18جون2019

30 بهمن 1393 نوشته شده توسط 

گفت‌وگوی اول؛ با مهدی مرعشی: اینجا هم مخاطب جدی داریم

سلسله گفت‌وگو‌هایی درباره ادبیات مهاجرت

P40.Mehdi-Marashi

                                                   مهدی مرعشی نویسنده ساکن مونترال
غزاله قاسمی‌فرد


روز به روز به تعداد ایرانیان مهاجر در مونترال و کانادا افزوده می‌شود. گرچه آمار دقیقی در دست نیست اما تخمین‌ها حاکی از ان است که طی 3-4 دهه گذشته یک جمعیتِ 4-6 میلیونی ایرانی به خارج از ایران مهاجرت کرده اند.از جمله تبعات حضور این جمعیت بزرگ در خارج از کشور نوعی تولید ادبی بوده که رنگ و طعمِ خاص و متفاوتی دارد. برخی آن را «ادبیات مهاجرت» عنوان می‌دهند گرچه برخی دیگر این‌گونه نام‌گذاری را برنمی‌تابند. به نظر می‌آید مهاجراني كه با پيشينه فرهنگي خود وارد محيطي جديد و زبان و فرهنگي جديد مي شوند ،دستاوردهاي متفاوتي را در قياس با آنچه در كشور خود داشتند ،خواهند داشت.
بستر جدید با تمام تفاوتهايش ،تاثیرات شگرفی بر شالوده زبان نویسنده و كلا هنرِ هنرمند خواهد داشت و بدیهی است كه این تاثیرات موجبات پدید آمدن باب جدیدی در هنر و ادبیات معاصر فراهم می‌آورد، لذا به عنوان صدای گروهی مهاجر ،پرداختن هر چه بیشتر به این گونه را بر خود وظیفه دانستیم.


آقای مهدی مرعشی گرامی ایده‌ی اصلی رمان شما «رسم این زن سکوت است» از کجا می‌آید؟
ایده‌ی اصلی این رمان از دل مهاجرت می‌آید شاید به این دلیل که نویسنده‌اش مهاجر است. هرکس به دلیلی چمدان می‌بندد و بدرود می‌گوید. راوی رمان هم آمده تا شاید (آن‌طور که خودش می‌گوید) یکی از رعایای سلطان کم شود، هرچند به شهری آمده که در چهار فصل سال در آن کارگران مشغول کارند، چاله‌هایش زیاد است، پس زیاد زمین خواهی خورد و هرجا ضعفی باشد و چیزی بگویی به تو می‌گویند: C'est normal, c'est la vie! و لبخند، این زیباترین رفتار بشری را در این‌جا چیزی می‌بیند در حد جلب «مشتریان عزیز» و افزودن کردیت کارت‌های اعتباری.
می‌دانید که مدینه‌ی فاضله چیزی جز ایده‌ای مکتوب در آثار فلاسفه نیست. تلاش‌هایی هم که برای ساختن آن شده به جایی نرسیده. اگر حتی درصدی از این تلاش‌ها به موفقیت رسیده بود جهان این‌همه شوربخت و نگون‌بخت نبود. به هرحال در این‌جا حق پوشش داری، حق خوردن و آشامیدن در دوازده ماه سال را داری و حق داری با هرکه خواستی بنشینی و این‌ها را اگر به مهاجری که مثلاً از اتیوپی می‌آید به عنوان «نقاط قوت» بگویی چند دقیقه‌ای نگاهت می‌کند با بُهت و بعد تا می‌تواند از تو فاصله می‌گیرد. در کشور ما همه چیز را «می‌فرمایند». این‌جا هم همه چیز «به‌فرموده» انجام می‌شود، تنها تفاوتش این است که تصمیم گرفته‌اند یک سری چیزهای ابتدایی را که برای حیات هر انسانی ضروری است آزاد بگذارند و همین هم باعث می‌شود که محدودیت‌های دیگر چندان به چشم نیاید به‌خصوص ایرانی همین‌که ببیند اولیه‌ترین حقوق از دست‌رفته‌اش را این‌جا به دست می‌آورد راضی می‌شود.

P40.COVER-Le-silenceFINAL 02

                                             تازه‌ترین اثر مهدی مرعشی، نشر زاگرس
به هرحال راوی رمان من هم به مهاجرت می‌آید، اما مهاجرت برای او یک جست‌وجوست. جست‌وجویی که شاید (می‌گویم شاید) بهانه‌اش زنی است که رسم‌اش سکوت است. یا اگر هم چیزی می‌گوید به کار نمی‌آید، (باز هم شاید) چون به قول شاملو، آن کلمه، آن یک کلمه‌ی آزادی در میانه نیست. به هرحال راوی جست‌وجویش می‌کند و آن‌قدر در این شهر می‌گردد تا با چاله‌چوله‌ی خیابان‌هاش اُخت شود، هی خود را مرور کند و روایت خود را با ما در میان بگذارد.

چقدر این رمان از واقعیت می‌آید؟
این رمان هم مثل همه‌ی داستان‌ها که نوشته‌اند و می‌نویسند و خواهند نوشت پایی در واقعیت و سری در خیال دارد. «واقعیت» رمان همین شهر است که تصویر شده و روایت‌هایی از مهاجران که می‌بینید و البته هر واقعیتی در داستان تغییر شکل می‌دهد؛ این است که واقعیت داستانی چیز دیگری است با سری در خیال اما خوب، مثل هر اثر داستانی دیگری پایش را در واقعیت گذاشته.

آیا رمانتان را برای چاپ به ایران فرستادید؟
به جای آنکه خودم را درگیر مسائل بررسی و سانسور ارشاد کنم ترجیح دادم همین‌جا کتابم را دربیاورم. ما این‌جا هم مخاطب جدی داریم و با امکانات امروز دور نیست که کتاب با همین وضعیت به ایران هم برسد. به هرحال راه‌های رسیدن به آزادی زیاد است!

رمان «رسم این زن سکوت است» یکی از کارهای ادبیات مهاجرت به شمار می‌آید، به این دلیل که به مهاجرت می‌پردازد. شما ادبیات مهاجرت را چطور تعریف می‌کنید؟
در این لحظه می‌توانم بگویم ادبیات مهاجرت، ادبیاتی است که «نویسنده‌ی مهاجر» «در مهاجرت» می‌آفریند. شاید بتوانیم وجه دیگری هم بر آن بیافزاییم و بگوییم ادبیاتی که نویسنده‌ی مهاجر در مهاجرت «به زبان فارسی» می‌آفریند چون به هرحال اگر ادبیاتی باشد که به زبان فارسی نباشد بیشتر مخاطبان ایرانی خود را از دست خواهد داد ولو این‌که به فارسی ترجمه بشود، که در آن صورت هم ترجمه است، اصل نیست. این را هم باید اضافه کنم که هستند اهالی فرهنگ و نویسندگانی که این‌جا هستند و کار می‌کنند، می‌نویسند و اگرچه این ادبیات مهاجرت نیست، اما ادبیاتی است که در مهاجرت نوشته می‌شود و بیشتر تعلقش به همان فضای داخل است و البته این خوب است، چون به هرحال نویسنده این‌جا امنیتی دارد، سقف آرامی دارد که در خانه ندارد. پس می‌نشیند این‌جا کارش را می‌کند و اگر قائل به خط و مرز در ادبیات نباشیم او هم دارد سقف می‌زند روی خانه‌ی زبان مادری‌اش.

آیا می‌توان نوستالژی را هم یکی از عناصر ادبیات مهاجرت به حساب آورد؟
در خیلی از آثاری که در مهاجرت نوشته شده این عنصر هست و خوب، در بعضی هم نیست اما نوستالژی به خودی خود بد نیست. بد آن است که وقتی بعد از پانزده سال برمی‌گردی به وطن‌ات احساس‌ات از این بازگشت «هیچ» باشد! و این فاجعه است و نتیجه‌اش را هم دیده‌ایم. نوستالژی اتفاقاً به چالش کشیدن آن بی رگ و ریشه‌گی است و این را هم اضافه کنم که این نوستالژی و غم غربت اتفاقاً با آه و ناله کردن تفاوت دارد. این نوستالژی یا غم غربت نهایتش آگاهی است، دریچه‌ای است به این‌که چرا آمده‌ای. پاسخ به این «چرا» همانی می‌شود که فلسفه‌ی مهاجرت را شکل می‌دهد؛ این‌که چرا نماندی. بر این اساس نوستالژی آگاهی درون ماست به دوری و در عین حال ناگزیری این دوری. کیست که نخواهد چراغش در خانه‌ی خودش بسوزد. بخصوص نویسنده که تمام نفس کشیدنش در خانه‌ی زبان خودش است. اما یادمان باشد که در طول تاریخ مهاجرت نویسندگان ما از سر اجبار بوده. زمانی به‌دینان آواره‌ی دنیا شده‌اند، روزگاری اهل ادب از جور مغول پناه برده‌اند به جاهای دیگر و این‌بار درست سی و چند سال پیش طایفه‌ای آواره شده‌اند و تازه هر دم از این باغ برِ تازه‌تری هم می‌رسد. فقط به این فکر کنید که بعد از سال ۱۳۸۸ چقدر دیگر به این طرف آمدند. این‌ها را گفتم تا بگویم مهاجرت اهل ادب و فرهنگ بیشتر از سر اجبار بوده تا تن‌آسایی و مثلاً تفریحات سالم در خارجه و فرنگستان!

چه تفاوتی هست بین ادبیات تبعید و ادبیات مهاجرت؟ بعضی‌ها از ادبیات تبعید می‌گویند و این‌که هر اثری که در مهاجرت تولید می‌شود به نوعی ادبیات تبعید است؟
مهاجری هست که تمام اشاره‌ها برای او به سمت خروجی فرودگاه خمینی است، مأموری که مهر خروج را در پاسپورتش می‌زند دارد در کمال بی‌ادبی به او می‌گوید: «هِررری»، پس به‌اجبار چمدان می‌بندد و بیرون می‌آید. حالا این مهاجر است یا تبعیدی؟ مهاجری هم هست که می‌آید به سودای چه می‌دانم، پاسپورت کانادایی یا افزودن کمی پز و ادا بر زندگی داخل. اول این را بگویم که هر دو حق دارند آن‌گونه که می‌خواهند عمل کنند اما بر این اساس آن مهاجر اولی و این تبعیدی در یک جا مشترکند: هر دو به‌اجبار از خانه بیرون آمده‌اند. بر این اساس تفاوت چندانی بین ادبیات مهاجرت و ادبیات تبعید نمی‌بینم. شاید هم بتوان هر دو را ادبیات تبعید گفت چون هیچ نویسنده‌ای به دلخواه خانه‌ی زبان را وانمی‌گذارد و راهی ناکجاآباد «بابل» نمی‌شود. این مهاجر اجباری هر سال هم اگر برود ایران و برگردد باز مسافر است، این‌جا غریب است و آن‌جا غریبه، پس در تبعیدی است که اتفاقاً خودخواسته نیست، برایش خواسته‌اند.

تأثیر مهاجرت بر زبان نویسنده چیست؟
تأثیرش را نمی‌شود انکار کرد. یک زمانی بود که اگر عزیزی در خارج از کشور داشتی بخصوص تا قبل از آن ارتحال ملکوتی باید گوش‌به‌زنگ در می‌بودی تا کی پستچی از راه برسد و نامه‌ای گاه بازشده را به تو برساند. مگر در دویست سیصد کلمه آن هم چند ماه یک بار چه ارتباط زبانی می‌توانست شکل بگیرد؟ یا شاید هم تلفنی بود با مصیبت، مگر چه می‌شد گفت در چند جمله‌ی تلگرافی؟
حالا البته اوضاع بهتر است. تکنولوژی همه چیز را ساده کرده، ارتباط‌ها زیاد و حتی لحظه به لحظه شده. روزگاری طرف نمی‌فهمید سه سال پیش پدرش در ایران مرده، حالا صدای نفس‌های عزیزانش را هم لحظه به لحظه می‌شنود. خوشبختانه مردم باهوشی هم هستیم و هیچ دولتی نمی‌تواند فیلترمان کند. دورش می‌زنیم مثل آب خوردن. با این همه جامعه‌ی زبانی دیگری هست که بخصوص در کانادا چندین و چند فرهنگ دارد، چندین و چند زبان دارد، هر جامعه‌ای ویژگی‌های زبانی خودش را در زبان میزبان ریخته و این زبان مدام تغییر شکل می‌یابد. در ایران هم همین‌طور است. زبان ماه به ماه شاید تغییر می‌کند. با این همه امروز ما از آن زبان دور نیستیم. کتاب هست، ارتباط‌های روزمره هست. ما با اینترنت گوشی تلفنمان در ایران می‌خوابیم و در ایران بیدار می‌شویم هرچند در این‌جا راه می‌رویم و همین می‌شود تأثیری که نویسنده چه بخواهد و چه نخواهد از محیط پیرامون خود دریافت می‌کند. نتیجه‌اش اما چه می‌شود بستگی به هنر نویسنده دارد. در همین رمان شما چهره‌هایی از این بابل، شهر پراکندگی زبان‌ها را می‌بینید. اما درنهایت راوی و «کی»، دخترک چینی رمان جاهایی حتی از «زبان تن» هم فراتر می‌روند. آن دو هر کدام با زبان خود سخن می‌گویند، راوی فارسی و کی چینی مندرین، اما هر دو منظور و از آن مهم‌تر حس هم را می‌فهمند. این را من به معنای همان همدلی مولانا می‌گیرم یا به عبارتی تلاش‌هایی برای بازگشت به دوران ماقبل بابل. تأثیرهای دیگری هم هست؛ شاید نوعی نگاه تازه هم به ایران و هم به این محیط خارج از ایران و البته من آن نگاه به ایران را بیشتر ترجیح می‌دهم. این نگاه می‌تواند با عمق بیشتری باشد و البته به لطف این فاصله تکلیف ما را با خیلی از چیزها روشن کند.

آیا در این دهکده‌ی جهانی باز هم می‌شود از دوری و غریبه‌گی و گسست زبانی حرف زد؟ آیا شما دغدغه‌ی گسستن از زبان مادری را ندارید؟
پاسخ بخش دوم سؤال شما را همین اول می‌دهم: نه. من این دغدغه را ندارم. قطعاً در مهاجرت هم می‌توان زبان مادری را حفظ کرد. نمونه هم زیاد داشته‌ایم: نویسندگانی که سال‌ها پیش از من آمده‌اند و در فضای اینترنت بدون سانسور ایران، حدود سال 2000 میلادی کارهایشان را خواندم و دیدم نه، می‌شود عمری بیرون بود و هنوز خوب نوشت، تازه توجه کنیم که کار برای آنها چقدر سخت بوده، اینترنت نبوده، ارتباط‌ها مثل امروز گسترده نبوده اما این‌ها کار کرده‌اند و نوشته‌اند و خوشبختانه کم هم نداریم. خوب همه‌ی این‌ها امیدبخش بوده برای من.
اما در مورد بخش اول پرسش شما: این سؤال برمی‌گردد به تفاوت نسل‌ها و اعتمادی که به تکنولوژی به عنوان یک وسیله‌ی ارتباطی دارند. همان‌طور که مثلاً نسل دیروز شاید از وایبر استفاده نکند و حتی ای‌میلش را هم هفته به هفته باز نکند نسل امروز هم همین تفاوت را در مورد ارتباط با درون کشور دارد، هرچند قاعدتاً باید مرزها شکسته شده باشد. اما واقعیت این است که چیزی در این شیوه ارتباط هست که نمی‌گذارد مرزها به طور کامل از بین برود. من با ایران ارتباط برقرار می‌کنم و دقایقی یا حتی ساعت‌هایی را صرف این کار می‌کنم اما عمر من در جای دیگری می‌گذرد. واقعیت این است که به هرحال ما مهاجر شده‌ایم و بخشی از ما مهاجر نشده‌اند. اگرچه هیچ کدام از هم بی‌خبر نیستیم و مثلاً مثل سال‌های اول پس از انقلاب ۵۷ نیست که منتظر باشیم نامه‌ای بازشده و خوانده‌شده از عزیزی برسد که آن طرف مرز است اما ما جایمان را عوض کرده‌ایم. ما با هم غریبه نیستیم، می‌دانیم در خانه‌هایمان چه می‌گذرد، حتی از قرارهای فامیلی هم خبر داریم، اما بپذیریم که جهان‌هامان عوض شده، جغرافیایمان عوض شده و به تبع آن چیزهای دیگری هم عوض شده. مهم هم نیست البته. به نظرم سفر خوب بوده همیشه. کسب تجربه بوده اگر به دیده‌ی خوب نگاهش کنیم. چه اشکالی دارد اگر مسافری ازآن طرف رهاوردی بیاورد و وقتی رسید و در خانه نشست و گرد سفر از شانه گرفت اهالی خانه برایش از خانه بگویند. به هرحال جهان دهکده شده اما هر خانه در و دیوار خودش را دارد.

چه تفاوتی هست میان ادبیاتی که در داخل کشور تولید می‌شود با ادبیاتی که ان طرف مرزها آفریده می‌شود؟
اگر تفاوت را به معنی فضای کار بگیریم که باید گفت تفاوت‌ها زیاد است. درست است که زبان روزمره به طور دایم در گوش نویسنده مهاجر نیست اما او هم از زندگی روزمره داخل دور نیست. در داخل ایران در کنار آن همه اثر خوب، آثاری هم می‌نویسند که زبان در داستان خوب نیست، ضعف دارد، نویسنده چشم را بسته به آن همه قابلیت در زبان که داد می‌زند و اصلاً دارد خودش راه را نشان می‌دهد و آن وقت نویسنده توجهی نکرده. درعوض در همین‌جا آثاری داریم که نویسنده از پس زبان خوب برآمده، کار کرده و انصافاً نمی‌شود ایرادی گرفت. این‌که صرف دوری از وطن و خانه‌ی جغرافیایی زبان بشود بهانه‌ای برای چشم بستن بر ادبیات مهاجرت درست نیست. مثل این‌که همه تصور کنیم همه‌ی مهاجران وقتی فارسی حرف می‌زنند لهجه‌شان شبیه لهجه‌ی سفرای روس و انگلیس در سریال تلویزیونی امیرکبیر می‌شود! واقعیت این است که نه. خیلی از نویسندگان ما در این طرف شاید بشود گفت به کشف‌های تازه‌ای هم در زبان می‌رسند همان‌طور که نویسندگان داخل. به نظرم مرزی نباید گذاشت. این‌ها دو جهان نیستند؛ شاید بشود گفت دو پنجره‌اند کنار هم که درنهایت هر دو رو به گستره‌ای به نام دنیا می‌گشایند.
اما اگر بخواهیم این «تفاوت» را مبنای ارزش‌گذاری در کارهای داخل و خارج ببینیم آن وقت قضیه فرق می‌کند. یک بخشی از تفاوت میان ادبیات تولیدشونده در داخل و خارج از کشور برمی‌گردد به ذهنیت بعضی از ما. هرکه می‌رود کاسه‌ای آب پشت سرش می‌ریزیم و می‌گوییم رفت. همین و کاری هم نداریم که آن طرف‌تر از ما چه می‌کند. شاید هم آن‌قدر نویسنده داریم که رفتن ده یا صد نفر از آنها اتفاق چندان مهمی نیست! آن آدمِ رفته هم خودش را به معنای واقعی کلمه آدمِ رفته می‌داند، و کاری به آنچه در داخل تولید می‌شود ندارد و حتی آن را نفی هم می‌کند، به هر بهانه‌ای، مثلاً این‌که در کشور سانسور است و مسائلی از این دست و کارهای داخل کشور را نباید خواند. در صورتی که برخورد منطقی، یک نگاه به هر دوبخش این خانه است؛ قسمتی این طرف و بخشی آن طرف. هر دو دارند چیزی از فرهنگ مملکتمان را می‌سازند، آن طرف با گذر از سانسور، با تلاش برای پاک ماندن و این طرف با کنار آمدن با بدبختی‌هایی که هر مهاجری دارد، با متصل ماندن به آنچه «خانه» می‌نامیمش زیر سقفی که روی هر خاک که باشد ادبیات فارسی نام دارد. بر این اساس تفاوت در فضاهایی است که در داستان‌ها به آنها پرداخته می‌شود، رویداداهای داستانی، شخصیت‌هایی که در سرزمین‌های متفاوت داستان می‌شوند و شاید برخورد با زبان، اما درنهایت همه‌ی این‌ها همان طور که گفتم ادبیات داستانی ایران ماست.

آزادی و دوری از سانسور چه تأثیری بر ادبیات مهاجرت داشته؟
برای نوشتن قاعدتاً باید رهایی باشد. باید نوعی گسستن باشد از آنچه هست و طبعاً نیاندیشیدن به بندها. واقعیت این است که سانسور نفْس آزادی را محدود نمی‌کند؛ برعکس؛ آزادی طبقه‌ی سانسورچی را گسترده‌تر می‌کند و نفس سانسورشونده را می‌گیرد، خفه‌اش می‌کند. آن‌که سانسور می‌کند، خفه می‌کند، می‌کشد و به بند می‌کشد، طبعاً با مفهوم «آزادی» مشکلی ندارد، با آزادی من و تو مشکل دارد، می‌خواهد نفس کشیدن ما را نبیند و هنر، سهم‌خواهی هنرمند از آزادی است. بر این اساس در ایران سانسور هست، اما خیلی‌ها کار خودشان را می‌کنند و می‌گذارند سانسورچی هم کار خودش را بکند و کمی نان حلال و زحمت‌کشی به خانه ببرد! این‌جا که ما هستیم البته سانسوری برسر راه شما نیست، دست‌کم تا زمانی که به فارسی می‌نویسید و نه به یکی از دو زبان رسمی این‌جا. آن یکی شیوه را امتحان نکرده‌ام و نمی‌دانم در آن صورت چگونه خواهد بود. اما این آزادی در درجه اول باعث شده آدم‌ها «حرف بزنند». ما امروز به یمن همین آزادی و خاطراتی که در غربت نوشته‌اند دیدِ بازی داریم نسبت به آنچه در مملکت ما گذشته، بخصوص در دهه‌ی شصت با آن موج وحشتناک اعدام‌ها، بگیر و ببندها. آزادی غربت باعث شده این بخش از تاریخ حالا پرده بیاندازد. از سوی دیگر سانسور احمقانه‌ی فعلی هم در کار نیست. نویسنده آزاد است هرچه می‌خواهد بنویسد. تمرین خوبی است که ببینیم حالا در این آزادی چه می‌کنیم. و اتفاقاً نمونه‌های خوبی هم داریم که کم نیستند. نویسنده از هرچه خواسته نوشته و این نوشتن، صرفاً عقده‌گشایی نبوده؛ لازمه‌ی نوشتن‌اش بوده و کار هم خوب درآمده.
می‌توان گفت ادبیات مهاجرت این حسن را داشته که مجال بدهد به آفرینش آنچه در داخل امکان تولیدش نبوده و حتی شاید بشود گفت هنوز هم نیست. روزگاری دست‌نوشته‌ها را باید پنهان می‌کردی حالا به طرزی کاملاً تکنولوژیک باید تهدیدهایت را بسنجی و پیش‌بینی کنی. اما ادبیات مهاجرت یک‌دفعه ایرانیان را حتی متوجه بخشی از تاریخ معاصر و جاری کرد که کسی خبری نداشت. یک‌دفعه آن همه شهادت بیرون آمد، خیلی‌ها حرف زدند، و از بین این شهادت‌ها البته ادبیات هم تولید شد.

ادبیات مهاجرت چقدر توانسته از مرزها بگذرد و به ایران برسد؟
خوشبختانه بعد از ظهور اینترنت در ایران این اتفاق خجسته افتاده. مخاطبان و خوانندگان از این طرف خبر دارند و نمونه‌اش هم رمان هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌های آقای قاسمی بود که حتی در ایران جایزه گرفت. از دیگر نویسندگان خارج از کشور هم کارهای خوبی در ایران درآمده. اما در نگاه کلی‌تر باید بگویم که تنها تأثیر نیست، تأثر هم هست. یعنی ارتباطی است دوطرفه. با این همه مهاجر که بیرون ایران داریم (یادمان باشد که حدود ده درصد جامعه‌ی ما مهاجراند) نمی‌شود از این طرف بی‌خبر بود و این طرف هم نمی‌تواند در ناکجایی بنویسد. پس یک ارتباط دوطرف است.

فکر می‌کنید آیا بودن در فشارهای سیاسی و اجتماعی ایران و حتی سانسور توانسته به یک طرز بیان ادبی خاص در ادبیات داخل منجر شود؟
قطعاً این اتفاق افتاده اما یادمان باشد که رسیدن به این طرز بیان حسن نیست؛ این درد ناچاری نویسنده است که به این شکل نمایان شده، استعاره‌ها گسترده شده. سانسور خوب نیست. سانسورچی هم انسان شریفی نیست و در این‌ها هیچ شکی نیست. اگر نویسندگان ما به لطایف‌الحیل از زیر تیغ سانسور فرار می‌کنند هنر آنهاست، وگرنه سانسور از عدو هم بدتر است و هرگز سبب خیر نمی‌شود. در این طرف هم بی سانسوری به معنای وارد کردن همه چیز در ادبیات نیست. هر کاری الزامات خودش را دارد، شما در داستانی نیاز دارید به تصویر اتاق خواب و لحظه‌ی هم‌آغوشی یک زوج. خوب تصویر می‌کنید. لازم است برای کارتان. لازم است در داستانی کلمه‌ی پستان را بگذارید. خوب می‌گذارید. ما بی‌سانسوری و آزادی را برای ادبیات می‌خواهیم. ادبیات هم آیینه‌ی زندگی است. نمی‌شود تصویری را که کار الزام می‌کند سانسور کرد به دلیل این‌که اداره‌ی سانسور می‌گوید.

از ادبیات داستانی امروز ایران چقدر باخبرید؟
زیاد. کتاب‌های زیادی به دستم می‌رسد و همه را می‌خوانم. راستش سانسور ما را خرد کرده، از طرفی هم خود ما خسته شده‌ایم. با این همه هنوز هم داستان خوب داریم، نگاه خوب داریم، زبان شسته رفته و تجربه‌های زبانی خوب داریم و از آن مهم‌تر نویسنده‌ی خوب و مستقل داریم و به نظرم این خوب است. این دوران هم با تمام سختی‌هاش می‌گذرد بالاخره.

و فکر می‌کنید ما همچنان ادبیات مهاجرت خواهیم داشت؟
همان‌طور که گفتم مهاجرتِ آدم‌های اهل فرهنگ در بیشتر جاها ادبیات آفریده. واقعیت دیگر این است که تا ایرانی در خانه‌اش احساس امنیت نکند (چه از نظر سیاسی، چه از نظر فردی و چه از نظر اجتماعی) مهاجرت، به عنوان یک امر ناگزیر خواهد بود و طبعاً بین مهاجران آدم‌های اهل فرهنگ هم کم نخواهند بود. متأسفم که این را می‌گویم اما این رشته سر دراز دارد و باز هم متأسفم که می‌گویم بوی بهبود ز اوضاع جهان نمی‌شنوم. با این همه کار مهم ما امروز تقویت آلترناتیوهاست، نشر خارج از کشور در این سی و چند سال جان کنده اما ایستاده و نه تنها آثار نویسندگان خارج از کشور را منتشر کرده، در بسیاری وقت‌ها آثار نویسندگان داخل کشور را از دست سانسور نجات داده. باید این جایگزین‌ها را تقویت کنیم، حمایت کنیم تا این سقف همواره بماند بر سر فرهنگ ما؛ این پناه باقی بماند.


و حرف آخر؟
سعی کرده‌ام در این رمان «رسم این زن سکوت است» نگاه واقع‌گرایانه به مهاجرت را حفظ کنم و واقعیت هم همیشه شیرین نیست، با این همه از یاد نبریم مهاجرت اگر برای مهاجر سخت است، مسئول مستقیمش کسی است که عرصه را تنگ می‌کند و با انگشت راه خروجی را نشان می‌دهد. هرچقدر کشورهای مهاجرپذیر در متعهد نماندشان به آن آزادی و برابری که در بوق و کرنا می‌کنند مقصراند این تقصیر برای دولت‌های «مهاجرفِرِست» بیشتر است. سبب‌سازان اصلی را گم نکنیم!

آقای مهدی مرعشی گرامی از شما سپاس‌گزاریم

گفت‌وگو با مهدی مرعشی در فوریه 2015 توسط غزاله قاسمی‌فرد برای بخش ادبیات مجله «هفته» مونترال انجام شده است.