24آوریل2019

14 مرداد 1394 نوشته شده توسط 

با مهدی جعفری نویسنده ساکن ایران: آثاری که درگیرم کنند را بیشتر دوست دارم

آثاری که درگیرم کنند را بیشتر دوست دارم

P40

آشنایی به جوانان اهل ادب (2)
گردآوری و تنظیم: فریماه خواجه عنایتی

جایی بین علت و معلول گیر کرده است و شاید همین موضوع آبشار کلمات را بر نوک قلمش جاری می‌کند. حرف که می‌زند، اولش تلخ به کام می‌نشیند اما کمی که حرفهایش را مزه مزه می‌کنی، طعم زندگی را در لابلای کلماتش احساس می کنی. خودش می‌گوید 25 بهار که با عطر بهارنارنج‌های شیراز به زمین و زندگی چسبید، ناگهان احساس کرد باید بنویسد و نوشت. نوشتنی که او را در مسیری بی‌بازگشت برای تولید فکر و اندیشه وارد کرد. گفتگوی زیر حاصل یک مکاتبه دوستانه بین من و مهدی جعفری،‌نویسنده جوان ایرانی است که تا امروز دو کتاب از او منتشر شده و آثار دیگری را در دست چاپ دارد.

مهدی جعفری خودش را چگونه معرفی می‌‌‌کند؟
مهدی جعفری هستم متولد 1353 شیراز

معرفی مختصری بود....
راستش زندگیم چیز چندانی برای گفتن ندارد جز اینکه حوصله خواننده را سر ببرد.

چه شد شروع به نوشتن کردید؟
دقیق نمی‌دانم کی و کجا و به چه شکل شروع به نوشتن کردم. در دوران دانشگاه چیزهایی مینوشتم که فکر کنم خیلی بد بودند. اما تازه بعد از سربازی بود، 25 ساله بودم که فکر کردم باید بنویسم انگار راه بی بازگشت باشد. در این راه از خیلیها و خیلی کتابها آموختم و میآموزم اما بیش و پیش از همه باید از شهریار مندنی‌پور یاد کنم و البته از داستانهای کافکا.

خب در این راه خلاصه کسی یا چیزی شما را به نوشتن علاقمند کرده است. آن آدم یا کتاب یا اثر هنری یا اتفاق چه بود؟
شاید این علاقه با خواندن سگ ولگرد هدایت در 14سالگی تشدید شد. تا پیش از آن گاهی کتاب میخواندم. دانستنیها نشریه مورد علاقه‌ام بود. داستانهای پلیسی میخواندم و گاهی هم رمانهای کلاسیک که از بین آنها بینوایان و بابا گوریو را به یاد دارم. هنوز هم فکر میکنم بالزاک فوقالعاده است اما هوگو را به خوبی او نمی‌دانم. ولی کتاب هدایت بود که عطش خواندن را در من دو چندان کرد و کمی بعد هم تاریخ فلسفه راسل. خیلی جاهای کتاب را نمی‌فهمیدم ولی لذت بخش بود. هنوز هم آثاری که درگیرم کنند را بیشتر دوست دارم و شاید به همین دلیل کمی پیچیدگی در داستان را هم دوست دارم. بعدتر بیگانه کامو، مسخ کافکا و براداران کارامازوف را خواندم. اما اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که روزی نویسنده شوم.

کمی درباره کارهای منتشر‌شده‌تان بگویید!
مجموعه داستان "تیرهتر از رنگ شفاف مارمولکها" اولین کتابم بود و کار دوم رمان "سوار بر اسب مرده" است چاپ 93 نشر افق

کدام‌یک از نوشته‌‌هایتان را بهترین اثر خود می‌دانید؟ می‌توانید کمی درباره آن برایمان حرف بزنید؟
شما سختترین کار را از یک نویسنده میخواهید. فکر کنم برای نویسنده خود اثر عین معرفی آن است و هرچیز دیگر، هر توضیحی یا تعریفی حاشیه است. رمان "سوار بر اسب مرده" به نوعی بازخوانی و بازنویسی دوباره کتاب ایوب عهد عتیق است و البته از منظری دیگر و با انسانهایی امروزی. روایت احساس رنج است و البته مفهوم رنج. این دومی در نهایت راه به جایی نمی‌برد. این همان چیزی است که کتاب ایوب از آن سر باز میزند. سویهی ناپسنده کتاب است و شاید هر اثری که به رنج بپردازد. چون در نهایت به همان چیزی میرسی که از اول میدانستی. رنج پوچ است، نمی‌توان دلیلی برای آن یافت. اما در عین حال بخش جدایی ناپذیر زیستن است.

کارهای در دست انتشار چه دارید؟
دو رمان "هزار توی تاریکی" و "پیاده‌روی در ته دنیا" آماده انتشارند و مثل بیشتر نویسندهها مشغول نوشتن کار جدیدی هم هستم. آنچه برایم بیشترین اهمیت را دارد صرف نوشتن است به عنوان تجربه‌ای تازه. داستان تجربی یعنی تلاش برای کشف سویه‌ای از واقعیت. اینکه چگونه مینویسی یا از چه مینویسی در درجه دوم اهمیت است.

از کدام شاعر و نویسنده بیشترین تاثیر را گرفته‌اید؟
پاسخ به این سوال اصلا ساده نیست. همیشه کتابی یا نویسنده‌ای هست که جا بماند. ولی میتوانم بگویم که دیدرو، بالزاک، هنری جیمز، جویس، رمان نو به خصوص رب گریه،بکت، بورخس، سلین، هدایت، کالوینو، کوندرا، کورتاسار و کافکا برایم بیشترین اهمیت را داشته‌اند. البته باز هم میترسم نامی جا مانده باشد. دلیل جذاب بودن و یا تاثیری که داشته‌اند شاید از حوصله این گفتگو خارج باشد. و تازه باید به جز اینها از فردوسی، شکسپیر، راسل، پوپر، فوکو، چامسکی و ... هم یاد کنم و هنوز مانده چون از شاعران در این لیست نامی نبرده‌ام.

به نظر شما شعر و ادبیات به چه درد جامعه امروزی با این سرعت سرسام آور آن می‌خورد؟
دقیقا نمی‌دانم هنر به چه کار اید. هنر مواجهه ادراک و احساس توامان است با چیزی تازه، چیزی دست کم تا حدی متفاوت با دنیای اشنای پیرامون ما و گاه به این دو اندیشه هم اضافه میشود. این سومی به خصوص در رمان اهمیت بنیادی دارد. رمان خوب یعنی رمان اندیشه، رمانی که فکر میکند و شما را وا میدارد که فکر کنید از این نظر رمان خوب شیوه‌ای اندیشیدن و پیشنهاد آن استدر باب جهان، انسان یا خود ادبیات. مسلما خواننده‌ای که حوصله‌اش را نداشته باشد چنین کتابی را به احتمال زیاد زمین میگذارد.ولی در نهایت ادبیات به هر دردی هم که بخورد اهمیتش ازمثلا گندم کاشتن یا لوله کشی کمتر است.

گلشیری تقریبا 40 سال پیش گفت که نثر معاصر فارسی گرفتار «جوان مرگی» است آیا امروز پس از چهار دهه داستان نویسی فارسی هنوز گرفتار این درد است؟
راستش چون موضوع بحث استاد داستان را نمی‌دانم نمی‌توانم نظر دقیقی هم بدهم. اما تا وقتی که زبانی زنده و پویا است گمان نکنم بتوان از مرگ در آن سخن گفت. ولی از طرف دیگر ادبیات هم بخشی از یک مجموعه بزرگتر است. مجموعه‌ای که عوامل اقتصادی، سیاسی، نظام تولید، درامد، خدمات اجتماعیِ، دانشگاهها، نهادهای مدنی و کنشهای ذوقی از هر جنس از جمله ادبیات هر کدام صرفا بخشی از آن و در ارتباط با دیگر بخشهاست. هر بخشی تاثیر میگیرد و تاثیر میپذیرد. خب با توجه به همه اینها شاید نباید توقع چندانی هم از ادبیات فارسی داشت. مسلما در طول تمام این سالها کارهای خوبی نوشته شده. اما تا انجا که من خوانده‌ام شاید هیچ کدام آن برجستگی که ما در ادب کلاسیک داشته‌ایم یا برجستگی اثار بورخس یا کافکا را نداشته. البته هدایت یک استثنا بود. پس شاید نتوان از مرگ سخن گفت. بیشتر گرفتار کرختی است و کمی هم بی دست و پایی. اما آدمی به امید زنده است.

تفاوت نگاه به شعر / ادبیات میان نسل جدید و نسل قدیم (معاصر) را در چه می بینید؟
پاسخ به این سوال در صلاحیت من نیست. چون محتاج اشراف نسبی به بیش از صد سال شعر و داستان در ایران است. از طرف دیگر فکر کنم در طول تمام این سالها آنقدر نگاها چند گانه و متفاوت بوده که نتوان به طور قاطع از یک نگاه مسلط در یک دوره نام برد به طور مثال نگاه هوشنگ ایرانی به شعر بسیار متفاوت از نگاه نیما یا شاملو به شعر است. و یا مثلا نگاه محمد کشاورز متفاوت از نگاه رضا قاسمی به مقوله داستان است. یا شاید من اشتباه میکنم.

آقای مهدی جعفری عزیز از شما سپاسگزاریم