26مارس2017

27 آبان 1394 نوشته شده توسط 

خاطره‌ای تلخ و داستانی شرم‌آور

دو سال پیش پای صحبت دوستی افغان بودم. این خانم افغان صاحب 5 فرزند است و سال‌ها پیش به کانادا مهاجرت کرده و در مونترال فرزندان خود را دست‌تنها بزرگ کرده و هم‌اکنون فرزندان او تحصیل‌کرده و صاحب مشاغل مهمی هستند. یک روز ضمن صحبت با این دوست، متوجه شدم که در مسیر پناهندگی از افغانستان تا کانادا ، 3 سال در ایران و سپس مدتی در ترکیه زندگی کرده‌اند. خیلی کنجکاو شدم بدانم در ایران چه بر سرشان آمده است؟! از او خواهش کردم برایم از ایران بگوید، آنجا چگونه زندگی کرده‌اند؟ مردمش را چگونه دیده است؟ او در برابر سؤالات متعدد من فقط می‌گفت خوب بود! مردم مهربان بودند! من علیرغم گفته‌هایش غم عمیقی درون چشمانش می‌دیدم. احساس می‌کردم حرف‌های نگفته فراوانی دارد که با اصرار از من پنهان می‌کند؛ ناچار خودم شروع به گفتن کردم که من می‌دانم در مملکت من چه از طرف دولت و چه برخی از مردم با افغان‌ها خوب رفتار نمی‌شود؛ می‌دانم که دولت برای مهاجران افغان‌ها امکانات حداقلی رفاهی در نظر نگرفته است؛ می‌دانم که شما در آنجا از برخی از ابتدائی‌ترین حقوق انسانی بهره‌مند نیستید. می‌دانم که فرزندان شما حق مدرسه رفتن ندارند می‌دانم که ... و... و... و... خوب، برخورد دولت با شما پناهندگان افغان مقوله دیگری است؛ اما آنچه که برای من خیلی مهم است برخورد مردم ما با شماست. خواهش می‌کنم صادقانه به من بگو هر آنچه که در این رابطه بر سر شما گذشته است.
داشت کم‌کم نرم می‌شد و من از این نرمش او امیدوار می‌شدم که بالاخره خواهم توانست قفل دهان او را باز کنم و آنچه را که منتظرم، بشنوم. باز هم به صحبت و اصرارم ادامه دادم که نگفته می‌توانم حدس بزنم که چه بر شما گذشته است؛ ولی می‌خواهم از زبان خودت بشنوم و بدانم بزرگترین رنجی که در ایران کشیدی، چه بوده است. به این حرف که رسیدم چشمانش پر از اشک شد. گفت میدانی چه چیزی را هرگز نمی‌توانم فراموش کنم، رنجی که بچه‌های من از تحقیر کشیدند. با گفتن این جمله اشکش سرازیر شد و شروع کرد های‌های گریه کردن. بیشتر کنجکاو شدم بدانم چگونه رنجی بوده است که با وجود گذشت سال‌ها و بزرگ شدن بچه‌هایش در کشور خوبی چون کانادا و رسیدن به مقام‌های ارزنده، هنوز هم این زن نتوانسته است آن را فراموش کند و یاد آن خاطره سیل اشک از چشمانش جاری می‌کند، قلبش را می‌فشارد و او را این‌چنین منقلب می‌کند. صبر کردم تا گریه‌اش تمام شود. کمی بعد دوباره به اصرار خود ادامه دادم و با صمیمیتی که واقعی و رنگ و بویی از همدردی داشت، از او پرسیدم خوب من هم همراه تو از ته قلبم متاثر و منقلب شدم و به همین خاطر می‌خواهم دقیقا بدانم آن حرکتی که تو را اینچنین آزرده است، چیست؟ او گفت: گذشته از تمام مشکلاتی که در ایران داشتیم، بزرگترین رنج من این بود که بچه‌هایم در طول این سه سال نه تنها نتوانستند درس بخوانند، بلکه هر زمانی به کوچه می‌رفتند از طرف بچه‌های همسایه با پرتاب سنگ مواجه می‌شدند و با شنیدن جمله‌هایی از قبیل «افغانی کثیف» و غیره با گریه به منزل برمی‌گشتند. این حرکت ایرانی‌ها را تا دم مرگ فراموش نخواهم کرد. من با شنیدن این حرف خیلی متاثر شدم؛ چون دیگر انتظار حرکت‌های دوران بربریت را نداشتم. گفتم من می‌خواهم برای درج در مجله هفته رپرتاژی از این موضوع تهیه کنم با من همکاری می‌کنی؟ به محض شنیدن این حرف به وحشت افتاد و با نگرانی گفت نه! نه! این مسئله گذشته و مال آن 3 سال زندگی توأم با بدبختی ما در ایران بوده است. الان من دوستان ایرانی دارم و نمی‌خواهم آنها را آزرده کنم.
این بار من دوست داشتم زمین دهن باز کند و مرا ببلعد. از خجالتم نمی‌دانستم از این دوستم چگونه عذرخواهی کنم. فقط توانستم به شکلی با او همدردی کنم تا اثرات یادآوری خاطره‌ای بسیار تلخ در زندگیش را که من مسبب آن بودم، کم کرده باشم.
نتوانستم به او بگویم که ما ایرانی‌ها با اینکه صاحب منشور کورش هستیم،با اینکه صاحب تمدنی چند هزار ساله هستیم،با اینکه دم از داشتن هوش سرشار می‌زنیم، با اینکه به دنیا فخر می‌فروشیم که ما فرهنگ و تمدن قدیمی داریم که هیچ ملتی ندارد! با اینکه به فرهنگ و ادبمان و شعرای بزرگ و انسان‌دوستمان افتخار می‌کنیم اما....! اما در خیلی مواقع برخی از ما بی‌ادب‌ترین و راسیست‌ترین مردم دنیا می‌شویم، چنانکه عرب‌ها را پابرهنه سوسمارخور می‌نامیم و و افغان‌ها را مردمانی در خور تحقیر و توهین، ترک‌ها را نفهم‌هایی می‌نامیم که بین مسواک دندان و فرچه توالت نمی‌توانند فرقی قائل شوند! و متاسفانه این راسیسم لعنتی آنچنان در جسم و جانمان ریشه دوانده است که هر از گاهی گل می‌کند و ما را وادار می‌کند که از تلویزیون‌هایمان خطاب به بچه‌های پاکمان و یا حتی در روزنامه‌هایمان خطاب به همه، آن را با بوق و کرنا فریاد بزنیم! و روح بچه‌های بیگناهمان را با سموم جاری در رگهای‌مان مسموم کنیم که آنها هم پیروان همین راه باشند تا به این شکل این بینش و باور مسموم نسل در نسل در ما تداوم داشته باشد. نتوانستم به او بگویم کسی که با خودی چنین می‌کند چه جای تعجب که با دیگری چه کند!
آنطوری که در مجله هفته پیش خواندم گویا خانم «مریم منصف» هم خاطره مشابهی از این مهمان‌نوازی ما ایرانی‌ها را داشته است. از این بابت بسیار متاسف بوده و بدینوسیله رسیدن این دختر جوان با لیاقت افغان را به مقام مهم وزارت دولت بزرگ کانادا از صمیم قلب تبریک می‌گویم و به نوبه خودم به خاطر رفتار هموطنانم از او و دوست افغانم و بسیاری دیگر که گرفتار همین رنج شده‌اند پوزش می‌خواهم. برای خانم مریم منصف گرامی و همه اعضای جامعه عزیز افغان موفقییت‌های بسیاری آرزومندم.