14نوامبر2018

09 دی 1393 نوشته شده توسط 

منفی 16 درجه، با حساب باد منفی 26

کارزار 500 مشترک جدید
P18.saeid-moradzadeh
سعید مرادزاده
از این هفته به بعد این صفحه باز است برای شما عزیزان تا نظرتان را درباره هفته بگویید و اینکه چرا به آن نیاز داریم و یا احیانا نیاز نداریم؟

توضیح: نوشته زیر توسط هنرمند مونترالی و دوست عزیز سعید مرادزاده روی صفحه فیس بوک «کمپین 500 مشترک جدیدِ هفته» به اشتراک گذاشته شده بود. ما هم بدون اجازه‌ی نویسنده، مطلب را برداشتیم و درحد امکان هم سعی کردیم زبان فیس بوکی را حفظ کنیم. اگر نشده نویسنده به بزرگی خودش ببخشد.
P18.Hafteh-Cover
این داستان یک خاطره واقعی‌ است درباره خود من و یک مجله. مجله‌ای که پیش از آنکه من وارد کانادا مشغول فعالیت بوده و هنوز هم هست و از همان وقت یکی از راهنماهای مهاجران ایرانی به کانادا به شمار می‌رفت و امیدوارم که همین طور هم باقی بماند.
اول اینکه موقعی که ما آمدیم کانادا فیس بوک هنوز اینقدر گسترده نبود و اطلاعات هم به راحتی‌ در دسترس نبود. اصلا این صفحه‌های فراوان امروزی وجود نداشت. بعد‌ها به لطفِ دوستان این صفحه‌ها یکی بعد از دیگری راه‌اندازی شد و داستان رسید به اینجا که هر مهاجرِ تازه‌واردی، خیلی‌ راحت اطلاعاتی‌ از قبیل نحوه گرفتنِ خونه، رفتن به دانشگاه و گرفتنِ انواع اقسام کارت‌ها و بیمه و غیره را به دست می‌آورد و شاید به داستان‌ها و مشکلات ما قدیمی‌تر ها هم بخنند. بگذریم.
خلاصه، ما مجلهٔ هفته رو بعد از ۲یا ۳ هفته تو مونترال بودن پیدا کردیم و این شد که درهای سعادت به روی ما باز شد. هر اطلاعاتی که می‌خواستیم‌ از فروشگاه‌هایِ ایرانی‌ گرفته تا کتابخانه‌های ایرانی‌ و غیره را می‌توانستیم در آن پیدا کنیم.
اون زمان بها کمک کتابخانهٔ زاگرس (الان ور شکست شده و درش بستس)ما با هفت یا هشت نفر دیگه اولین انجمنِ حمایت از ایرانی‌های مونترال رو تاسیس کردیم. به صورتِ کاملا فیزیکی‌ و کاربردی، و بعد هم سایت براش درست کردیم و... بازم بگذریم.
به صرف اینکه دستی‌ در زمینهٔ موسیقی داشتیم آن زمان عضو انجمنِ موزیسین‌های مونترال هم شدیم و بعد از اون با یاری زاگرس بوک و مجلهٔ هفته اولین آلبومِ موسیقی‌ مون (پرنسسِ شرق) رو به بازار عرضه کردیم. عمو فرشاد (تپش دیجیتال) در حال حاضر سالی‌ ۲ تاشو میفروشه.
یه بار بهش گفتم فرشاد جان چقدر فروختی امسال گفت ۲ تا. گفتم مردِ حسابی‌ همش ۲ تا؟
گفت کاکا مگه ابی یا داریوش چند تا میفروشن؟ الان ۳ ساله داریوش یکی‌ هم نفروختم.
جمیع عمرم تا این حد قانع نشده بودم.
خوب ما که از اول یاد گرفتیم هنرِ هنرمند ارزشِ خریدن نداره؛ و وقتی‌ می‌شه ۱۰۰ آهنگِ داریوش رو رو یک سی. دی داشته باشن، چرا برن بخرن. خوب حکایتِ کار ما بهتر از این نمی‌شه دیگه.
خوب ما کم کم با زاگرس بوک و مجلهٔ هفته عیاق شدیم. خسرو (سردبیرِ هفته) به حسابِ اینکه من در زمینهٔ هنر اون هم موسیقی فعالیت داشتم این محبت رو کرد و به درخواستِ بنده ۲ صفحه از مجلهٔ هفته رو در طولِ ۱ ماه در اختیارِ بنده قرار داد تا مطالبی رو در خصوصِ موسیقی راکِ زیر زمینی‌ ایران تهیه کنم.
بعد از مدتی‌ که ما خیلی زیاد احساس کردیم داریم با مجلهٔ هفته حال می‌کنیم، تو یکی‌ از جلسات که صحبت سر آبونهٔ مجلهٔ هفته بود (همینجور که میدونید مجلهٔ هفته رایگان هست و اگر کسی‌ آبونه بشه در حقیقت کمک کرده به زنده بودنِ این فعالیت)
من دندم خورد و یک پیشنهادی به مغزِ ناقصم رسید که مطرح کردم از همونجا یک سری چیزهای جالبی‌ به زندگیم اضافه شد پیشنهاد چه بود؟
خسرو جان!
خسرو: جانم
من: به نظرم چون مردم می‌رن و خیلی‌ راحت این مجله‌ رو از تو یه طاقچه مغازه‌ها ور می‌‌دارن فکر می‌کنن که این مجله همینجوری از تو آسمان افتاده رو زمین
- خسرو: خوب چی‌ به ذهنت میرسه سعید جان؟
- من: اگر نیرویی باشه که دست به دست و فِی‌س تو فِی‌س این هفته را برسونه به دست مخاطب این باعث می‌شه مخاطب درک کنه که این مجله پشتش ساعت‌ها زحمت خوابیده و انسانهایی‌ ساعتها وقت گذاشتن واسه نوشتنش، تحریرش، و چاپش و همینجور پخشش ،نظرت؟
خسرو: ایدهٔ جالبیه.
من: خوب یک نفر رو والنتیر بذارین خسرو جان، مثلا ایستگاهِ وندم مرکزِ رفت و آمدِ ایرانی‌های عزیز. اونجا وایسه و مجله رو دست به دست برسونه به هم وطن‌های عزیز
تو جلسه ۴ یا ۵ نفر بودیم، خسر گفت ایدهٔ خوبیه فقط نیرو نداریم. همه برگشتن نیگاه به من کردن. منم تو دلم با تمامِ قدرت داد زدم نووووووووو،آخِ چرا من؟
فردای اون روز،ساعتِ ۶ بعد از ظهر، ایستگاهِ واندم، دمای هوا منفی 16 درجه با حساب باد، منفی 26 و با توجه به اینکه من ایرانی‌ رو از پسِ کله میشناسم، درصدِ خطای من: صفر!!!
مجله‌ها رو دستم گرفته بودم. هوا سرد نبود، یخ زده بود. ایرانی‌ها میومدن و میرفتن و به من توجه نمیکردن. منم روم نمیشد برم جلو. آخه ذاتاً من کم‌رو بودم. هی‌ با خودم مِن مِن می‌کردم: برم جلو؟ نه! این آقاهه اخمش تو همه، نه! اون یکی؟ ‌‌ای بابا اونم که اخمش تو همه. دستم یخ زده بود مجله‌ها رو هر از گاهی می‌زدم زیر بغلم دستم رو می‌کردم تو جیبم و یکی‌شون رو روبرویِ خودم نگه داشته بودم که ملت ببینن، ولی‌ بازم انگار من اصلا وجود نداشتم.
بالاخره یک ایرانی‌ اومد جلو. من هم خوشحال شدم، رفتم جلو گفتم درود بر شما مجلهٔ هفته میخواین؟ این هفته مطالب زیادی داره در مورد........ آقاهه گفت اسکیوزمی. کن یوو اسپیک اینگیلیش، اْر فرنچ پیلیز؟ همینجوری که نیگاهش می‌کردم چشمش شروع شد به آبی شدن موهاشم شروع شد به طلائی شدن. بعد دیدم اصلا ایرانی‌ نیست کانادائی. البته میِخواست یک مجله از من بگیره. مجله رو بهش دادم و گفتم که کلا فارسی هست و خوب معلومه که به دردش نمی‌خورد و با افسوس مجله رو پس داد. با این وجود یکم دلگرم شدم.
رفتم تو مترو تا یخ گوش‌هام یه خورده باز بشه. کمی‌ گرم شدم. دوباره با انرژی اومدم بیرون. گفتم از حالا به بعد من میرم جلو. خجالت کشیدن نداره که میری جلو سلام میکنی‌ و مجله رو بهشون میدی و میگی‌ که مجله طبقِ معمول رایگان هست اما ما دوست داریم مجله رو به دست هم وطنهای عزیزی تقدیم کنیم.
یک خانم ایرانی‌ دیدم که داشت با پسرش حرف می‌زد، فارسی! رفتم جلو سلام کردم: سلام مجلهٔ هفته هست و دوست داریم خودمون شخصاً برسونیم به دستتون، بفرمایید! خانم برگشت گفت: «وات؟ آی کنت ریدینگ فارسی» گفتم به فارسی: «واقعا» جواب داد به انگلیسی: «یِس ری‌یلی»
موردِ بعدی یک آقایی بود با دوستش. من: سلام مجلهٔ هفته است دوست داریم رایگان به شما تقدیم کنیم.
همان آقا: «نه اگه بگیرم تو دستم دیگه دستم نمیره تو جیبم و اون وقت دستم سردش می‌شه.»
یک نگاه به دست‌های یخ‌زدهٔ خودم کردم. نزدیک به ۱ ساعت ‌و خرده بود که تو جیبم نمیرفت
مورد بعدی. من: سلام مجلهٔ هفته به رایگان، دوست داریم دست بدست برسونیم به دست هم وطنهایِ عزیز، طرف: «نه مرسی‌ لابد اینم میخواین پولیش کنین، خودم از تو طاقچه سامی ورمیدارم.»
از این مورد‌ها یه ۱۰ یا ۲۰ تائی‌ ردّ شد تا یک خانمِ میانسال اومد. من: سلام مجلهٔ هفته. دوست داریم که دست بدست برسونیم به هم وطنهای عزیزمون. خانم گفت: درود بر شما. آخی عزیزم تو این سرما، بده من مادر! بده ۲۰ یا ۳۰ تاشو بده می‌برم میندازم تو باکسِ ایرانی‌های شصت‌و شیش سی‌.» تا اومدم بگم قضیه از چه قراره همهٔ مجله‌ها رو از تو دستم گرفت سوار اتوبوس شدو‌ رفت. و من ماندم و یک پروژهٔ شکست خورده و یک کولِ پشتی‌ پر از مجله. فردا که دوباره باید میومدم واندم، تو دلم می‌گفتم خدا خیرت بده مادر این کوله‌پشتی‌ رو هم می‌بردی!
شکسپیر از زبان هملت میگه: «اگه یک ارابه‌ای داره سر بالایی تپه‌ای رو میره بالا به پشتش آویزون شو همراش برو بالا ولی‌ اگه همون ارابه جدا شد و داشت میومد پائین فقط کافیه که خودت رو بکشی کنار»
نتیجه‌گیری: من که هیچی، ولی امثالِ خسرو یا علی‌ یا نیما و آزیتا یا پویا،یا مریم یا مهدی مرعشی (رادیو اینجا مونترال) و خیلی‌‌های دیگه دارن واسه کامینیتی ایرانی‌ زحمت میکشن شما هم اگه وقت ندارین اگه فارسی یادتون رفته اگه کارهای واجب‌تر دارین، اگه برنامه‌های بابِ طبعتون نیست فقط حضور داشته باشین! مگه یک آبونهٔ مجله هفته چقدر می‌شه؟ یا یک سی.دی ابی چنده؟ یا لایکِ کردنِ یک برنامه‌ی رادیویی، یا یک متن فقط واسه دلگرم کردنِ نویسنده چقدر هزینه داره؟ فکر می‌کنین هزینه‌های که میپردازین نسبت به زحمتی که ساعت‌ها یا روزها یا سال‌ها کشیده شده واسه همین فرهنگی‌ که امروز داریم، سنگینه؟
من هرکاری از دستم بر بیاد انجام می‌دم که هفته پابرجا بمونه و قوی‌تر بشه. چرا که می‌دونم بدون «هفته» و بقیه کارهای فرهنگی شهرمون، همه ما واقعا فقیرتر میشیم.