21جولای2019

09 اسفند 1392 نوشته شده توسط 

لایه‌های پنهان ذهن : یه توپ دارم قلقلیه

51

 

دکتر ماندانا مدیرروستا

این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

در نویسندگی تبحّر خاصی داشت. به گفته‌ی همسرش، مکتوبات دولت فدرال را تهیه می‌کرد و به تمامی زیر و زبر‌های زبان مادریش مسلّط بود. 52 سالش بیشتر نبود که اطرافیانش متوجّه شدند، منش و رفتارش عوض شده است، بسیار خودخواه‌تر شده بود. وقتی که فهمید همسرش سرطان پستان گرفته ‌است، هیچ‌گونه واکنشی از خود نشان نداد. انگارنه‌انگار که کسی که سالیانِ سال دوستش می‌داشته‌، به بیماری بالقوّه مهلکی مبتلا ‌شده است. شوخی‌هایش بچّه‌گانه و بی‌محتوا شده ‌بودند. به راحتی فحش‌ می‌داد. چه در خانه و چه در اجتماعات. اگر کسی برای اوّلین‌بار او را می‌دید، اصلا باورش نمی‌شد که او همانی است که روزی همه «جنتلمن» خطابش می‌کردند. به شدّت به شیرینی‌جات به‌خصوص به بستنی روی‌ آورده بود و به فاصله‌ی چندین ماه 5 کیلو اضافه وزن پیدا‌ کرده ‌بود. بسیار لج‌باز و یک‌دنده‌ شده بود. حرف حرفِ خودش بود. او که همیشه در کارهای روزمره انعطاف نشان می‌داد، اگر بعد از دوش‌گرفتن کراکرِ مخصوصش را با مربّای توت‌فرنگی نمی‌خورد و نمی‌توانست روزی سه‌ چهار باری ظرف و ظروف آشپزخانه را جابه‌جا کند، به شدّت عصبانی‌ می‌شد و از کوره در می‌رفت. بچه‌هایش از خودشان می‌پرسیدند چطور است که پدرشان یک دفعه این‌قدر وسواسی شده‌ است. رئیس‌اش که به علّت اعتماد کافی، نوشته‌هایش را قبل از چاپ هیچ‌گاه بازنگری نمی‌کرد، دو سه باری از دیگران شنیده ‌بود که او در مقالات اخیرش چندین اشتباه دستور زبانی داشته ‌است که از نویسنده‌ی توانایی چون او بعید بود.
...وقتی که برای اوّلین بار، به او و همسرش گفته‌ شد که متأسفانه او دچار بیماریِ زوال عقلی یا دمانس شده است، هیچ‌کس باور نمی‌کرد. همه با ناباوری می‌گفتند که «چطور امکان دارد؟ او که حافظه‌اش سرجایش و حتّی خیلی بهتر از افراد جوانتر است». امّا وقتی که علایم بیماری کم‌کم پیشرفت کرد، دیگر برای کسی شکی باقی نماند. وقتی خواهرش مرد، کوچکترین ناراحتی از خود نشان نداد. وقتی دیگران با طعنه و کنایه با او حرف می‌زدند، اصلا متوجّه نمی‌شد. شعرهای کودکانه را مدام تکرار می‌کرد. یک‌بار درخیابان لخت شده بود. به کرّات جلوی زن‌ها را می‌گرفت و با آن‌ها شوخی‌های نابجا می‌کرد. قوّه‌ی تمییز رفتار مناسب از رفتار ناشایست اجتماعی را به کلّی از دست داده ‌بود. همسرش می‌گفت «گویی من با یک‌نفر دیگر ازدواج کرده‌ام. دیگر اصلأ او را نمی‌شناسم. نه شخصیتش همان است و نه منش و رفتارش. دیگر هیچ احساسی از خودش نشان نمی‌دهد. »
خصوصیات بالا، در نوعی از بیماری دمانس به نام «زوال عقلی قطعه‌ی پیشانی و گیج‌گاهی» دیده می‌شوند. این نوع زوال عقلی بعد از بیماری آلزایمر و دمانسِ عروقی‌ِ، شایع‌ترین نوع زوال عقلی است. در جامعه، این بیماری نسبت به آلزایمر بسیار کمتر شناخته‌ شده است و معمولأ به علّت حفظ حافظه در مراحل ابتدایی، تشخیص داده نمی‌شود و یا به اشتباه تشخیص داده می‌شود. بسیاری از این بیماران، مدّت‌ها در بخش‌های روانی بستری می‌شوند چرا که به اشتباه تصور می‌شود که این افراد دچار اختلالات خلقی و یا شخصیتی هستند. وابستگان این افراد، ایّام سختی را پشت‌سر می‌گذارند. در ابتدا و قبل از تشخیص بیماری، تغییر شخصیت این افراد، در روابط خانوادگی معمولأ تاثیر منفی می‌گذارد چرا که هنوز کسی نمی‌داند علّت این تغییر ناگهانی در رفتار و شخصیت چیست و بعد از تشخیص بیماری نیز، به علّت تغییر عمده در هویت شخص مبتلا، وابستگان، به سختی می‌توانند با این واقعیت تلخ کنار بیایند.
هرچند تاکنون برای این بیماری پیشرونده، علاجی پیدا نشده‌ است، اما تشخیص زودهنگام و درمان علائم بیماری می‌تواند زندگی را هم برای شخص بیمار و هم برای اطرافیانش تاحدودی راحت‌تر کند.
سنّ شروع این بیماری بین 50-70 سال و معمولأ زودتر از سنّ شروع بیماری آلزایمر است. از این رو، افراد مبتلا به این بیماری به صورت زودهنگام ناتوان می‌شوند و مجبور خواهند بود از حرفه‌ی خود دست بکشند.
علایم زود هنگام و هشداردهنده این بیماری، می‌تواند بسیار متفاوت از بیماری آلزایمر باشد هرچند که این افراد در انتها دچار فراموشی نیز خواهند‌ شد. تغییر در شخصیت و منش، خودخواه شدن، بروز رفتارهای ناهنجار جنسی، شروع وسواس در سنّ بالا، علاقه‌ی مفرط به شیرینی‌جات، بی‌عاطفه‌شدن، بی‌علاقه شدن به مراوادات اجتماعی، عدم توانایی در حدس زدن نیت و احساسات دیگران و تغییر در زبان گفتاری و یا نوشتاری، از علایم اوّلیه‌ی این بیماری هستند. مانند هر نوع زوال عقلی دیگری، این نوع دمانس به تدریج باعث از بین رفتن سلّول‌های مغزی می‌شود تا این‌که در عرض 8-10 سال، فرد بیمار را از پا در می‌آورد.
... وقتی که به مطب آمد، پشت سر هم می‌خندید و مرتب می‌گفت «یه توپ دارم قلقلیه. سرخ و سفید و آبیه، هاهاهاهاها». سابقه شغلیش: کار در دولت فدرال، صاحب چندین نشان برتر و جایزه‌ی شاخص. سابقه خانوادگیش: مرگ پدر در اثر یک بیماری نامعلوم. نوع بیماری: زوال عقلی پیشانی-گیج‌گاهی. لحظه‌ی سختی بود صحبت از تشخیص بیماریش. نه برای او. او می‌خندید و در جواب گفت «یه توپ دارم قلقلیه.» برای همسرش و برای فرزندانش. باید مطمئن می‌شدم به اندازه کافی دستمال کاغذی در مطب هست...

 

درباره نویسنده: «دکتر ماندانا مدیرروستا روانپزشک و فوق متخصص در بیماریهای عصبی روانی و علوم عصب‌شناختی است.»