22فوریه2017

19 اسفند 1394 نوشته شده توسط 

نوشته شما شیوه‌ی بی.بی.سی را تداعی می‌کند!

نقدی بر مقاله‌ی «حکومت یک ساله‌ی آذربایجان...» نوشته دکتر فریدون بابائی
جعفر خدیر
در شماره‌ی 15بهمن مجله‌ی وزین هفته، نوشته‌ای تحت عنوان «حکومت یک ساله‌ی فرقه‌ی دموکرات آذربایجان...» منتشر شد که بهانه این مقاله است. سبک و سیاق این نوشته بطرز حیرت‌انگیزی سبک برنامه‌های بی.بی.سی لندن را در ذهن و روان خواننده تداعی می‌کرد که از شخصیت نویسنده، دوست گرامی، آقای دکتر فریدون بابایی، به‌دور بود. برنامه‌های این دستگاه عظیم سخن‌پراکنی بریتانیای سابقا کبیر، همواره بر این روال بوده و هست که ابتداء اخبار و مطالب روشن روز را که همه جا پراکنده و در افکار عمومی پخش و جای گرفته‌اند همان‌ها را درست و دقیق در دسترس شنوندگان و بینندگان خود قرار می‌دهد و بعد از جلب اعتماد آنها در لابلای گفتارها و تفسیرها اهداف و نیات دولت پادشاهی بریتانیا را پیش می‌برد. به‌همین ترتیب بود که انگلستان توانسته بود مستعمراتی به‌گستردگی 5 قاره را در گذشته نگه‌داشته و اداره کند و امروز نیز نقش بزرگی را نسبت به جثه‌اش در نگارش و تعیین سیاست جهانی ایفا می‌کند.
دوست گرامی ما نیز به همین سبک ابتدا تصویر شکوهمندی از جنبش مردمی و ضدفئودالی آذربایجان به رهبری شادروان پیشه‌وری را چنین ترسیم می‌کند:
نهضت مردمی بعلت نارضایتی عمیق مردم آذربایجان از حکومت مرکزی و بر پایه‌ی درخواست‌های اکثریت آنان برای استقرار آزادی، دموکراسی، عدالت اجتماعی و خودمختاری (با انتخاب انجمن ایالتی انتخاب) در کادر (احترام به تمامیت ارضی ایران) به وجود آمد.
اما نویسنده محترم به مرور لحن کلام خود را عوض می‌کند و به همه‌ی گفته‌های ستایش‌گونه‌ی خود نسبت به جنبش مردمی آذربایجان یک به یک خط بطلان می‌کشد و در پایان مقاله آنچه در ذهن خواننده باقی می‌گذارد همانا حرف‌های بی‌پایه تبلیغات یک‌طرفه 70 سال پیش دوران خبری، اطلاعاتی، و بیسوادی است که بوسیله انگلیس/آمریکا مشترکا به یاری عوامل دربار و خان‌ها براه انداخته بودند تا جنبش سوسیالیستی را در ایران به مانند خیلی از کشورهای دنیا و نیز پشتیبان‌شان اتحاد جماهیر شوروی را در جنگی که بر علیه او به راه انداخته بودند و به جنگ سرد شهرت یافت بکوبند. نوشته‌ی دکتر بابائی در نهایت به خواننده چنین القا می‌کند:
1. جنبش مردم آذربایجان نه یک نهضت مردمی بلکه یک غائله غم‌انگیر بود، و نه بر پایه‌ی نارضایتی عمیق مردم از دولت مرکزی برای استقرار آزادی، دموکراسی، عدالت اقلیمی، با احترام به تمایمت ارضی ایران، بلکه بنابر خواست و اوامر شوروی برای تامین منافع او صورت گرفت! ایشان بنحو تاسف‌باری فرزندان فرهیخته دانش آموخته، و محبوب آذربایجان را عوامل دست نشانده می‌نامد همچنین پیشه‌وری که 12 سال عمر خود را در سیاهچال‌های رضا خان پای دموکراسی ریخت، میرزا علی اکبر شبستری روزنامه‌نگار محبوب، فریدون ابراهیمی حقوقدان، میرزا ربیع کبیری تمام دارائی خود را که 80 ده آباد بود فروخته و خرج مشروطه‌خواهان کرده بود، محمد بی‌ریا شاعر و .... دوش بدوش ده‌ها هزار دهقان و کارگر آذربایجانی بپاخواسته.
2. بزغم آقای دکتر بابائی قوام‌السلطنه مردی وطن‌پرست و با کیاست بوده و گویا توانسته است در مقام نخست‌وزیری یک کشور مفلوک و قحطی زده بر سر اتحاد شوروی کلاه گذارده و با وعده‌ی دروغین امتیاز نفت شمال، آذربایجان را پس بگیرد (به چه کسی بدهد؟) و به تهدید بمباران اتمی شوروی توسط آمریکا و ضعف شوروی در شرایط ویرانی و تلفات چندین میلیونی در پایانه‌ی جنگ و غیره و غیره اشاره‌ای نمی‌شود.
برای اطلاع نسل جوان، قوام‌السلطنه نخست‌وزیر وقت که لقب خود را در خدمت به دوام و قوام سلطنت سلاطین ظلم و ستم گرفته است برادر وثوق‌الدوله معروف است که در ازاء رشوه و یک مشت پول، تمام ایران را به انگلستان واگذار کرده بود (عاقد قرارداد 1319) قوام مردی بیرحم و خون‌ریز بود و دستهایش تا مرفق به خون مردم ایران چه در خراسان و چه در آذربایجان و چه در تهران آغشته بود. و در وقایع سی‌ام تیر 1330 می‌خواست مخالفین خود را دو شقه کرده و در دروازه‌های خروجی و ورودی آویزان کند (اعلامیه قوام السلطنه 29 تیر).
3. آقای دکتر بابائی پیشنهاد تاسیس یک شرکت مختلط نفتی با سهام 49 به 51 را سهوا یا عملا در ذهن خواننده امتیازطلبی استعماری القاء می‌کند و تجربه‌ی تلخی که از شرکت نفت انگلیسی B.P در آبادان دارد این پیشنهاد را هم‌طراز با آن می‌بیند. در حالیکه طرف شوروی متعهد می‌گردد در طی 10 سال کادر علمی/فنی لازم را تربیت کرده و در پایان این مدت کلیه امور و اداره‌ی شرکت را بطرف ایرانی واگذار نماید. اما فشارها و تبلیغات مشترک انگلیس و آمریکا دوش‌به‌دوش ایادی داخلی آنها علیه این پیشنهاد همکاری تجاری/ فنی نفتی بشدت به‌کار افتاد و آن را یک امتیازطلبی استعماری جای زد تا بالاخره با تصویب قانون منع امتیاز به خارجیان تا پایان جنگ در محدوده «شورای ملی» نمایندگان شرکت‌های نفتی بناچار برگشتند و خطر از مرزهای شوروی دور شد بدین ترتیب مسئله نفت شمال فیصله یافت و هیچ مناقشه و مباحثه‌ای پیش نیامد. نه یک چاه کنده شد و نه یک بشکه نفت صادر گردید، اما ارتجاع از همه رنگ برای بدنام کردن جنبش سوسیالیستی مردم ایران، حزب توده ایران و اتحاد جماهیر شوروی 70 سال فریاد وانفسا کشیدند در حالیکه یک هزارم آن را علیه 50 سال غارت نفت جنوب وسیله‌ی انگلیسی‌ها (BP) نکشیدند. در این راه تبلیغات آنچنان قوی بود که حتی روشنفکران را در گردباد خود پیچاند، از این روست آقای دکتر بابائی فراموش می‌کنند به سپاسنامه‌ی شادروان دکتر مصدق خطاب به سفیر شوروی (سادچیکف) درباره این حرکت یعنی پیشنهاد کافتارادزه اشاره کنند که باعث گردید کمپانی‌های نفتی دست از سر مردم ایران برداشته و پی کار خود بروند.
به گمان آقای دکتر بابائی شکست جنبش آزادیخواهی آذربایجان نه به‌دلیل ناتوانی شوروی ناشی از میلیون‌ها کشته و علیل و ویرانی و گرسنگی در پایانه جنگ جهانی در برابر اتحاد عمل انگلیس/ آمریکا و تهدیدات اتمی آنها که نتوانست در حد لازم به کمک جنبش آذربایجان برخیزد اتفاق افتاد بلکه خیلی ساده بعلت فرمایشی بودن و تندروی یک عده مهاجر و دستور شوروی برچیده شد! و چنین نتیجه می‌گیرند نهضت آزادیخواهانه ملی باید مستقل باشند (یعنی به جنبش چپ جهانی پشت کنند).
همزمان ایشان چشم خود را به شکست مفت و خفت‌بار نهضت ملی ایران به رهبری دکتر مصدق بزعم ایشان مستقل و دیگر جنبش‌های شکست خورده‌ی مشابه در دنیا می‌بندند و از پیروزی ملت‌های امریکای لاتین، آسیا، آفریقا خاصه چین، کوبا، کره، ویتنام، و شکست قطعی آپارتاید افریقای جنوبی در انگولا و ... که بدون استثناء بعد از جنگ و اتمی شدن و قدرت گرفتن شوروی به کمک این دولت میسر گردید سخنی به میان نمی‌آورند!
سلطه‌ی طولانی فرهنگ فئودالی و نخبه کشی در ایران به ذهنیت ما ایرانیان آسیب زده و نمی‌توانیم جز به رابطه‌ی ارباب/ رعیتی و دستوری بیندیشیم. از این روست انقلابی‌ترین و آگاه‌ترین عناصر خلق آذربایجان را مهاجرین شرور می‌نامیم و رهبران خوشنام و نخبه و فرهیخته‌ی آن را نوکران و مجریان اجنبی به تصویر می‌کشیم و اصولا به امنتی مشترک، منافع مشترک، ایدئولژی مشترک، دشمن مشترک و مبارزه‌ی مشترک و دیگر مشترکات اعتقادی نداریم. برای پرهیز از طول کلام با یک سوال نوشته را به پایان می‌بریم.
جناب دکتر بابائی در کجای دنیا انسان را در زادگاه نسل اندر نسل خود مهاجر می‌نامند؟ آیا جز به دلیل کار و تلاش و کسب آگاهی‌های سیاسی/ اجتماعی آنها در عرصه‌ی کارزار زندگی کارگری بود که خان‌ها و خرافه‌پرستان و دیگر مرتجعین، نام مهاجر را به آنها نهادند که به نوعی با پاشیدن رنگ بی‌وطنی خونشان را حلال کنند؟ فقط به این جرم که چند صباحی بالاجبار و در جستجوی نان و کار، در بیرون در مرز بسر برده بودند؟
در پایان: ناگفته نماند با همه‌ی هوچی‌گری‌های ارتجاع علیه پیشنهاد کافتارادزه، گذشت زمان و حوادثی که بعدها بر سر ایران آمد نشان می‌دهند رد آن چه ظلم بزرگی به ملت ایران بود که او را سال‌ها از دست یافتن به توانائی‌های علمی و فنی برای در دست گرفتن و اداره‌ی ثروت‌های نفتی خود در جنوب محروم ساخت.