17جون2018

13 شهریور 1392 نوشته شده توسط  حمیده لامعی

یک مونترالی در کوبا: گزیده‌ای از روزنگاشتِ سفر بخش اول از دو بخش

mont2

رب‌گوجه‌فرنگی، سس مایونز، صابون دستشویی، شامپو و خمیردندان
سفر من و همسرم به كوبا در دی‌ ماه 1391 انجام شد. رابط این سفر از كانادا، دوستی كوبایی به ‌نام ماریو بود كه دكترای بیولوژی دارد و در یك مؤسسه معتبر پژوهشی در مونترال كار می‌كند. پدرش پزشك متخصص اطفال و مادرش پرستار بازنشسته در هاوانا هستند. ماریو 140 دلار و كیسه‌ای سوغاتی به ما داده بود كه به والدینش بدهیم. برای جا دادن سوغاتی‌ها در چمدان، كیسه را باز كردم و با تعجب دیدم چند بسته رب‌گوجه‌فرنگی، سس مایونز، صابون دستشویی، شامپو و خمیردندان است. با هواپیمایی ارزان سفر می‌كردیم كه در فرودگاه وارادِرو، شهری توریستی در200 كیلومتری هاوانا به زمین می‌نشست. پس از سه ساعت‌و‌نیم پرواز در صندلی‌های كوچك و ناراحت در ساعت نه‌ونیم صبح به وقت محلی فرود آمدیم. داخل اتاقك‌های كوچك بازرسی روادید به هیچ روی دیده نمی‌شد. هركس وارد اتاقك‌ها می‌شد در برابر مأمور پلیس از او عكس گرفته می‌شد و پس از مهرشدن روادید از در دیگر وارد فضای پشتی می‌شد كه ما هنوز آن‌جا را نمی‌دیدیم.

mont1


اولین دیدارمان از كشوری كمونیستی
این اولین دیدارمان از كشوری كمونیستی بود. چند مأمور پلیس گشت‌زنان تازه‌واردان را تحت نظر داشتند. بسیاری از همسفرهای ما كانادایی بودند و زود بررسی روادیدشان تمام می‌شد. اما نمی‌دانم كه یكی از مأمورهای گشتی به مأمور اتاقكی كه من وارد آن شدم چه گفت كه مأمور یادشده شروع كرد به انگلیسی دست و پا شكسته سین و جیم كردن: از كجا آمده‌ایم و با كدام تور و كجا اقامت خواهیم كرد و... به هر زحمتی و با همان انگلیسی دست و پا شكسته از شر او خلاص شدم. آن‌طرف، سالنی كوچك و بسیار تمیز قرار داشت، چون همه مسافران رفته بودند خلوت بود. همه‌جا لخت و ساده و از آگهی‌های تبلیغاتی معمول روی دیوار خبری نبود. تابلوهای راهنما بسیار ساده و به دو زبان اسپانیولی و انگلیسی بود. اولین كارمان تبدیل پول بود. در كوبا دو نوع پول وجود دارد؛ یكی پزوی كوبایی و دیگری پزوی قابل تبدیل (دلار توریستی یا C.U.C.) كه كمی بیشتر از یك دلار كانادا و 25 برابر پزوی كوبایی ارزش داشت. توریست‌ها فقط مجاز به انجام معامله با C.U.C. هستند. پس از تبدیل كمی پول سراغ اتوبوس بین شهری را گرفتیم كه متوجه شدیم تا چهار ساعت دیگر حركت نمی‌كند، درحالی‌كه یك اتوبوس برای بردن مسافران تورها به هاوانا آماده حركت است. پس از كمی چانه‌زنی با راهنمای تور، سرانجام با نفری 20 دلار رضایت داد كه ما را هم ببرد. اما در مقصد دبه كرد و 45 دلار گرفت. مناظر اطراف مسیر واقعا زیبا، طبیعت سبز و خرم و برخلاف كانادا كمی كوهستانی و پست و بلند و پر از درخت و گل بود. از همه مهم‌تر جاده بسیار خلوت و دلپذیر و اتوبوس راحت و مطبوع بود. در رستوران وسط راه مزه اولین نوشابه كوبایی را چشیدیم. شربتی خنك و بسیار شیرین تهیه شده از گیاه نیشكر و میوه‌های گرمسیری كه شیرینی بسیار زیادش بر هر نوع عطر و طعم دیگری غلبه كرده بود. بعدها فهمیدیم كه ذائقه كوبایی‌ها، همچون ذائقه مالزیایی‌ها ـ و شاید هم‌چون سایر ‌نقاط گرم و مرطوب استوایی ـ شیرین‌پسند است. یك گروه مردانه با ابزارهای ساده سازهای كوبایی و زنده خود مسافران اندك اتوبوس را با خنده و خوشرویی سرگرم و سعی می‌كرد هر چه بیشتر جیب آن‌ها را خالی كند.

mont3


شهرها مخروبه اما فاقد حلبی‌آباد و كوخ‌نشین با مردمی مهربان و شاد
ورودی شهر هاوانا همچون بیشتر شهرها مخروبه اما فاقد حلبی‌آباد و كوخ‌نشین بود و شهر خیلی مرده به نظر می‌آمد. ساختمان‌ها، اسپانیای جنگ جهانی اول را تداعی می‌كرد. دو سه طبقه، در حال فروریختن و دودزده  با پنجره‌ها و درهایی كه همگی یا با نرده‌های آهنی مسدود شده بودند و یا كركره‌هایی به سبك فرانسوی داشتند و همه بسته. مردم كم و بیش در خیابان بودند، ولی همه‌چیز گویی به سال‌ها پیش برگشته بود. خانم‌ها بیشتر بالاتنه‌ای بسیار سبك (تاپ) و شلوارك یا دامنی بسیار كوتاه (مینی‌ژوپ) و مردان عموما شلوار و تی‌شرت‌های كهنه و بی‌رنگ و رو پوشیده بودند. راهنمای تور برای ما یك تاكسی گرفت كه با چانه‌زنی و توافق روی پنج C.U.C. سوار شدیم. محله‌ای كه قرار بود در آن ساكن شویم با خانه‌های ویلایی آرام و زیبا كمی از مركز شهر دور بود. درخت‌های گرمسیری پر از گل، حاشیه خیابان‌ها سبز و خرم، بسیار تمیز و از نایلون و آلودگی خبری نبود. هیچ مغازه و فروشگاهی در مسیر دیده نمی‌شد. برخلاف كشور خودمان كه حتی در روستاها و كنار جاده‌ها، مغازه‌ها با نور و چراغ فراوان مشتری جلب می‌كنند، این‌جا همه مغازه‌ها، حتی داروخانه‌ها تاریكند. ویترین و تبلیغات و اجناس فراوان با بسته‌بندی‌های متنوع و زیبا وجود ندارد. غروب واقعا غروب است و شب بدون زرق و برق. بسیار از نیازهای روزمره به صورت فله و عموما در فروشگاه‌های تعاونی، از داخل گونی‌های بزرگ برداشته شده در اختیار مردم قرار می‌گیرد. مغازه‌ها كه معمولا پشت آن‌ها مسكن صاحب مغازه است درهای كوچكی به خیابان دارند و داخل آن‌ها فقط چند ردیف طبقه چوبی یا فلزی برای جادادن اجناس وجود دارد. صاحب مغازه به‌تنهایی و گاهی به كمك همسر یا فرزندش نیازهای مردم را برآورده می‌كنند.
حیاط  خانه میزبان ما با نرده‌هایی كوتاه از خیابان جدا می‌شد و با دو سه پله وارد ساختمانی یك‌طبقه می‌شدیم. صاحبخانه، خانمی مسن و بسیار خوشرو و خندان به استقبال ما آمد. یكی از اتاق‌ها را كه فقط یك پنجره داشت و آن هم با كركره چوبی مسدود بود در اختیار ما قرار داد. یك تختخواب دونفره و سه چهار كمد چوبی و میز توالت. همه‌چیز از جمله دوش و دستشویی بسیار تمیز با حوله و دستمال كاغذی و ملحفه‌های اتو كشیده. صاحبخانه از 22 سال پیش به صورت رسمی (با اطلاع دولت) به میهمانداری مشغول بود. با این حال یك كلمه انگلیسی، فرانسه یا زبان دیگری به جز اسپانیولی بلد نبود.
آشپزخانه و ناهارخوری با دو سه پله به حیاط پشت كه نسبتا بزرگ و بسیار زیبا و تمیز نگه‌داشته شده بود راه داشت. دو درخت مركبات سرسبز كه روی بدنه كلفت آن گل‌های اركیده بسیار زیبایی (به صورت پیوندی) روییده بود، از شگفتی‌های طبیعت آن‌جا بود. یك درختچه كریسمس (بخوانید بنت قنسل) پر از برگ‌های سبز و قرمز و بسیار شاداب هم داشت. گلدان‌های كوچك این گل در روزهای عید نوئل در كانادا به قیمت گران به فروش می‌رسد. آفتاب درخشان، طبیعت زیبا و روی خوش مردم بسیار خوشایند بود.

mont4

پزشكی كوبا: بسیار پیشرفته و رایگان، از جراحی تا عینك و دندانپزشكی
همان روز ورودمان پس از ناهار پدر و مادر ماریو به دیدن‌مان آمدند. كمی جوان‌تر از ما با همان خوشرویی بقیه، بسیار فهمیده و مؤدب با زبان انگلیسی خیلی خوب و كمی فرانسه، پدر (پزشك اطفال) پیش از انقلاب در امریكا درس خوانده و یك كمونیست معتقد و انقلابی بود كه به خاطر حفظ جانش پیش از انقلاب به امریكا رفته بود. غیر از ماریو دختری داشتند كه او هم پس از مدتی اقامت در كانادا حالا با همسرش در اسپانیا كار گرفته، در آن‌جا رحل اقامت گزیده و برای دیدار چند روزه و عمل جراحی عصب دست نزد والدینش آمده بود. فهمیدیم پزشكی كوبا نه‌ تنها بسیار پیشرفته است، بلكه به دلیل رایگان بودن تمام خدمات پزشكی برای همه از جراحی و ترمیم گرفته تا عینك و دندانپزشكی، كوبایی‌ها هیچ مشكلی از بابت سلامت و بهداشت ندارند. داروهای بیماری‌های خاص از بهترین كارخانه‌های دنیا خریداری شده و به‌طور رایگان به نیازمندان داده می‌شود.
روز بعد در ساعت 9 صبح (برابر قرار قبلی) دكتر و همسرش لیدیا به همراه دخترشان با یك لادای كهنه روسی ما را به منزل مادر دامادشان بردند كه 70 سال داشت و با یكی از پسرهایش، عروس و نوه‌اش در آن خانه زندگی می‌كرد. اتفاقا در آن هنگام دو پسر بزرگ داماد از همسر قبلی‌اش نیز به دیدار مادربزرگ‌شان آمده بودند. یك سگ بزرگ هم این خانواده را تكمیل می‌كرد. پیر و جوان، بچه و اثاث منزل، خرت و پرت، سگ و گربه همگی به صورت فشرده و خودمانی در كنار هم می‌لولیدند.









در کوبا بیکاری وجود ندارد!
در كوبا بیكاری وجود ندارد. قطع نظر از میزان درآمد، همه مردم می‌توانند به راحتی به تحصیل پرداخته یا كار پیدا كنند. این خانم 70 ساله بازنشسته شده و در طول زندگی با پرداخت ماهانه‌ای اندك حالا صاحب‌خانه شده بود. در كوبا خانه اجاره‌ای بسیار كم و خیلی گران است. همه مردم وقتی كار می‌كنند بخشی از درآمدشان را بابت مسكن به دولت می‌دهند و پس از 40ـ30 سال صاحب همان خانه می‌شوند. با این حال چون ساخت و ساز و خانه جدید تقریبا وجود ندارد، جوانان چاره‌ای جز زندگی در خانه والدین خود ندارند. همین مشكل موجب بالارفتن آمار طلاق ـ دست كم در هاوانا ـ است. خوشبختانه تخریب بی‌رویه ساختمان‌های موسوم به كلنگی در ایران، در این‌جا مطلقا وجود ندارد. ساختمان‌ها هر چند قدیمی، تعمیر و نوسازی می‌شوند.
خیابان‌ها و مراكز توریستی شهر، باریك و سنگفرش و هر چند كوچه و خیابان به یك میدانگاهی ختم می‌‌شود كه در آن رستوران‌هایی با میز و صندلی در فضای باز وجود دارد. یكی دو كلیسای قدیمی هم در یكی از میدان‌ها بود كه ساعتی كوچك ولی زیبا داشت و در حیاط آن‌ها نمایشگاه نقاشی و مجسمه‌های كوچك برگزار شده بود. در همین كوچه‌ پس كوچه‌ها ده‌ها موزه كوچك بی‌افاده و بعضا‌ رایگان در دسترس عموم است؛ هم‌چون موزه اتومبیل، موزه شراب‌گیری، موزه دارو و...  ماشین‌های دهه 50 میلادی حتی می‌خواهم بگویم دهه 40 با رنگ‌های آبی، قرمز، سبز و سفید و سپرهای استیل براق خاطرات فیلم‌های  هالیوودی زمان نوجوانی را زنده كرد. بیشتر منتظر بودم «پل نیومن» یا «مرلین مانرو» از ماشین پیاده شوند! این هم طرفه دیگری برای خالی‌كردن جیب جهانگردان كه پول دهند تا با ادا و اطوار تمام یا در حال رانندگی با این ماشین‌ها عكس بگیرند.

بیشتر كوبایی‌ها فقط دو وعده غذا می‌خورند
هنگام گشت و گذار، لیدیا برایم از درآمد ناكافی مردم سخن گفت و این‌كه بیشتر كوبایی‌ها فقط دو وعده غذا می‌خورند. سهمیه كوپن آن‌ها كم است. حتی آن‌ها كه درآمد نسبتا مناسبی دارند اگر كمك‌های فرزندان‌شان نباشد نمی‌توانند نیازهای روزمره خود را تأمین كنند. سفرهای خارج از كشور كه هیچ، تعمیر منازل‌شان هم ناممكن است، مگر با كمك دولت. به همین دلیل همه خانه‌ها در حال خراب‌شدن و فروریختن است. در روستاهای ایران فضاهای داخلی چون مفروش است، هرچند با حصیر، و هم‌چنین چون مبل و صندلی و تختخواب مرسوم نیست فضاها دلباز و روشن به نظر می‌رسد. درحالی‌كه در كوبا فضاهای داخلی همه‌جا پر از مبل و صندلی و میز و تختخواب و دیگر اشیای جاگیر و ‌شلوغ و ریخت و پاش است و برای ما كه عادت نداریم موجب احساس خفقان و عصبیت می‌شود و اگر هم كهنه و شكسته و فرسوده باشد افزون بر خفقان و عصبیت احساس فلاكت هم ایجاد می‌كند.
در یكی از كوچه‌های محله‌ای فقیرنشین در مركز شهر به منزل دو خواهر سالخورده بسیار فقیر رفتیم كه وضعیت زندگی آن‌ها غیرقابل تصور بود. یكی از خواهرها كه 75 ساله و جوان‌تر بود به‌عنوان نظافتچی پارك كار می‌كرد و خانواده‌ دكتر آن‌ها را حمایت می‌كردند. درِ‌كوچك خانه در سطح دو پله بالاتر از كوچه قرار داشت. وارد سالنی تاریك شدیم، پشت آن آشپزخانه و حیاط خلوتی كوچك و حمام و توالت قرار داشت كه از وان حمام به‌عنوان ذخیره مخزن آب مصرفی استفاده می‌شد. تنها یك شیر آب بالای آن وجود داشت كه چك‌چك‌كنان وان حمام راپر می‌كرد و كاسه‌ای كنارش كه برای برداشتن آب مصرفی خانه و هرگونه شست‌وشویی به كار می‌رفت. از ما با قهوه كوبایی پذیرایی كردند. هر دو خواهر با وجود سالخوردگی خندان و سرحال بودند.
املت پنیر، دست‌پختِ آقای دكتر
ناهار منزل دكتر صرف شد. املت پنیری كه خود دكتر درست كرده بود خوشمزه بود، با موز سرخ شده برای نخستین‌بار و آناناس و موز كوبایی و میوه دیگری شبیه میوه كُنار كه در بلوچستان خورده بودم. هنگام صرف ناهار متوجه شدیم كه مردم كوبا فقط محصولات داخلی مصرف می‌كنند و در فصل‌های مختلف سال محصولات همان فصل را می‌خورند. مثلا در زمستان فقط گوجه‌فرنگی و فلفل می‌خورند. البته در هتل‌های گران و اماكن توریستی میوه‌های دیگر هم پیدا می‌شود، ولی بسیار گران است. به همین دلیل محصولات خارجی و میوه‌های غیرفصل نایاب است. این‌جا بود كه فهمیدم چرا ماریو برای پدرومادرش رب گوجه‌فرنگی و سس مایونز فرستاده بود. سهمیه مرغ نفری نیم كیلو در ماه، نان روزانه یك عدد كمی كوچكتر از نان همبرگری خودمان و قیمت تخم‌مرغ كوپنی دو پزو. مغازه‌های سبزی و میوه‌فروشی با دو سه محصول اندكی كه ارائه می‌كنند، قابل قیاس با بازارهای میوه و تره‌بار ما نیستند.
ظهر روز بعد میهمان آن دو خواهر سالخورده بودیم. با آن همه بینوایی و ناتوانی جسمی، ناهاری سخاوتمندانه برای‌مان تدارك دیده بودند. هم‌چون سنت روستاییان ایران، ما را با دكتر و همسرش تنها گذاشتند، با نوعی برنج با لوبیا قرمز (بخوانید لوبیاپلو) پخته، مقداری مرغ و موز سرخ‌شده و یك تخم‌مرغ آب‌پز برای من كه گوشت نمی‌خوردم. از توالت رفتن قطع نظر كردم و با اكراه كامل با همان كاسه و آب داخل وان وضو گرفته و نماز خواندیم.
بعدازظهر با راهنمایی یكی از خواهرها با عبور از میدان مركزی شلوغ شهر و نگاهی به ساختمان جدید و زیبای موزه هنرهای معاصر وارد موزه انقلاب شدیم. با پرداخت یك C.U.C. دستمال توالت گرفتم و از توالتی كه حلقه نداشت به‌ناچار با تمام كراهت استفاده كردیم. ساختمانی قدیمی (بخوانید نواستعماری) با اتاق‌های متعدد در دو طبقه و مأموران زن مراقب با ویترین‌هایی نمایش‌دهنده حوادث و تجهیزات دوره انقلاب، عینك و تپانچه چه‌گوارا، كیف و كفش و ماشین تحریر و دفترچه رمز و این نوع وسایل.

در پارک لنین: یک مرداب که آمفی‌تئاتری روباز بوده
اول به پارك لنین رفتیم. پارك كه نه، فرسنگ در فرسنگ جنگل كم درخت و خلوت ‌در فاصله 40 كیلومتری هاوانا با آمفی‌تئاتری روباز كه حالا تبدیل به مرداب و همه جای آن علف و گل‌های وحشی سبز شده بود. مجسمه‌ای از سلیاسانچز همرزم و یار غار كاسترو كه او را زیباتر از آن‌چه بود نشان می‌دهد در كنار آبشار كوچك و بركه‌ای زیبا و نمایشگاه كوچكی در كنار آن با تخته‌سنگ‌های بسیار بزرگ برای كف‌سازی مسیر كه گویا از كوه‌های سیراماسترا حمل شده و هم‌چنین مجسمه‌ای بسیار بزرگ و قوی از لنین از دیدنی‌های پارك است. آكواریوم و سالن نمایش فیلم آن متروكه است.
پارك نباتات (بوتانیك) در همان نزدیكی پارك لنین و اگر نه بزرگترین پارك،‌ بلكه یكی از بزرگترین پارك‌های درخت و گل و گیاه دنیاست، اما نه با كیفیت آن‌ها.
در ورودی پارك یك‌نفر راهنما همراه ما شد. ورود ماشین به پارك ممنوع است و داخل پارك با وسیله‌ای شبیه قطار (بدون ریل) رفت‌وآمد انجام می‌شود. آن راهنما همه‌جا همراه ما آمد و برای‌مان از گونه‌های گیاهی مختلف صحبت كرد. گلخانه‌های بزرگی را به ما نشان داد كه از نظر همسرم معماری جالبی داشتند. رسیدگی در پارك در حد نگهداری وضع موجود انجام می‌شد و به‌دلیل كمبود بودجه، گسترش و نوآوری متوقف شده بود. باغ ژاپنی كه بیشتر كوبایی بود تا ژاپنی، بسیار زیبا بود. انواع درخت‌ها از نوع نخل كه شبیه درخت خرما بودند ولی میوه‌هایی متفاوت داشتند در همه‌جای پارك وجود داشت. در كنار باغ ژاپنی یك رستوران گیاهی وجود داشت كه راهنما ما را در آن‌جا رها كرد و رفت. ساعت 12 بود و غذا كه به صورت بوفه ارائه می‌شد ساعت 5/12 آماده می‌شد. ما خوشحال شدیم و با همسرم كه آرزوی خوابیدن روی چمن و تماشای آسمان آبی از لابه‌لای شاخه‌های درختان را داشت به امید یافتن جای مناسب از رستوران دور شدیم. سرانجام جایی پیدا كردیم و دراز كشیدیم. هنوز درست نخوابیده بودیم كه دیدیم كسی ما را صدا می‌كند. معلوم شد صاحب رستوران وقتی غذایش آماده شد به دنبال ما آمده بود و پس از طی مسیری ما را پیدا كرده و صدای‌مان می‌كرد. ناچار به خاطر زحمتی كه كشیده بود بلند شدیم و به رستوران رفتیم. سوپ سبزیجات، برنج، اسپاگتی و میوه‌های خردشده همراه آب مانگ و آب پرتقال خوردیم كه گران هم نشد. در جمع شاید 20 نفری آن‌جا غذا خوردند. ناهار را كه خوردیم خودمان را آماده كردیم كه به‌جای قبلی برگردیم وكمی استراحت كنیم كه دیدیم همان راهنما جلوی‌مان سبز شد و پرسید آیا غذای‌مان تمام شده یا نه؟  گفت آمده است تا ما را به درِ ورودی برگرداند. سرانجام با چانه‌زنی زیاد از او خواستیم كه بگذارد مسیر برگشت را پیاده طی كنیم، حدود سه‌‌ونیم كیلومتر. او شاخ درآورده بود و باور نمی‌كرد! به هر زحمتی بود او را قانع كردیم كه گم نمی‌شویم و عادت به پیاده‌روی داریم. خوابیدن را فراموش كردیم و پیاده برگشتیم. او می‌ترسید ما مسیر را گم كنیم و هم‌چنین راننده‌ای كه برای برگردان ما قرار بود بیاید معطل شود. ما هیچ‌گاه نفهمیدیم كه او چرا این همه احساس مسئولیت می‌كرد و اصرار داشت ما را به سلامت از پارك بیرون كند. در مسیر پیاده‌روی درحالی‌كه می‌دانستیم دیگر هیچ‌گاه خوابیدن در پارك بوتانیك نصیبمان نخواهد شد از مناظر لذت بردیم و از لابه‌لای خانه‌های محقر كارمندان و كاركنان پارك و خانواده‌های‌شان عبور كردیم. راهنما با خوشحالی و شعف فراوان در ورودی پارك منتظر بود و ما را سوار تاكسی كرد. انعام ما را به‌هیچ‌وجه قبول نكرد و خوشحال از این‌كه ما را بیرون كرده، ما را ترك كرد.

دانشگاه هاوانا با سابقه‌ای 250 ساله
دانشگاه هاوانا با سابقه‌ای 250 ساله ساختمان‌هایی قدیمی به سبك نو استعماری دارد. پای ردیف پله‌های زیاد، عریض و پرابهت دانشگاه از تاكسی كه پیاده شدیم. با راننده قرار گذاشتیم كه ساعت 11 برای بردن ما به ایستگاه اتوبوس‌های بین شهری بازگردد. لیدیا با ما نیامد، ولی كلی سفارش كرد كه دیر نكنیم و اتوبوس را از دست ندهیم. گوشه وكنار دانشجوها مشغول درس‌خواندن بودند. از یك دختر دانشجو سراغ دانشكده معماری را گرفتیم. گفت این ساختمان‌ها فقط رشته‌های علوم انسانی است و دانشكده معماری در جای دیگری است. او داوطلب شد كه ما را همراهی كند و معلوم شد دانشجوی سال سوم رشته شیمی است و دانشكده او در همان محوطه دانشكده معماری است. با یك تاكسی به دانشكده معماری كه كمی بیرون شهر بود رفتیم. ساختمان‌های دانشكده‌ها از طریق یك‌سر پوشیده بزرگ و ساده‌ و در عین حال زیبا به همدیگر متصل شده بود. از پله‌های باریك دانشكده معماری بالا رفتیم. همسرم با دو استاد دانشكده به انگلیسی صحبت كرد و آن‌ها پروژه‌های معماری را روی كامپیوتر به ما نشان دادند. معلوم شد دانشكده هم‌اكنون به خاطر انتخابات تعطیل است و در كارگاه‌ها و كلاس‌ها دانشجویی نیست كه بشود با او حرف زد. استادها خیلی مهربان و با روی باز ما را پذیرفتند و اطلاعاتی از شیوه‌های تدریس و نوع فعالیت دانشجویان به ما دادند. به همان تاكسی به محل پیشین برگشتیم و دیدیم كه راننده و دوست پسر آن دختر دانشجو منتظر ما هستند. از آن‌ها خداحافظی كردیم و به ترمینال اتوبوس رفتیم. لیدیا منتظر ما بود. در تمام طول سفر دائم مراقب ما بود. هم مواظب بود كه به ما خوش بگذرد و هم مثل مادرها كه از اتوبوس جا نمانیم. خلاصه خیلی به ما محبت كردند. وقتی سوار اتوبوس شدیم و خیالش ازسوی ما راحت شد ما را ترك كرد و رفت و ما خاطره خوب این انسان‌های شریف و مهربان، آفتاب درخشان، طبیعت زیبا، دریای زمردین، سواحل تمیز، زندگی سالم، ساده و بی‌آلایش را همه‌جا با خود خواهیم داشت.