25می2019

05 اسفند 1394 نوشته شده توسط 

سفر بی‌بازگشت

P42-Ahmad-Okhovat02

احمد اخوت

تقدیم به سهند لطفی

استاد احمد اخوت محقق، داستان نویس، داستان شناس، مترجم و منتقد ادبی است. او متولد ۱۳۳۰ خورشیدی است و دکتری خود را در زبان‌شناسی و نشانه‌شناسی دریافت کرده است. این استاد عزیز از یاران حلقه ادبی جنگ اصفهان بوده و عضو شورای نویسندگان فصلنامه ادبی و هنری زنده رود است.

سال 1346 که کلاس دوم دبیرستان بود (سیکل اول، کلاس هشتم) روزی در زنگ تفریخ همان‌طور که کنار دوست عزیزش برزو همراه نشسته بود و داشتند راجع به فیلم شب آنتونیونی حرف می‌زدند (هفته قبل آن را در سینما مولن روژ دیده بودند) ناگهان بی‌هیچ مقدمه‌ای به نظرش رسید که بیست سال بعد (دورترین زمانی که آن وقت می‌توانست تصور کند) در چنین روزی کجایند و چه می‌کنند و آیا رفیق دوست داشتنی‌اش در کنارش هست؟ قلبش فشرده شد و اشک در چشم‌هایش جمع شد و همان‌طور که دفتر ریاضیات برزو جلوش باز بود در صفحه‌ای از آن با خط درشت نوشت آیا بیست سال بعد ما کجا هستیم؟ اگر چه برزو همراه سال بعد با خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کردند و دیگر هرگز حتی برای دیداری کوتاه از اقوام و دوستان به زادگاهش برنگشت اما درست بیست سال بعد، در شهریور 1366 به مناسبت سی و پنجمین سال تولد دوستش کارتی فرستاد که زیراکسی بود از همان صفحه دفترچه ریاضیات که دوست او برایش قلمی کرده بود. عزیزترین کادویی که تاکنون کسی به او داده است. برزو پایین صفحه فقط این جمله را نوشته بود: «بیست سال دیگر هم گذشت، عمری به جدایی.» با آینده در گذشته غربت را بهتر حس می‌کنیم. این یعنی مادر گذشته آینده‌ای را تصور و درباره‌اس خیال‌پردازی می‌کنیم. آنچه اکنون به گذشته تعلق دارد. آینده در گذشته را وقتی به کار می‌برند که چیزی در گذشته در آینده قابل تصور بوده است. او سال 46، سال 66 برایش بیست سال بعد بود، زمانی دور و دست نیافتنی، اما امروز از این تاریخ نوزده، بیست سال می‌گذرد. آینده در گذشته پیشگویی و یا خبر داشتن از آینده نیست (کاری ترسناک و بسیار پوچ). ما امروز به گذشته برمی‌گردیم و در آن به آینده‌ای در گذشته فکر می‌کنیم، به زمانی که امروز آن را پشت سر گذاشته‌ایم. به گذشته برمی‌گردیم و در گذشته آینده برایم سالهایی بود متعلق به افق دوردست، پیشی رویم، که باید به آن می‌رفتم تا به آن میرسیدم اما امروز پشت سرم است. باید برگردم تا آن را ببینم. روزی متوجه چنین چیزی شدم که فهمیدم یک سالی از پدرم بزرگترم و خود نمی‌دانستم. پدر اکنون چهل سالی است به دنیای سایه‌ها رفته است. سفر بی بازگشت.

از این باز هم نمونه هست. دو دوست یکدل، دو نویسنده‌‌ی انگلیسی دیوید ادموندز و جان آبدینو در سال 2000 (شاید هم کمی زودتر) تصمیم گرفتند کتابی بنویسند. درباره‌‌ی جدال ده دقیقه‌ای میان ویتگنشتاین و پوپر در روز جمعه، 25 اکتبر 1946، سالی که هیچ‌کدام از این دو نویسنده هنوز به دنیا نیامده بودند. در این روز پوپر قرار بود برای ایراد یک سخنرانی با عنوان آیا مسئله‌ی فلسفی وجود دارد به شهر کیمبریج بیاید. در آن زمان ویتگنشتاین رییس انجمن علوم اخلاقی کیمبریج بود و خود او رسماً از پوپر برای سخن رانی دعوت کرده بود. پوپر از لندن آمد، سخن رانی کرد و در مجلس پرسش و پاسخ میان او و ویتگنشتاین جدالی فلسفی در گرفت که در تاریخ فلسفه به مناظره‌ی ویتگنشتاین و پوپر معروف است. ( چه لذتی دارد دانایی و خبرداشتن ، گذشته را دانستن و از روی ابر سال‌ها چون برق گذشتن). ادموندز و آیدینو که خود این دوران را درک نکرده بودند تصمیم گرفتند آن را بازسازی کنند. فهرست اسامی کسانی را به دست آوردند که در جلسه‌ی سخنرانی پوپر حضور داشته بودند. از این‌ها بعضی‌ها مثل برتراند راسل سال‌ها می‌گذشت که از این دنیا رفته بودند، برخی هم خیلی ساده گم شده بودند و کسی از آن‌ها خبر نداشت. باقی ماند معدودی در قید حیات که آن روزفراموش نشدنی را به یاد داشتند و حاضر بودند خاطرات‌شان را تعریف کنند. دقیقاً بگویند آن روز در جلسه چه گذشت، چه دیدند و چه شنیدند. دو نویسنده پس از جمع‌آوری اطلاعات و بازسازی دقیق آن روز در باره این روز دارند و رویدادها را از منظر خود طوری می‌نویسند گویی واقعاً خودشان در صحنه حضور داشته بودند. جالب آن که اطلاعات این دو دوست همکار ( که از منظر گذشته به وقایع مینگرند) بسیار بیشتر از کسی است که خود شاهد این مناظره بوده چون این‌ها از آینده هم خبر دارند (زیرا اکنون این آینده جزو گذشته است) اما هیچ‌کدام از حضارمجلس نمی‌توانست از آینده خبرداشته باشد. مثلاً ویتگنشتاین حتی به ذهنش هم خطور نمی‌کرد که تا پایان عمرش وقت چندانی باقی نمانده باشد. ادموندز و آیدینو بیشتر شرکت کنندگان در سخنرانی را معرفی می‌کنند. مثلا ًمی‌گویند: در نزدیکی ردیف جلو پیترگیچ دانشجوی فوق لیسانس و یکی از هواداران افراطی ویتگنشتاین نشسته است. او فعلاً بدون شغل رسمی در کیمبریج است. همسرش الیزابت انسکام، دانشجوی کالج دختران نیونام نیز مثل شوهرش عضو انجمن علوم اخلاقی است ولی امشب در خانه‌شان واقع در خیابان فیتز ویلیام، کمی بالاتر از کینگزپرید مانده است و از دو بچه‌ی کوچکشان نگهداری می‌کند. این زن و شوهر خیلی به ویتگنشتاین نزدیک‌اند: زن سرانجام یکی از وارثان، مترجمان و کارگزاران ادبی ویتگنشتاین، و شوهرش هم فیلسوفی برجسته خواهد شد و ویتگنشتاین از روی محبت همیشه او را « پیرمرد» می‌خواند.

P42-Sadegh-Hedaiat03
اما این یکی گرچه چیزی در باره ی سنش نمی‌گوید اما از حرف‌هایش برمی‌آید که نباید پیرمرد باشد و ظاهراً فردی است میانسال ، تنهای تنها که هرگز کسی با محبت با او برخورد نکرده است. نه دست گرم مهربانی، نه لبخندی، هیچ. فقط دائم در فکر آن عشق خیالی، سیلویا، است، همان که آوازه خوان سرشناس شیکاگو می‌خواند
Where is my silvia?
ما اکنون در سال 1385 هستیم و از منظر سال 1308، زمان نوشتن زنده بگور، این تاریخ متعلق به آینده‌ای دور دست است. از این آینده به آن گذشته‌ی دور بازگردیم. تاریخ‌ها هم معانی و تشخص خود را دارند. و سال 1308، دقیقاً یازدهم اسفنده ماه 1308، به دلیل زمان نوشتن زنده بگور اهمیت دارد. این مربوط می‌شود به اقامت اول هدایت در فرانسه ( 1309- 1305) از منظر آینده در گذشته می‌گوییم هدایت در این سال 1308 دو داستان نوشت: یکی همین زنده بگور دیگر اسیر فرانسوی (خاطرات مردی فرانسوی که تنها یاد خوش زندگی‌اش خاطره اسارت او در دست آلمان‌ها است!).
زنده بگور داستان محکم و مطرحی از کار در نخواهد آمد و در میان آثار هدایت اثر شاخصی محسوب نمی‌شود. اهمیتش بیشتر به خاطر این خواهد بود که نامه‌ی خداحافظی هدایت است. او بیست و دوسال دیگر خودکشی خواهد کرد اما نامه‌اش را در قالب داستان در این تاریخ می‌نویسد. به وقت خودکشی فقط یادداشت کوتاهی می‌نویسد با این چند جمله‌ی کوتاه: «دیدار به قیامت ما رفتیم و دل شما را شکستیم. همین».
زنده بگور را راوی اول شخص روات می‌کند که خود نوشته‌هایش را (درد دل‌هایش را) یادداشت‌های یک دیوانه می‌داند. او گرچه از لحاظ جهان‌بینی و وسوسه‌های ذهنی شباهت‌هایی به آن شخص تاریخی صادق هدایت دارد اما مسلماً خود او نیست. حتی راوی اول شخص- نویسنده هم نسخه‌ی کامل خود نویسنده نیست. فاصله و تفاوت همیشه وجود دارد. این دو هرگز یکی نبوده‌اند. راوی زنده بگور هدایت نیست اما خوب نظریات او را درباره‌ی زندگی و مرگ و خودکشی بیان می‌کند و به همین دلیل این داستان را نامه‌ی خداحافظی هدایت می‌دانیم. ساعت سه بعدازظهر است و راوی در رختخواب افتاده و دارد با مداد قرمز نصفه‌ای حرف‌هایش را می‌نویسد تا شاید کمی از دردش کاسته شود. می‌نویسد تا معنایی برای زندگی‌اش پیدا کند. نوشتن به عنوان کاری شفابخش. برویم نزدیک‌تر ببینیم دارد چه می‌نویسد. در رختخواب دمر افتاده و ما را نمی‌بیند. از بالای سرش نوشته‌هایش را می‌خوانیم: « نفسم پس می‌رود، از چشم‌هایم اشک می‌ریزد، دهانم بد مزه است، سرم گیج می‌خورد، قلبم گرفته، تنم خسته، کوفته، شل، بدون اراده در رختخواب افتاده‌ام. هزار جور فکرهای شگفت‌انگیز در مغزم می‌چرخد. این احساسات نتیجه‌ی یک دوره‌ی زندگانی من است. نتیجه‌ی طرز زندگی افکار موروثی، آنچه که دیده، شنیده، خوانده، حس کرده یا سنجیده‌ام. همه‌ی آن‌ها وجود موهوم و مزخرف مرا ساخته. همه از مرگ می‌ترسند، من از زندگی سمج خودم. چه‌قدر هولناک است وقتی مرگ هم آدم را نمی‌خواهد و پس می‌زند. کسی تصمیم خودکشی را نمی‌گیرد، خودکشی با بعضی‌ها هست.» کمی که می‌گذرد می‌فهمیم راوی که این قدر از خودکشی و سرنوشت پر زور حرف می‌زند این‌ها همه‌اش بازی است. دارد نمایش می‌دهد و بازی ناخوشی در می‌آورد. تمام صحنه‌سازی است . خودش صریح می‌گوید: « آخرش از زور ناتوانی بستری شدم، ولی ناخوش نبودم. در ضمن دوستانم به دیدنم می‌آمدند، جلو آن خودم را می‌لرزانیدم. چنان سیمای ناخوش به خود می‌گرفتم که آن‌ها دلشان به حال من می‌سوخت. گمان می‌کردند دیگر فردا خواهم مرد. می‌گفتم قلبم می‌گیرد، وقتی که از اتاق بیرون می‌رفتند به ریش آن‌ها می‌خندیدم. با خودم می‌گفتم شاید در دنیا تنها یک کار از من برمی‌آید: می‌بایستی بازیگر تاتر شده باشم.»
راوی به بازی خودکشی‌اش ادامه میدهد اما هرچه می‌کند مرگ به سراغش نمی‌آید. می‌گوید رویین‌تن شده و مرگ به او کارگر نیست. دلش می‌خواهد بمیرد اما سعادت مرگ نصیبش نمی‌شود. حقیقت این است که او اصلاً نمی‌خواهد بمیرد زیرا او هم مثل خود هدایت از مرگ بسیار هراس دارد چون اگر از آن نمی‌ترسید این قدر درباره‌اش حرف نمی‌زد. اگر کسی واقعاً می‌خواهد خودکشی کند بی‌آن‌که در باره‌ی آن حرف بزند کار را تمام می‌کند. دیگراین همه نمایش و حرف لازم نیست. راوی در ادامه کار مجسم می‌کند بعداز مرگ چه برایش اتفاق می‌افتد. فردا صبح اول وقت هرچه در می‌زنند کسی جواب نمی‌دهد. تا ظهر گمان می‌کنند خوابیده‌ام. بعد چفت در را می‌شکنند، وارد اتاق می‌شوند و مرا به این حال می‌بینند. این چیزی است که بیست و دوسال بعد برای خود هدایت اتفاق می‌افتد (بناست اتفاق بیفتد) و در روز نهم آوریل سال 1951 که در ساعت چهار بعدازظهر سرایدار و پلیس از بوی گاز متوجه محل او می‌شوند و هرچه در می‌زنند کسی آن را باز نمی‌کند و به آپارتمانش که می‌روند او را مرده می‌یابند. واقعاً که چه زمان ترسناکی است این آینده در گذشته. همه چیز حرکت محتوم خود را طی می‌کند. هدایت هراسان از مرگ که آن همه در آثارش از آن حرف زد تا بلکه ترسش بریزد محکوم به آن بود که او را به خانه‌اش دعوت کند و در آغوشش بیارامد. آن‌قدر مردم را دست انداخت و به ریش آن‌ها و زندگی خندید اما سرانجام مرگ با پوزخندی برلب از راه رسید. نمایش شوخی جدی شد. در آن شب هشتم یا نهم آوریل در و پنجره‌ها را بست، همه‌ی منافذ و درزها را با پنبه پرکرد، آخرین دست‌نوشته‌هایش را سوزاند، شیر گاز را بازکرد و بر روی پتویی برکف آپارتمان دراز کشید، چشم‌هایش را بست و دیگر هرگز باز نکرد. به قول راوی زنده بگور در رختخواب افتاده و نفس کشیدن از یادش رفته بود. نمایش به واقعیت تبدیل شد.
و این کجا اتفاق افتاد؟ در ساختمان شماره ی 37 مکرر خیابان شامپیونه. پناه بر خدا این‌جا هم تکرار! خنده‌دار نیست؟ هدایت از همین 37 مکرر باید می‌فهمید که در تله گرفتار شده بود. رسیدیم به آخر خط. قطار به ایستگاه رسید.
شرف المکان بالمکین. هرکس دلبستگی‌های خود را دارد و اهدافی را دنبال می‌کند. از نظر من ارزش ساختمان 37 مکرر در آن است که هدایت چند روز پایانی عمرش را در آن سپری کرد. جایی برای مردن. پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند. هرچه صورت‌های مختلف دارد. صورت ظاهر این است که هدایت در سوم دسامبر 1950 برابر با 12 اذرماه 1329 پس از توقفی کوتاه در ژنو دردی ماه 1329 وارد پاریس می‌شود. کمتر از سه ماه به پایان عمر او بیشتر نمانده است. او به طور ضمنی به شکلی پیچیده و مرموز در میان دوستان نزدیک و هوادارانش شایع می‌کند که این سفری بدون بازگشت است و به پاریس می‌رود تا بمیرد. در ماه آوریل 1951 ( برابر با فروردین 1330) که هدایت ظاهراً بسیار دلگیرتر از همیشه و از بیماری دوستش شهید نورایی افسرده و در به در دنبال یافتن جایی دنج و دارای گاز شهری است تا کار را تمام کند. این روایت صورت دیگری هم دارد. (من نمی‌دانم کدام یک از این‌ها حقیقی است). وان‌گوگ گفته ممکن است در روحت اجاقی سوزان داشته باشی و کسی اصلاً اعتنایی به آن نکند و در کنارت ننشیند. عابران از اطرافت می‌گذرند و فقط نگاهی به دودکشت می‌اندازند که از آن دود بیرون می‌آید. آن‌ها فقط دود را می‌بینند نه دودکش. ما اگر نخواهیم این چنین کنیم باید نگاه دقیق‌تری به دودکش (ساختمان شماره 37 مکرر خیابان شامپیونه) بیندازیم.
آن یکی بازیگر، هدایت طنزپرداز طعنه‌زن و راوی اول شخص‌اش مانند ویتگنشتاین و پوپر و دیگر بازیگران از صحنه بیرون رفتند. حالا نوبت بازیگر تازه نفسی است که جای آن‌ها را پرکند و داستان دودکش خانه‌ی اجاره‌ای هدایت را برایمان تعریف کند. سهند لطفی دانشجوی دوره‌ی دکتری شهرسازی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران وارد صحنه می‌شود. کمی مرموز صحبت می‌کند اما از حرف‌هایش می‌فهمم مسؤلان گروه شهرسازی دانشکده هنرهای زیبا موافقت کرده بودند بعضی از درس‌هایش را در دانشگاه پاریس بگیرد. این مربوط به دوسال پیش است. یکی از واحدهای او در باره‌ی آرشیو و شهرسازی بود و برای این باید یک بلوک شهری را در پاریس انتخاب و به کمک منابع موجود در آرشیو معظم شهر پاریس مقاله‌ای تهیه می‌کرد. برای این کار بلوکی از شهر پاریس را برگزید که خیابان شامپیونه در آن واقع است. مهندس لطفی می‌خواست دقیقاً ببیند این آپارتمان 37 مکرر چه جور جایی است و سابقه‌ی آرشیوی‌اش چیست. رفت دنبال محبوبش هدایت و نوشتن تاریخ پیدایش ساختمان شماره 37 مکرر. با همه جزئیات و دقایق که لازمه‌ی این نوع تاریخ نگاری است. روشن است که پژوهشگر ما نمی‌توانست به استادش بگوید فقط به دنبال یافتن نشان دقیق‌تری از یک نویسنده‌ی ایرانی در آخرین منزلش است و همه‌ی این جستجوهای آرشیو به اختیارش می‌گذاشتند. سرانجام این عنوان را برای تحقیق خود انتخاب کرد: بررسی تاریخی چگونگی شکل‌گیری بخشی از شهر پاریس براساس آرشیو معظم آن. یک قطار عنوان اما در عوض به هدفش رسید زیرا ساختمان 37 مکرر در خیابان شامپیونه در همین بخش از پاریس است. در آرشیو بزرگ آن هرکس ، مشروط به داشتن مجوز و یا عضویت به کلیه‌ی مدارک موجود راجع به یک کوچه، خیابان و یک پلاک شهری از ابتدای پیدایش تا دهه‌های اول قرن بیستم دست می‌یابد. فقط لحظه‌ای مجسم کنید چه حالی خواهید داشت اگر بفمید جایی هست که تمام سوابق مربوط به خانه‌تان در آن جا نگهداری می‌شود و دسترسی به آن ممکن است. تمام یک گذشته با جزئیات موجود در یک پرونده. جالب‌تراز این دیگر نمی‌شود. به لطف مهندس لطفی پرونده‌ی ساختمان 37 مکرر اکنون در دست ماست. بخش‌هایی از آن را که به کارمان مربوط است گزیده خوانی می‌کنیم:

P42-1
-شهرداری پاریس در تاریخ 8 ژوئن 1858 طی حکمی دستور احداث خیابان شامپیونه را صادر می‌کند. طول این خیابان دو کیلومتر است و با تملک اراضی خصوصی و تخریب بعضی ابنیه در دهه‌ی پایانی قرن نوزدهم به وجود می‌آید. خیابان به تدریج طی سال‌ها شکل می‌گیرد. اولین ساختمانی که در آن احداث می‌شود در 28 فوریه 1873 است. بعد از این تاریخ کار شماره‌گذاری ساختمانها شروع میشود. آغاز تجهیزات زیر بنایی این خیابان
- شروع نصب چراغ‌های گاز و تامین روشنایی معابر 24 اکتبر 1872
- آغاز احداث کانال زیر زمینی فاضلاب (اگو) 17 ژانویه 188
- در سال 1879 شهرداری پاریس محوطه‌ای را برای توفقگاه واگن‌ها و درشکه‌های اهالی این منطقه در نظر می‌گیرد.
- چهل سال می‌گذرد.
- در سال 1911 پیمانکاری پاریسی به اسم الکساندر اوژه پلاک‌های 37 و 39 از املاک خیابان شامپیونه را می‌خرد و بعداً آن را به چهار قواره تفکیک می‌کند ( به همین دلیل پلاک‌های 37 و 39 هریک شماره‌ی مکرری دارند) و برای احداث ساختمان تقاضای پروانه ساختمانی می‌کند. گفتنی است که در سال 1902 قانون ارتفاع مجاز و نمای ساختمان‌ها برای پاریس تصویب شد و هرکس می‌خواست ساختمانی احداث کند حتماً باید تاییدیه شهرداری را از نظر عقب‌نشینی، پیش آمدگی، ارتفاع مجاز بنا و بر قانونی آن می‌گرفت.
- پروانه‌های دو ساختمان آقای اوژه به این دلایل با اشکال مواجه می‌شود:
1- نقشه‌های پیشنهادی کامل نیست (فاقد جزئیات اجرایی).
2- ارتفاع نمای رو به خیابان ساختمان در طرح پیشنهادی بلندتر از حد مجاز است.
3- مساحت حیاط‌های مشترک و نورگیرها کمتر از حداقل قانونی است.
4- فضاهای مسکونی و سرویس‌های بهداشتی نه تهویه‌ی مناسب دارند و نه نور کافی دریافت می‌کنند.
5- دودکش‌های ساختمان و لوله‌های بخاری بر طبق ضوابط طراحی نشده‌اند.
پیمانکار دندان گرد، اوژه، می‌رود دنبال رفع نواقص. در تاریخ 19 سپتامبر نقشه اصلاحی‌اش را به شهرداری برای ارزیابی می‌دهد. مهندس ممیز شهرداری این بار فردی است به اسم ارنی. او در پایین پرونده می‌نویسد مشکل کافی نبودن مساحت حیاط‌های مشترک و نورگیرها و دودکش‌ها همچنان باقی است. آقای اوژه تعهد می‌دهد که این مشکلات جزیی را رفع کند. پروانه ساختمانی به اسم او در تاریخ 24 نوامبر 1911 صادر و احداث ساختمان‌ها آغاز می‌شود. سرانجام در تاریخ 31 دسامبر 1912 پایان کار ساختمان‌ها تایید و به همراه پروانه ساختمانی به بایگانی سپرده می‌شود ( بدون آن‌که آقای اوژه آن «مشکلات جزیی» را برطرف کرده باشد). ساختمان 37 مکرر خیابان شامپیونه ، سی و هفت سال و سه ماه و هشت روز قبل از مرگ هدایت ساخته می‌شود و نویسنده ما در این زمان ده ساله است. همه چیز طرح ریزی شده از قبل و آماده برای ا جرای نقشه‌ی هدایت ا ست.
هرچیز فقط یک صورت ندارد. هرچه این آپارتمان‌ها با آن حیاط و دودکش‌های مشترک و نورگیر مرکزی برای زندگی محل نامناسب و خفه‌ای است برای مرگ جای دلپذیری به نظر می‌رسد و با کمی پنبه و پارچه دودکش مسدود می‌شود. کار را راحت می‌توان تمام کرد.
از خودم می‌پرسم قهرمان داستان ما تا چه حد با این جای دنج مرگ آشنایی داشت. آیا همه چیز بر اساس نقشه‌ای پیچیده و مرموز طرح ریزی شده بود و یا تصادف نقش اول را بازی می‌کرد؟ پاسخ هایم را به این صورت خلاصه می‌کنم:
1-هیچ نقشه و توطئه‌ای اعم از انسانی یا ماوراء طبیعی در کار نبود و هدایت واقعاً با دادن آگهی در روزنامه‌ی لوموند (یا فیگارو، و یا هر دو) به آپارتمان دلخواهش دست یافت و این‌جا را هم قبلاً نمی‌شناخت و آن ماجرای غریب دودکش آپارتمان شماره‌ی 37 مکرر کاملاً تصادفی اتفاق افتاد و معلول اعتشاش و نظام اداری بیمار فرانسویان بود. (دستگاهی که همچنان دچار نابسامانی است).
2- هدایت گرچه آشنایی قبلی با آپارتمان 37 مکرر نداشت اما با کل منطقه آشنا بود و به آن دلبستگی داشت ( ناحیه‌ای فقیرنشین و محروم). سهند لطفی

مکان‌هایی را که هدایت در آن چند ماه سفر بی بازگشت در آن‌ها اقامت گزید. به این صورت شناسایی و کروکی‌اش را ترسیم کرده است:

1-هتل دزکل 2- هتل دمین در بولوار سن میشل 3- هتل فلوریدا در خیابان ژنرال لوکلر 4- هتلی در دانفر – روشرو 5- ساختمان شماره 37 مکرر.
می‌بینید که همه به جز مکان آخر در یک منطقه و جزو مناطق فقیرنشین‌اند. (فقیرنشینی‌اش در کروکی پیدا نیست!)
3- در آلبوم عکس‌های هدایت تصویر جالبی از او می‌بینیم مربوط به اقامت اولش در پاریس که احتمالاً در سال 1308 گرفته شده، همراه با رفقایش خلوتی و مصطفوی ( رحمت؟)، جلو کافه‌ای که در کنار آن در ورودی ساختمانی را می‌بینیم که شباهت شگفت‌انگیزی با ساختمان خیابان شامپیونه دارد ( همان که آپارتمان 37 مکرر در آن واقع است و من شک ندارم که این دو مکان یکی است- بر خلاف نظرسهند لطفی که بدون آوردن دلیل می‌گوید این دو عکس گرچه بسیار به هم شبیه‌اند اما یکی نیستند). وقت گرفتن عکس باید اواخر پاییز یا زمستان باشد، زیرا هر سه نفر لباس گرم پوشیده‌اند و کلاه شاپو برسر دارند. هدایت بی خیال به دوربین نگاه می‌کند، در حالی که در طبقه‌ی دوم ساختمان کنارش بیست و دوسال بعد بناست خودکشی کند. آدم هم این‌قدر بی خیال! اگر از جایش بلند شود، به طرف چپ فقط چار قدم بردارد می‌رسد به در ورودی ساختمان. آن دوازده پله را که بالا برود به آن مکان دنج مرگ پا می‌گذارد. به همین راحتی و سادگی! از این عکس مرگ تصویرهای دیگری هم دارم. این یکی از آن‌ها: در دوران کودکی دایی مادری داشتم که گاهی مرا با خود به گورستان مرکزی شهر می‌برد (در آن زمان شهر زادگاهم پنج گورستان داشت: چارتا محلی و یکی مرکزی). به مقصد که می‌رسیدیم اول می‌رفت دم گوری با سنگ ساده‌ی بدون اسم. روی آن آب می‌ریخت، گل می‌گذاشت و فاتحه‌ای می‌خواند (هرچه به او می‌گفتم دایی جان اینجا قبر کیه حرف توی حرف می‌آورد) و بعد، زیر لب، انگار با خودش حرف بزند، می‌گفت « دایی، آدم خوبه اینجا بخوابه. این جا خوبه.» روزی که مُرد با کمال تعجب دیدم او را در همین جای خوب گذاشتند.
4- فرضیه‌ی دیگر این است که کارگردان این نمایش بزرگ شخص هدایت بود. این شیرین‌کاری‌ها فقط از تشکیلات‌چی ماهری مانند او بر می‌آمد. او جزء به جزء این فیلمنامه را به حز البته سکانس دودکش آپارتمان ) نوشت. کار را از چند هفته قبل از سفر به ژنو در تهران آغاز کرد (تصمیم داشت قبل از سفر به پاریس ابتدا دیداری بکند با دوستش جمال‌زاده در ژنو). هو انداخت می‌خواهد از ایران برد و راهی سفری شود بی بازگشت. به رفقایش که می‌رسید می‌گفت اگر دیگر ندیدمتان خداحافظ. دیدار به قیامت. وقتی آن‌ها با تعجب می‌گفتند: کجا؟ خدا نکند! جواب می‌داد: اولاکه خدا نکند ندارد. دوماً هم منظورم سفر به خارج بود، نه از دور خارج شدن. می‌روم کفرستان. در آن چند روزی هم که درژنو پیش جمال‌زاده بود دائم عمداً از خودش رد باقی گذاشت که می‌خواهد شرش را کم کند. چنان قشنگ نقش بازی کرد که رفیقش واقعاً باور کرد به آخر خط رسیده. هدایت می‌دانست که دوست او با آن روابط عمومی گسترده عاشق دو چیز است. حرف زدن و نامه نوشتن. کافی است چیزی به او بگوید تا همه‌ی عالم بفهمند. در پاریس هم به ملت می‌گفت دنبال یافتن جایی دنج است که‌ گاز شهری هم داشته باشد. فقط مانده بود بگوید می‌خواهد خودش را بکشد. چند روز قبل از مرگ صبح‌ها شال و کلاه می‌کرد، راهی محله‌هایی می‌شد که می‌دانست دوستان و دشمنان او را می‌بینند. به‌ هرکس که می‌رسید می‌گفت دنبال آپارتمانی است مجهز به گاز شهری. روی کلمه «مجهز» با طنز تاکید می‌کرد. در حالی که آپارتمان شماره ی 37 مکرر را دو هفته‌ای بود اجاره کرده بود و قبلاً هم احتمالاً آن را می‌شناخت (دلیلش همان عکس کافه‌ی کنار در ورودی ساختمان) درمحله‌ی هجدهم پاریس زینگر نامی را دید که در بخش فرهنگی سفارت فرانسه کار می‌کرد و هدایت از تهران با او آشنا بود. به او گفت بیچاره شدم از بس دنبال آپارتمان کوچکی مجهز به اجاق گاز گشتم. مرحله‌ی تبلیغات که تمام شد نوبت به دوره‌ی بی‌خبری رسید. چند روزی کاملاً گم شد. نزدیک‌ترین دوستان هم از او خبرنداشتند. او را که تا دیروز ملت همه جا می‌دیدند ناگهان آب شده و رفته بود توی زمین. بعد هم که نوبت به سکانس آخر رسید: به خودکشی. به فصل پایانی. همه‌ی این‌ها یک به یک از قبل طرح ریزی شده بود. من اصلاً باور ندارم که او واقعاً قصد خودکشی داشت. هراس از مرگ بالاتر از این حرف هاست. شاید تا نزدیکی‌های پایان بروی، اما داستان را به این سادگی‌ها نمیتوان تمام کرد. نمایش شوخی گاهی جدی می‌شود. کسی از عاقبت کار خبر ندارد. همیشه از جایی می‌خوریم که فکرش را نکرده‌ایم. او هم مطلقاً از جریان دودکش مشترک، نورگیر کذایی و رشوه دادن‌های احتمالی اوژه‌ی بساز و بفروش خبر نداشت. با آتش بازی کردن، نمایش خطرناک پوچ گرایی و بازی سرخوردگی راه انداختن. معلوم نیست به سلامت به هدف برسی.
5- این پاسخ (فرضیه) در ارتباط با نقش سهند لطفی در کل این طرح (فیلمنامه‌ی هدایت؟) به ذهنم خطور کرد. از وقتی مقاله‌ی این پژوهشگر را خوانده‌ام چیزی در ذهنم زنگ می‌زند و آزارم می‌دهد. هی از خودم می‌پرسم چرا موضوع بدیهی شباهت عکس کافه و عکس سردر ورودی را انکار کرد و نوشت هرچند یکی نبودن دو مکان به اثبات رسیده اما گمان وجود شناخت قبلی هدایت از این محله و حتی از این بنا همچنان به قوت خود باقی ماند. معنای این حرف‌های آری و نه (صناعت پذیرش و انکار) چیست؟ کجا به اثبات رسیده که این دو یکی نیستند؟ سؤال‌های از این دست دائم در ذهنم بالا و پایین می‌روند. این‌ها باید از خود لطفی بپرسم. این‌قدر به او فکر می‌کنم که در ذهنم زنده می‌شود. صحنه‌ی مجسم خیابانی است در پاریس در هوایی بارانی و من که عاشق این هوا هستم. می‌بینم که دارد از وسط بولوار ارنانو به طرفم می‌آید. همه چیز مثل فیلم صامت است. نزدیکم که می‌رسد او را صدا می‌زنم، اما جواب نمی‌دهد. انگار اصلاً نمی‌شنود. می‌بینم که دهانم باز شده اما از آن صدایی بیرون نمی‌آید. عیناً مثل خواب یا همان فیلم صامت که گفتم. سهند لطفی تند تند می‌رود به طرف راهروی مترو. حتماً می‌ترسد از باران خیس شود. این یکی بازیگر هم از صحنه بیرون رفت. باران همچنان می‌بارد.

پانوشت: این متن زمستان 85 در شماره 39 و 40 مجله زنده رود منتشر شده است.                                            

لینک مربوط :بازگشت به سفر