27می2018

23 مرداد 1392 نوشته شده توسط  دکتر ژوبین اصلاح پذیر Joubeen.eslah@gmail.com

جهان واقعی و جهان نمادین در کارگاه آموزشی رسانش بهینه برپایه اَشا

همان‌گونه که در نوشته پیشین یادآور شدیم، کاستی‌های عقلانیت بیشتر از دو عامل ناشی می‌گردد: یکی برون‌رفت از بستر طبیعی و به‌ کارگیری در حوزه‌هایی که با آن سنخیتی نداشته و دیگری به کارگیری اصل دوگانه عُقلایی/ ناعُقلایی که دیگر جایی میان این دو ماهیت باقی نمی‌گذارد. ولی آن‌چه در کارگاه آموزشی «رسانش بهینه برپایه اَشا» به آموزگاری سعید بهی روی داده و به آن رنگ و بوی تازه بخشیده به چالش کشیدن این دریافته‌ها و جستجوی فضای معرفت شناختی میان این دو ماهیت عُقلایی/ نا عُقلایی با تکیه بر بنیان‌های اندیشه ایرانی است.
در ادامه می‌کوشم به بررسی مشکل نخست یعنی به کارگیری نامناسب عقلانیت در حوزه‌هایی که با آن سنخیتی ندارد پرداخته و به طور کلی نامناسب‌بودن به کارگیری صرف عقلانیت را در روابط انسانی و معرفتی نشان دهم.
یکی از کاستی‌های اصلی عقلانیت این است که در جهان آدم‌ها به گونه‌ای عمل می‌کند که گویی وجود انسانی، وجودی طبیعی است که منظورم از این عبارت، جزیی از طبیعت یا متعلق به طبیعت بودن است؛ حال آن‌که این‌گونه نیست. می‌دانم که این سخنان می‌تواند بسیاری را شگفت‌زده کرده ولی بر آن پا می‌فشارم: وجود انسانی بر خلاف همه وجود‌های بی‌جان و جاندار، وجودی نا طبیعی است که از این‌رو به کارگیری اصول عقلانیت در مورد آن را ناممکن می‌سازد.
با ارایه چند مثال به تبیین این سخنان می‌پردازم. در واقع، درک یک پدیده خاص تنها در صورتی است که آن را رویاروی پدیده مشابه یا متضاد دیگر بگذاریم. در مورد ما، نزدیک‌ترین مثال حیوانات هستند. مطالعه رفتار حیوانات (Éthologie) اغلب بیشتر از آن‌چه گمان می‌بریم در فهم زندگی انسان‌ها ما را یاری می‌رساند تا زندگی حیوانات. همه حیوانات، موجوداتی طبیعی یعنی جزیی از طبیعت هستند. در واقع، دکارت پیش از این حیوانات را همچون «ماشین‌های کامل» دانسته است. در این صورت، حیوانات همانند یک ماشین دستورالعمل‌هایی دارند، راهنمایی که به ما اجازه می‌دهد رفتار یک حیوان را پیش‌بینی کرده و یا حتی مطلوب‌ترین رفتار را از آن طلب کنیم. دکارت از زمان خود بسیار پیشتر بوده است. باید دانش‌های جدید به ویژه کارهای پاولوف گستره بیشتری می‌یافت تا به یاری دست آورد‌های ژنیتیکی بتوان بر کارکرد کامل و قابل پیشبینی رفتار حیوان صحّه گذاشت. در واقع این پژوهش‌های جدید حاکی از آن هستند که تا چه اندازه حیوان زیر نفوذ ناگزیر برنامه ژنتیکی خود است.
برای نمونه؛ یک مرغ از جوجه‌هایش درست با همه توان فقط تا بیست و هشتمین روز زندگی نگهداری می‌کند. پس از آن، اگر جوجه به مادرش نزدیک شود، مادر آن را با زور پس می‌زند به طوری که جوجه درمی‌یابد که باید مادر را ترک گفته و زندگی بزرگسالی را بیاغازد. همه مرغ‌های جهان، بیست و هشت روز پس از بیرون آمدن جوجه از تخم این کار را می‌کنند. این نشان می‌دهد که مرغ‌ها از برنامه از پیش نوشته شده‌ای پیروی می‌کنند، برنامه‌ای ژنتیکی که مرغ را توان مقابله با آن نیست. در حیوانات دیگر هم همین گونه است. ولی نزد آدمی کارها این گونه نیست. بسیاری از انسان‌ها از آغاز زندگی تا پایان مرگ از فرزندان خود پشتیبانی می‌کنند و نیز هستند کسانی که فرزند خود را پس از تولد به حال خود رها می‌کنند. عجیب و غریب بودن انسان نیز به همین خاطر است: انسان از قوانین طبیعت پیروی نمی‌کند که به این اعتبار می‌توان گفت که جزیی از طبیعت نیست. ولی اگر انسان به طبیعت تعلق ندارد، به چه جهانی تعلق دارد؟ ساز و نهاد وجود او، اگر امری طبیعی نبوده، پس چیست؟
در تقابل با جهان طبیعی، جهان دیگری هست که انسان به آن تعلق دارد و آن جهان نمادین است. ماهیت وجود انسانی موردی نمادین است. در واقع، به این اعتبار می‌توانیم بگوییم وجود انسانی، ماهیت نداشته چرا که ماهیت او طبیعی- به دیگر سخن؛ واقعی-  نیست. ولی آن بدین معنا نیست که وجود انسانی از ماهیت عاری است و ماهیت ندارد بلکه آن از ماهیت مادی عاری بوده و از ماهیتی نمادین سرشار است.
به یاری نمونه‌ای از میان نمونه‌های بی‌شمار می‌کوشم نشان دهم تا چه اندازه وجود انسانی سرشار از نماد‌هاست. برای مثال، یک کار بسیار ساده و ابتدایی یعنی خوردن را در نظر بگیریم. یک حیوان به طور واقعی، خشن، بی‌مراعات و تعارف و ملاحظه تا جایی که سیر شود می‌خورد. یک انسان برخلاف حیوان چیزهایی می‌یابد تا خوراک خود را بهبود ببخشد، آن را هنرمندانه بخش بخش می‌کند، در ظرف‌هایی زیبایی می‌گذارد، به هزار نوآوری دست زده تا خوراک ساده‌اش را دگرگون کند و آیین‌های بسیاری را برای انجام این کار ساده انجام می‌دهد. در برخی کشورها در فراهم آوردن خوراک‌ها چنان ظرافتی به کار می‌رود که پایان کار به یک اثر هنری می‌ماند. از منظر به طور دقیق مادی – یعنی منظر حیوانی- این رفتار انسان نه تنها بی‌حاصل که بسیار احمقانه است. از این منظر به راستی حق با حیوان بوده چرا که حیوان در کارش بسیار عقلانی عمل می‌کند. به راستی چه اتلاف بیهوده زمان و توان برای زیبایی بخشیدن به چیزی که قرار است در زمان کوتاهی بلعیده شود! حیوان در واقع نمونه کامل مادی‌گرایی است که از جهان نمادین انسان‌ها هیچ دریافتی ندارد. حیوان یک عقل‌گرای مطلق کامل است.
یکی از نخستین کسانی که در غرب، بصیرت آن را داشت که ماهیت نمادین و نه طبیعی انسان را ببیند، مردم‌شناس نامدار فرانسوی لوی استراس (Lévi-Strauss 1908-2009) است. او یکی از بزرگترین متخصصان علوم انسانی در قرن بیستم و یکی از بنیان‌گذاران ساختارگرایی (Structuralisme) است. به نظر او، جهان نمادینی وجود دارد که با ساختارهایش تعیین می‌شود و وجود انسانی را می‌سازد. نماد همچون ساختاری واقعیت انسان را پایه‌ریزی کرده و شکل می‌بخشد. با این حال از سده‌های پیش از او، اندیشمندان و شاعران ایرانی هم به لحاظ کمّی و کیفی به مراتب بیشتر و بهتر به این نظریه پرداخته‌اند که این شعر مولانا نمونه‌ای از آن است:                  
من مرغ لاهوتی بُدم ،دیدی که ناسوتی شدم؟
دامش ندیدم، ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم، ای پسر، نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم، من دُرِّ شهوار آمدم
ما را به چشم سَر مبین، ما را به چشم سِر ببین
آن جا بیا، ما را ببین، کان جا سبکبار آمدم

این چند بیت از دیوان شمس نه تنها مهر تائیدی است بر آن چه پیشتر گفته شده بلکه هم چنین گشاینده راهی است برای بررسی و نقد دیگر بنیان‌های نظری نادرست غربی که متاسفانه با تکیه بر همان‌ها، دکان بسیاری از متکلّمین میانمایه  فلسفه  رونق می‌گیرد.