ و زندگی، کم‌کم آرام شدم. سرانجام برادر وفادار پرویز به مادرید آمد و جسد او را به ایران برد و درگورستان «دارالرحمه» شیراز به خاک سپردند.
چون فصل نامه «الفبا»ی شادروان غلامحسین ساعدی، ماهنامه ««روزگار نو» به سردبیری شادروان اسمعیل پوروالی و هفته‌نامه «جبهه ملیون» به سردبیری شادروان احمد انواری، را در مادرید پخش کرده و همکاری داشتم برای نخستین بار خبر درگذشت پرویز را تلفنی به آن‌ها گفتم و در داستان کوتاه «خش‌خش ترد برگ‌ها» در مجله گردون عباس معروفی در ایران از مرگ پرویز نوشتم. علی باباچاهی و منیرو روانی‌پور نیز پرویز را خوب می‌شناختند. در گفت‌وگوهایی با این دو عزیز بوشهری در جشن «قلم زرین» مجله گردون در تهران و در چند نوبت دیگر هم از پرویز پرسیدند. آقای باباچاهی خاطراتی گفتند و خانم روانی‌پور نیز که جدا دارای حافظه‌ای بسیار قوی است شعر پرویز را زمزمه کرد: کاشکی بارون نزنه نم‌نم/ بلکه خوابم ببره کم‌کم...
در سفر به ایران قرار بود با شادروان منوچهر آتشی نیز ملاقات داشته باشم. با چاپ «خش خش ترد برگ‌ها»، شادروان آتشی می‌خواست دیداری برای گفت‌وگو در مورد سرگذشت پرویز داشته باشیم که گرفتاری من در تهران و پس از آن سفر به تبریز و تاخیر حوصله‌سوز هواپیمایی هما، من را برای ناکامی در آن دیدار، تا همیشه شرمنده کرد.
پرویز پروین همچون ستاره‌ای در آسمان شعر و ادبیات خوش درخشید و در اوان جوانی در نشریات ادبی مطرح آن روزگار سربرآورد و شعرهایش به چاپ رسیدند؛ اما مرگ زودرس مهلت نداد تا شاهد چاپ کتاب‌هایش باشیم. او تنها 43 سال مجال زندگی یافت. شوربختانه همسر فرهیخته پرویز پروین نیز نزدیک به دو سال‌ونیم پیش در ایران درگذشت که یاد هر دو گرامی باد.