14نوامبر2018

23 مرداد 1392 نوشته شده توسط  نویسنده: الیزابت کلمنت برگردان به فارسی: رضا داودی منبع: کتابِ Justice

مسئله برابری

Andisheh

عدالت چیست؟ برابری است؟
عدالت چیست؟ عدالت برابری است. این رایج‌ترین و ظاهرا ساده‌ترین پاسخی است که می‌توانیم به این سوال بدهیم. برعکس، بی‌عدالتی هم به معنی نابرابری است. عدالت بر اساس یک بام و دو هوا نمی‌تواند باشد، نشانه و سمبل آن ترازوست که برابری را تعیین می‌کند. اما برابری چیست؟ عدالت می‌تواند بر اساس رابطه میان دو چیز که می‌توانند به جای هم استفاده شوند، تعریف شود. برابری فقط می‌تواند میان این دو چیز قابل اندازه‌گیری باشد. اندازه‌گیری افراد طور دیگری است. چطور می‌توان ارزش انسان‌ها را اندازه‌گیری و مقایسه کرد؟ آیا اصلا این کار درستی است؟ اینها سوالاتی است که پاسخ بی‌شک عجولانه‌ی ما به‌وجود می‌آورد و برابری نه تنها پاسخی نمی‌دهد بلکه مسائلی را نیز ایجاد می‌کند.

دو عدالت
اولین‌بار ارسطو بود که تلاش کرد تا رابطه میانه برابری و عدالت را روشن کند. پس از این‌که ارسطو عدالت را در برابری تعریف می‌کند، سپس می‌گوید دو نوع برابری وجود دارد: برابری نسبی یا هندسی و برابری ریاضی. دو نوع عدالت نیز به نسبت این دو نوع برابری وجود دارند: از یک سو عدالت توزیعی و از سوی دیگر عدالت  اصلاحی. بر اساس عدالت نوع اول، برابری نتیجه است. این عدالت محصول اعطای سهم نسبی هر کس بر اساس لیاقتش است. بی‌عدالتی خواهد بود اگر به کسی که لایق است همان سهمی را بدهیم که به کسی که نالایق است داده‌ایم. اما بر اساس عدالت نوع دوم، برابری در ابتدا اصل قرار می‌گیرد: در میان افرادی که برابر در نظر گرفته شده‌اند، حتی اگر برابر نیز نباشند، عدالت حکم می‌کند که تساوی حقوق برابر باشد. اعمال این دو  اصل متفاوت برابری در مورد اول با جمله «حقوق مساوی در برابر کار مساوی» و در مورد دوم با تبادل کالاهایی که ارزشی برابر دارند، مشخص می‌شود. ثروتمند یا فقیر، زن یا مرد، مجازات کسی که عمل نادرستی را مرتکب شده است، برای همه یکی است و به نظر ارسطو، باید متناسب با جرمی باشد که مرتکب شده است.
اما این دو نوع از عدالت یا دو نوع از برابری ماهیتی متفاوت دارند. در حالی که نوع اول، بر پایه برابری نسبی استوار است و ارزش انسان‌ها را مشخص می‌کند، عدالت نوع دوم برابری ریاضی را مطرح می‌کند و ارزش چیزها را اندازه‌گیری می‌کند و مشکل هم همین‌جاست. با چه معیاری ارزش انسان‌ها اندازه‌گیری می‌شود؟ با معیار مفید‌بودن اجتماعی آن‌ها. این سهم هر کس در ثروت اجتماعی است که اندازه‌گیری می‌شود. در این‌جا دو سوال مطرح می‌شود: آیا وادار کردن افراد برای افزایش تاثیر اجتماعی خود عادلانه و درست است؟ و در صورت پاسخ مثبت، آیا برای همه تساوی فرصت‌ها وجود دارد؟

برابری و عدالت اجتماعی
از زمانی که بیانیه حقوق بشر و شهروندی در سال ۱۷۸۹ به نگارش درآمده، همه قبول کرده‌اند که انسان‌ها، به‌رغم تفاوت‌هایی که دارند، از حقوق یکسانی برخوردارند. اما در این بیانیه هم‌چنین آمده است تمایزات اجتماعی بین آن‌ها می‌تواند وجود داشته باشد و این تمایزات «فقط می‌توانند بر پایه منفعت عمومی باشند.» با ملاحظه این مسئله، تمامی تمایزات مبتنی بر رتبه و یا برتری ذاتی منتفی و غیر مشروع است. این پیشرفت قابل ملاحظه‌ای در زمینه عدالت بود، عدالتی که همیشه خواستار برابری بیشتر است. اما آیا این کافی است؟ پاسخ مارکس به این سوال منفی است. افراد با توجه به شرایط و ظرفیت‌های خود، نمی‌توانند سهمی برابر در جامعه ایفا کنند. اما آیا باید به این خاطر از مسائلی محروم شوند؟ آیا عادلانه است که چون که یک فرد ماهرتر و قوی‌تر از دیگری است، دستمزد بیشتری دریافت کند؟ عدالت اجتماعی واقعی بر عکس باید سعی کند تا شیوه‌ها و شرایط زندگی را برای همه برابر کند.
با این حال این نظریه مخالفانی نیز دارد. اولین علت آن را در زمینه اخلاقی و سیاسی می‌توان جستجو کرد: برابری تحمیلی غیرعادلانه خواهد بود و مغایر با برابری حقوقی خواهد بود که قبلا بیان شد. برای این که این برابری شرایط عادلانه باشد، باید مورد قبول عامه مردم قرار گیرد. معیار واقعی عدالت در واقع نه برابری بلکه آزادی خواهد بود. دومین علت اعتراض به این مسئله در زمینه اقتصادی و اجتماعی است: برابری از پیش تعیین شده بین افراد جامعه، حال تلاش و کوشش یا استعداد آن‌ها هر چه که باشد، انسان‌ها را از تلاش برای کار بیشتر مایوس می‌کند، و این ثروت جامعه را به کل به خطر می‌اندازد.

 آزادی و برابری
بنابراین، چطور می‌توان آشتی‌ای میان برابری و آزادی یا حتی تاثیر اقتصادی و عدالت اجتماعی برقرار کرد؟ برای این‌که اصل نابرابری اجتماعی به نسبت تلاش و استعداد هر فرد عادلانه باشد، در ابتدا باید فرصت‌ها برای همه برابر باشد. اما ثروتمند یا فقیر به دنیا آمدن، به دنیا آمدن در فلان یا فلان جا، با فلان قابلیت به راحتی این برابری را زیر سوال می‌برد. از آن بدتر، این نابرابری ابتدایی نسل اندر نسل شدیدتر هم می‌شود. به همین علت،  به منظور ایجاد عدالت، بهتر است از برابری فرضی که سعی در رسیدن آن داریم حرکت کنیم و نه از یک نابرابری بین انسان‌ها. برابری انسان‌ها چیزی دادنی نیست بلکه باید ایجاد شود. فقط باید آن را خواست. فقط این می‌ماند که برابری فرصت‌ها کاملا نمی‌تواند ایجاد شود، مگر این‌که همه انسان‌ها را شبیه به هم فرض کنیم.
در نتیجه، آیا ممکن است که با توجه به قبول نابرابری فرصت‌ها و پاداش‌دادن نسبت به استعداد و تلاش هر کس، جامعه‌ای عادلانه برقرار کنیم؟ جان راولز، فیلسوف امریکایی، در کتاب خود با نام «نظریه عدالت» سعی کرده است تا به این سوال پاسخ دهد. به این منظور، او شرایطی فرضی‌ای را تصور می‌کند که شبیه به وضعیت طبیعی‌ای است که نظریه‌پردازان قرارداد اجتماعی مطرح کرده‌اند. بر اساس این شرایط، انسان‌هایی «ناآگاه» از شرایط و وضعیت خود، اصول و سازمان جامعه‌ای را در می‌اندازند که  قرار است به‌وجود آید، یعنی غافل از فرصت‌هایی کوچک و بزرگ که به آن‌ها داده خواهد شد، باید بر سر اصولی که عدالت را در جامعه برقرار می‌کند، توافق کنند: اصل آزادی، که بر اساس آن، «هر فردی باید حقی مساوی با سیستمی از آزادی‌های برابر برای همه داشته باشد.»، و اصل تفاوت، که بر اساس آن «نابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی به شرطی که وابسته به موقعیت‌ها و پست‌هایی باشد که همه به آن با فرصت‌های مساوی دسترسی دارند، مجاز است.»
این نظریه که به زعم برخی بسیار سوسیالیستی و به زعم برخی دیگر بسیار لیبرالیستی است، بسیار مورد بحث قرار گرفت. خوبی این نظریه هدایت یک تحلیل اساسا عقلانی در مورد عدالت به دورترین نقطه ممکن است. این شاید محدودیت این نظریه نیز باشد، زیرا عدالت قبل از هر چیز  موضوع بحثی عینی و ملموس و مبارزه‌ای در طول تاریخ است. دستاوردهای آن بسیار شکننده است. و فقط در صورت وجود یک حیات دموکراتیک است که نابرابری‌ها می‌توانند عقب نشینی کنند و عدالت پیشرفت کند، این چیزی است که در مقاله بعدی به آن خواهیم پرداخت.