13نوامبر2018

23 مرداد 1392 نوشته شده توسط 

شعر امروز

asdef

معرفی شاعر:
مهشید وطن‌دوست متولد چهاردهم اسفند سال یک هزار و سیصد و شصت و یک؛ اولین کتابی که خواندم رمان آنابل بود که تصویر زیبای زنی که روی جلد لبخند می‌زد مرا در سن 11 سالگی تشویق به خواندنش کرد. پس از آن؛ خواندن شعر برایم لذت بخش‌تر بود و در همان احوالات از مادرم کتاب حافظ هدیه گرفتم. در همان سال‌های مدرسه همیشه  زنگ انشا را دوست داشتم . تصمیم داشتم به دانشگاه هنر بروم و تحصیلاتم را در زمینه‌ی ادبیات پیش بگیرم اما به اجبار خانواده در رشته‌ی مهندسی تکنولوژی ساخت و تولید تحصیلاتم را آغاز کردم. ولی این امر مانع علاقه‌ی من به ادبیات نشد و در تمام زمان فراغت شعر و داستان می‌نوشتم. پس از پایان تحصیلات یک مجموعه شعر و چندین داستان جمع‌آوری کرده بودم . در سال 90 با تشویق مادرم تصمیم به نشر مجموعه قطعات کوتاه ادبیم گرفتم. در خلال آماده سازی مجموعه برای چاپ کتابم بودم که یکی از داستان‌های کوتاهم که در یک نشریه مجازی منتشر شده بود، مورد توجه دوستی قرار گرفت و ایشان از من خواستند تا تعدادی از داستان‌هایم را برایشان بفرستم. پس از چند روز ایشان من را برای خوانش یکی از داستان‌هایم به نام «نا کجا آباد» به رادیو دعوت کردند و در آن‌جا به دلایل ممیزی مجبور به تعویض این داستان با یک داستان دیگر به نام «دوستت دارم» شدم که البته این داستان هم مورد ممیزی قرار گرفت. آشنایی با رادیو باعث شد تا در چاپ کتابم مصمم‌تر شوم و از همین رو به طور جدی پیگیر کار چاپ بودم و مجموعه «رنگی نشوید» پس از ممیزی‌های فراوان در اواخر سال 91 راهی بازار شد. این کتاب شامل 40 قطعه (به سبک پریسکه و شعر نو) می‌باشد که توسط نشر اشاره به چاپ رسیده است. کتاب مدکور در خرداد 92 در خانه هنرمندان ایران با حضور اساتید حوزه هنر و شعرا و منتقدان مورد بررسی قرار گرفت که البته شرح جلسه در خبرگزاری مختلف نظیر ایسنا, ایلنا, پانا و باشگاه خبرنگاران آمده است.

چشم سار

تبری عاشق جنگل شده بود
جنگلی تیره و انبوه و سیاه
و پلنگی غمگین
واندرآن جنگل تار
دل خود باخت به سار
سار معشوق  ولی
بر سر شاخه‌ی کاج
اندر اندیشه ی نان
و پلنگ غمگین
شب و روزش همه تار
 اندر اندیشه‌ی دل بردن یار
و گذشت
و گذشت...
شبی از فصل زمستان شد و برف
بی‌امان بر سر جنگل بارید
جنگل تیره و انبوه و سیاه
بر تنش رخت عروسی پوشید
سار معشوق ولی
هم‌چنان بر سر کاج
نه در اندیشه ی نان
چشم در راه پلنگ عاشق
و تبر
اندر آن خلوت سرد
در دلش حجمه‌ی مورانه و خشم
مهموم
پس افتادن هر کاج بلند
پی معشوقه‌ی خود گشت و ندید
چشم سار
همچنان خیره به راه
نپرید...