21نوامبر2017

21 مرداد 1394 نوشته شده توسط 

به «راوی» ناشناس شهر: حالم خوب نیست

P28.ravi

نمی‌دانم کجای این شهری، دلت به جغرافیای شرق و فرانسویش خو گرفته یا معماری آمریکای شمالی غربش، دلت را برده، سکوت شمالش را پسندیده‌ای یا هیاهوی جنوبش را اما وقت نوشتن، شک ندارم دلت بارانی می‌شود.
قبل از آمدن، قبل از هجرت، نوشته‌هایت را می‌خواندم، نسل تازه وارد این شهر، با نوشته‌های تو آشنایند و هر جا که صحبت‌ها گل می‌کند، یکی همیشه هست که بپرسد: راستی این راوی کیست؟ کسی می‌شناسدش؟ کجا می‌شود او را دید؟
شاید البته من از غافله عقب مانده باشم و این روزها دیگر از پس پرده بیرون آمده باشی اما بگذار برای من همان راوی همیشه غایب باشی که کسی نمی‎شناسدش و کسی در حریمش راه ندارد. یک راوی ناب و خالص، یک سنگ صبور همیشگی برای همیشه...
نوشته بودی که « هرکس که غریب است خریدار ندارد»، «سرگشته و تنهاست، دگر یار ندارد»، «دانی که چرا نیست ز ما نام و نشانی؟»، «یک فردِ زمین خورده که دیدار ندارد»
بهانه تعداد چمدانها خوب بود، قبول کرد تا فرودگاه نیاید، ماشین که راه افتاد دستم را گرفت و گفت: محکم باش..
و من هرگز محکم نبودم، نیستم، یادم نداده بود، یاد نگرفته بودم. من از محکم بودن دل خوشی نداشتم و اینجا همه محکم بودند. اینجا باید محکم باشی، نباید دلت بگیرد، نباید به یک نقطه دور خیره بمانی، وقت برای اینجایی‌ها تنگ است.
روزهای اول را خوب یادم هست، انگار از دست همه شهر فرار می‌کردم و پشت دیوار کلیسای سنت مونیکا، پناه می‌‎گرفتم، گویی کسی می‎خواست مرا از آخرین بازمانده‌های افکارم جدا کند، از نگاه چشم سبزهای همیشه خندان متنفر بودم، شک نداشتم که نخواهم توانست دلیل بغضم را برایشان شرح بدهم، یک بار حوالی ایستگاه سنت لوران از اینکه نتوانستم به فرانسوی بگویم: دلم برای مادرم لک زده، ترسیدم...
می‌ترسیدم برای مردم شهر مجبور شوم از مادر بگویم و چقدر گشتم تا معادل لک زدن دل را در زبان فرانسه پیدا کنم. فکر می‌کردم باید به تمام مردم این شهر توضیح بدهم، من بزرگ نشده بودم و همه وجودم از این که بزرگ نشده بودم، سرشار از خوشحالی بود. دلم برای مادر تنگ شده بود، برای پدر، برای پیچ آخر دربند، برای خودم.
حالا ماه‌ها از آن روزهای عجیب می‌گذرد و احساس پیچیده‌ای از بزرگ شدن به من دست داده، راوی جان، فکر می‌کنم کفشی که پایم را می‌زد حالا جا باز کرده و من «عادت کرده‌ام»!
می‌گفتند باید چند سالی بگذرد تا عادت کنیم، تا یادمان برود، تا اینجایی بشویم، من اما یادم رفته است، حالا نوشته‌های راوی شهر را نیز به سختی مرور می‌کنم...
کار خوبی کردی مرد، به هر حال راوی غمها و شادی‌های ما هستی، از همان ابتدا ناشناس بودی ، تو را به نمی‌دانم به چه چیزی قسمت بدهم، مرامت را نمی‌دانم، به مادر قسمت می‌دهم همیشه ناشناس بمان و بگذار این شهر شرجی، همیشه یک راوی ناشناس داشته باشد، به یاد داشته باش، همیشه هستند مهاجرانی که دلشان برای خودشان تنگ شود. به یاد داشته باش که همیشه امکان گریه کردن یک مرد پشت دیوار سنت مونیکا هست، به یاد داشته باش که احتمال پیر شدن یک غریبه در یک شب بارانی صفر نیست، تو برای این شهر، همیشه یک راوی ناشناس بمان و بنویس.