16آگوست2017

15 ارديبهشت 1395 نوشته شده توسط 

«ستایش» و درخت سیب خانه همسایه

شهرام یزدان‌پناه

در چند هفته‌ی گذشته مجله‌ی هفته دو بار شاهد درج مقاله‌هایی درباره قتل دختر بچه‌ی مظلومی بود که در خردسالی طعمه پسر همسایه خود شده بود. آنچه این اتفاق را خوراک خبری مجله هفته و بسیاری از رسانه‌های فارسی زبان دیگر دنیا کرده بود نه زشتی این عمل و نه خردسالی مقتول و نه نوجوانی قاتل بود. موضوع اصلی ملیت متفاوت این دو کودک بود.
ستایش دخترک زیبا، بازیگوش و شادی بود که قربانی جنون پسرک همسایه شد. پسرکی که خانواده‌اش با خانواده ستایش رفت و آمد داشته‌اند و شاید حتی دخترک داستان ما او را داداشی صدا می‌کرده است.
شاید اگر آن روز بعدازظهر اوضاع کمی و فقط کمی متفاوت‌تر پیش رفته بود و مثلا کسی خانه پسرک بود یا کسی سر راه دخترک سبز شده بود و با او به خانه برگشته بود، امروز پسرک از مدرسه به خانه برمی گشت و پدرش او را ترغیب می‌کرد تا درخت سیبی در حیاط خانه بکارد. درختی که آینده را به کلی عوض می‌کرد.
احتمالا دو یا شاید سه بهار بعد وقتی پسرک برای ادامه تحصیل رفته بود یک شهر دیگر و ستایش قدی کشیده بود و زیباییش بیشتر نمایان شده بود، درخت سیب با اولین شکوفه خود صفای حیاط نقلی خانه پسرک را چند برابر می‌کرد و ستایش هر بار که برای بازی با خواهرهای پسرک به این حیاط می‌آمد چند دقیقه‌ای مسحور جزییات آن گل زیبا می‌شد و خودش هم نمی‌دانست که چرا این تک گل کوچک وسط آن باغچه پر گل آنقدر نظر او را به خود جلب می‌کند.
یکی از همین سال‌ها، وقتی پسرک آخرین روزهای دانشگاه را می‌گذراند و زمانی که دیگر درخت سیب هر بهار پر می‌شد از شکوفه، یک روز پسرک، ستایش را پای درخت سیب غافلگیر می‌کرد و برای شوخی از پشت به او نزدیک می‌شد و می‌ترساندش، به این هوا که این همان دختر کوچولوی همسایه است. همان روزها دخترک برای اولین بار شرم را در هر بار مواجهه با پسرک احساس می‌کرد و می‌فهمید که اوضاع بین آنها در حال عوض شدن است.

دو پاییز بعدتر وقتی ستایش دستش را دراز می‌کرد تا تک سیب باقی مانده روی شاخه درخت را پنهان از چشم بقیه بچیند، دست آفتاب سوخته و عضلانی پسرک به کمکش می‌آمد و سیب را می‌چید و روبروی صورتش می‌گرفت. هیچکدام نمی‌فهمیدند چه مدت به هم خیره مانده بودند تا اینکه احتمالا ستایش زودتر خودش را جمع و جور می‌کرد و با گونه‌های گل افتاده و چشم‌هایی که شوق زندگی آنها را درخشان‌تر کرده بود، می‌گفت «ممنون» اما بدون گرفتن سیب به درون خانه جایی که مادرش کنار مادر پسرک نشسته و سبزی پاک می‌کرد، می‌دوید. عصری که می‌خواستند بروند خانه خودشان، دخترک می‌دید سیب روی لبه ایوان است و یک گل نرگس خوشبو کنارش.
دو یا سه سال بعد، در دید و بازدیدهای نوروزی مادر پسرک حرف را پیش می‌کشید و ستایش را خواستگاری می‌کرد، وقتی از داخل خانه هلهله و شادی به هوا بر می‌خاست، پسرک برای اولین بار دست ستایش را زیر درخت پر شکوفه سیب در دست می‌گرفت و هر دو داغ می‌شدند. همانجا بود که پسرک نخستین بوسه زندگی‌اش را پنهان از چشم همه، بر گونه سرخ شده ستایش می‌نشاند.
سال‌ها بعد ستایش مربای سیبی را سر سفره صبحانه کودکانش می‌گذاشت که محصول درخت پسرک بود. درخت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد و حالا دیگر اسباب بازی مورد علاقه بچه‌های آن دو بود. از آن بالا و پایین می‌رفتند و پسرک روی تنومندترین شاخه‌اش تابی می‌ساخت تا بچه‌ها روی آن بازی کنند.
بعدها و وقتی که نخستین تارهای موی ستایش شروع به سفید شدن می‌کردند، آنها از همه چیز آن درخت خاطره داشتند. از شکوفه‌هایش، از تنه تنومندش، از میوه‌های شیرین و آبدارش، از سرما زدگی چند سال پیشترها که همه شکوفه‌ها را ریخته بود، از زنبورهایی که سال فوت پدر، زیر شاخه‌های درخت، کندو ساخته بودند، از چوب‌های خشکی که چهارشنبه سوری پارسال از درخت کندند و با آن آتش درست کردند، از اولین بوسه‌شان و از بزرگ شدن بچه‌هایشان.
این می‌توانست داستان زندگی ستایش و پسرک همسایه‌شان باشد اما آنوقت هیچ چیز این دو جوان عاشق برای بی.بی.سی و دویچه وله و صدای آمریکا و احتمالا مجله هفته جالب نبود. آخر کدام آدم عاقلی می‌آید داستان تکراری و خسته کننده عاشق شدن یک دختر افغانی و یک پسر ایرانی و نقش درخت سیب در شکل گیری این عشق را در رسانه‌اش بنویسد.
این روزها خیلی‌ها تلاش کردند تا این جنایت را به حکومت ایران و سیاست‌های اجتماعی و مالی آن مملکت ربط دهند و ستایشِ تیره‌بخت، شد ابزاری برای عقده گشایی‌های سیاسی. بعد عده دیگری تلاش کردند تا پیکر بی‌جان دخترک را سر نیزه کنند تا پرچمی باشد برای همه ظلم‌هایی که هموطنان ستایش در سال‌های آوارگی تحمل کرده‌اند. از آن‌سو برخی ستایش را به یک خط تبدیل کردند، یک مرز که کشیده شد بین کسانی که شناسنامه‌شان در ایران صادر شده و آنهایی که شناسنامه‌شان را دولت افغانستان صادر کرده است. گروهی هم بودند که ستایش را بر زمین کشیدند تا رد خون تازه این دختربچه مظلوم نشانه‌ای باشد برای ثابت کردن سیاست‌های به زعم آنها نژادپرستانه‌ی رسانه‌های ایرانی و سکوت باز هم به زعم آنها شرم‌آور این رسانه‌ها که گویا در همه این سال‌ها فقط تلاش کرده‌اند تصویر نادرستی از مهاجران افغانی به خوانندگان ایرانی خود نشان دهند. ستایش ابزاری شد برای این که ثابت شود ایرانی هم می‌تواند جنایت کند در حالی که افغانی قربانی جنایت اوست. انگار میزان جنایت آدم‌ها را این طرف مرز بودن یا آن طرف مرز بودن مشخص می‌کند.
قتل ستایش به آن روش غیر انسانی آن هم توسط یک نوجوان، هر کسی را به وحشت می‌اندازد. هیچکس در صدد توجیه این عمل زشت نیست و هیچ شکی در مظلوم بودن دخترک وجود ندارد. هدف از این نوشته هم کم رنگ کردن عمل نابخردانه یک نوجوان 17 ساله نیست. در هر صورت 17 سالگی سن کمی نیست و این پسرک قطعا باید مسئولیت کاری را که کرده بپذیرد و جزای کار زشتی را که کرده ببیند. اما نشود که عده‌ای از این ماجرا سواستفاده کنند و از احساسات جریحه‌دار شده ما برای منافع سیاسی و اقتصادی خود استفاده کنند. برای آن پسرک در آن بعدازظهر بهاری هیچ فرقی نمی‌کرد ستایش مال کجاست یا شناسنامه‌اش را کدام دولت صادر کرده است. او از طبیعت حیوانی خود پیروی کرد و حالا هم شکی نیست که باید مجازات شود.

اما یادمان نرود ستایش دو بار کشته شد. یکبار که پسرک همسایه او را در نقش اسباب بازی جنسی دوران نوجوانی خود انتخاب کرد و جسم معصومش را بعد از سلاخی در اسید سوزاند و بار دیگر که عده‌ای او را ابزاری کردند برای زدن همه حرف‌های حق و ناحق فروخورده یک ملت. ستایش را یک بار با چاقو و بار دیگر با قلم کشتند. ستایش نماد عشق و معصومیت بود، نگذاریم به نشانه نفرت بین دو ملت تبدیل شود.