30مارس2017

24 دی 1393 نوشته شده توسط 

او نباشد و امثال من باشیم، بی انصافی نیست؟

به بهانه درگذشت دکتر اختر نراقی

P16.Akhtar-Naraghi-edited

خبر درگذشت بانوی فرهیخته، دکتر اختر نراقی جان بسیاری از دوستداران دانش و فرهنگ و نور را آزرد. او سال‏های سال با بیماری خود مبارزه کرد و در نهایت دست در گردن این دوست قدیمی انداخت و با او تن به هجرتی دیگر داد. قرار بر این شد از او بنویسم ...
شاید به 4 ماه برسد، حضور رسمی خود را می‏گویم، در شهر مونترال و در جمع دوستانی که همیشه هوایم را دارند، نه مثل مادر ولی هوایم را دارند. سردبیر تصمیم گرفت خودش بنویسد، ولی پیش قدم شدم، گفتم من هم می‏خواهم چیزی بنویسم، نگاهم کرد و رفت، حق داشت. من از او بنویسم، چرا و چگونه؟ من که نمی‏شناسمش، اصل ششم تنظیم خبر هرمی هم همین را می‏گوید، وقتی شناخت نداری نباید چیزی را توصیف کنی، این خیانت است، این بدترین کار در عرصه خبر است. ولی قرار شد بنویسم، قبول کردم اما شاید متوجه فریب کودکانه من نشد، من که از او نمی‏خواهم بنویسم، من می‏خواهم از مادرم بنویسم. طوری که بقیه متوجه نشوند، جواب اصل ششم را هم بگذارید به حسابم، یک روز در کنار انجمن صنفی روزنامه نگاران به آتش کشیده شده تهران، خودم جوابشان را می‏دهم. راستی به ما هم می‏گویند خبرنگار؟ کدام خبر؟ من که از او خبر نداشتم، چرا خبر می‏نوشتم؟ او بود و من از او بی خبر بودم. اصلا به من چه ربطی دارد، من از مادرم می‏نویسم.
سلام مادر، دلم برایت تنگ شده است، از همین صبح امروز، همین حوالی ساعت 8:45 دقیقه، خبرآوردند که رفته ‏ای و من برای چند دقیقه چه می‏گویم برای یک عمر، مردم. سلام مادر، دلم برایت تنگ شده است، خدایا کمکم کن هذیان ننویسم، خودت بنویس اصلا من که نمی‏دانم من که نمی‏دانستم، خودت نوشتی و نوشتی و نوشتی. سلام، سلام مادر...
به وب سایت‏ها سر می‏زنم، طوری که سردبیر نبیند، دنبال متنهایی می‏گردم که از او نوشته باشند، شاید کمی هم از او بنویسم، همه جا فعل «است» می‏بینی و برای او باید بنویسم: «بود» مبادا کسی بفهمد که متنی را کپی کرده‏ام. اختر نراقی، نویسنده ایرانی مقیم کانادا در دوران جوانی به اروپا و سپس کانادا مهاجرت کرد و سی سال در این کشور اقامت داشت. او از دانشگاه مک‌گیل دکترای زبان و ادبیات انگلیسی گرفت و سپس به تدریس در این دانشگاه مشغول شد. از او سه رمان چاپ شد که خانه بزرگ سبز یکی از آنها است. این رمان که شکل گرفته از دوازده روایت کوتاه است، در سال 1998 نامزد دریافت جایزه هیومک‌لین شد و تا کنون پنج بار به چاپ رسیده است. در زمینه‌ نظریه‌های ادبی فمنیستی و فلسفه پژوهش کرد. در کنار این فعالیتها او چهار رمان منتشر کرد که در چند سال اخیر سه‌گانه «خانه بزرگ سبز»، «پرده‌های آبی»، و «آن تابستان با مارا» از او به فارسی ترجمه شده‌اند. رمان‌هایش اکنون در رشته ادبیات و زبان انگلیسی در برخی مدارس و کالج‌ها و دانشگاه‌های کانادا و آمریکا تدریس می‌شوند. او چهارمین رمانش را سال 2011 منتشر کرد، عاشقانه‌ای که در گسپه‌ و در استان کبک کانادا می‌گذرد. از او سه مجموعه شعر نیز به زبان انگلیسی منتشر شده است.
این از متن، و اما بعد، سلام مادر امیدوارم حالت خوب باشد، سلامتی تو برایم مهمترین چیز است، بهترین چیز است، دلت که خوش باشد دلم خوش است و همین برای من کافی است، اینجا همه چیز خوب است و اتفاقا باید این را باور کنی، واقعا همه چیز خوب است، با سرمایش هم ساخته‏ام، آنقدرها هم که می‏گفتند عجیب و غریب نیست، گاهی فقط دلت می‏گیرد از بس که سرد می‏شود، در واقع تاثیر متافیزیکی سرما بیش از تاثیر فیزیکی آن حس می‏شود. ولی باور کن که حالم خوب است، هیچوقت تا این سن تا این حد دلم نمی‏خواست روز به شب برسد، از گذر زودهنگام روزها خوشحال می‏شوم، دلم می‏خواهد زودتر بگذرند و این بر روی کاغذ اصلا حس خوبی نیست اما خودت که می‏دانی مادرم، من کسی نیستم که روی کاغذ زندگی کند، من همیشه روی ابرها بوده‏ام، همیشه.
حوالی ساعت 8:45 بود، همین امروز صبح که گفتند، رفت. مثل تو بود مادر، دلم ریخت، دلم گرفت، سردم شد، تمام هفته نامه داشت روی سرم فرو می‏ریخت، همان موقع گوشی را برداشتم و با تو حرف زدم، خیالم راحت شد، تو هنوز بودی و من هنوز بودم. او بود که رفته بود، همان که مثل تو بود، من هرگز ندیدمش، فقط تصویر و چند نمونه کتاب، اما نگاهش نگاه آشنایی را می‏مانست که سالهای سال است می‏شناسمش، نزدیک به 30 سال مبارزه با بیماری «نافرمانی سلولی»، با درد سرطان، با انتشار زهر یک مرگ تدریجی اما با کوهی از امید و آرزو. رفت و من برای دقایقی از این که هستم و هنوز هستم، خجالت کشیدم، او نباشد و امثال من باشیم، بی انصافی نیست؟ شاید یک جمله دیگر می نوشت، یک متن تازه یک نگاه تازه می انداخت، شاید. همین کفایت می‏کرد اما رفت.
دلم برایت تنگ شده، مادر و نمی‏دانم به چیز این تئاتر در حال گذار دل بسته‏ام؟ کاش مرگ حقیقت نداشت، کاش هرگز نمی‏دانستیم مرگ چیست، کاش تو همیشه بودی و من هرگز نگران نبودنت نبودم. کاش هیچ 8:45 سیاهی، صبح ما را بر سرمان آوار نمی‏کرد. دلم برایت تنگ شده، مادر. مراقب خودت باشد، به هیچکسی هم سلام مرا نرسان، بگذار بین خودمان بماند.