27می2018

23 مرداد 1392 نوشته شده توسط  میترا روشن

دکتر عباس میلانی: قضاوت نهایی در مورد شاه وجود ندارد گزارش سخنرانی در مونترال

Book-signing-Milani--July-2013-CMYK

عصر یک‌شنبه 14 ژوییه 2013 ، مرکز فرهنگی ژرژ ورنیه، میزبان تاریخ‌نویس معاصر، دکتر عباس میلانی بود. برنامه با وجود ورودیه ده دلاری، با استقبال زیاد روبرو شد. گردهمایی به مناسبت رونمایی از کتاب فارسی «نگاهی به شاه» بود که در محل به فروش می‌رسید. برنامه به همت مرکز فرهنگی مکیک برگزار شد. نشریه هفته گزارش این سخنرانی را در اختیار علاقه‌مندان به تاریخ معاصر و فرهنگ سیاسی ایران می‌گذارد.

آقای علی پاک‌نژاد از فعالان فرهنگی، برنامه را گشود و دکتر محمد استعلامی، استاد نام‌آشنای ادبِ پارسی، سخنران را معرفی کرد و از توانایی‌های عباس میلانی  در روایت دقیق، علمی و بی‌طرفانه‌ی وقایع و شخصیت‌های تاریخی که مورد تحقیق قرار داده است سخن گفت. دکتر استعلامی ازجمله گفت: نقد باید بی‌طرفانه باشد، تاریخ ایران باید به درستی نوشته شود و وظیفه روشنفکر این است که کار درست ارائه دهد. این کارهای بسیار سختی است که آقای میلانی انجام داده است.
او روشنفکر مستقلی است که از اسناد تاریخ گردگیری کرده، دست روی نکات نگفته گذاشته و با نگاهی تازه به روایت وقایع پرداخته است.  در یک کلام، دکتر عباس میلانی اعتماد را به تاریخ نویسی ایرانی برگردانده است.

پس از معرفی و کف زدن‌های حاضران، دکتر عباس میلانی سخن گفت:
دوستان گرامی، به تاریخ نویسی مدرن و حرفه‌ای اشاره کردند. در مورد تاریخ‌نویسی دقیق و نقاد این را بگویم که در دانشگاه‌ها، چه در شرق و یا در غرب، همواره به ما می‌گویند که باید از غرب بیاموزیم. در حالی که چندصد سال قبل از آن‌که در غرب تاریخ‌نویسی قانونمند و حرفه‌ای سرمشق شود،  بیهقی در ایران این کار را کرده است. واقعیت این است که اگر زبان بیهقی را نفهمیم تاریخ ایران را نفهمیده‌ایم. ما هنوز چیز زیادی از تاریخ واقعی خود نمی‌دانیم. در تخت جمشید تاکنون حدود  36 هزار لوح پیدا شده که فقط 2000 تای آن ترجمه شده و این‌ همه سروصدا به پا کرده است. قبلا فکر می‌کردیم که فقط هرودوت بوده که تاریخ باستان را نوشته  ولی الان کم‌کم داریم می‌فهمیم که آن تاریخ در خود ایران ما هم نوشته شده است. آقای بهرام بیضایی اخیرا نشان داده که  داستان هزاردستان ایرانی ریشه‌اش کجاست. یا هزار و یکشب که قهرمان اصلی‌اش اصلا اسم ایرانی دارد.
ما به این نوع کنجکاوی و بازاندیشی نه  فقط برای تاریخ معاصر بلکه برای نگاه به کل تاریخ نیاز داریم و خوشبختانه نسل جدید در ایران مشغول به همین هستند.  کارهای تاریخی می‌نویسند که نه درش ذلت کامل است و نه منزلت کامل. نگاه تازه‌ای دارد رشد می‌کند که نقاد است و در عین حال می‌خواهد یک نوع تجدد ایرانی ایجاد کند. من شکوفایی این نهضت را به نوعی ناشی از تجربه دوران پهلوی می‌دانم، حتی دورتر و در زمان رضاه شاه هم می‌توانیم رد آن را بگیریم. اولین مرحله این نگاه جدید به گذشته،  تلاش زبان‌شناسی بود که در فرهنگستان زبان دوران رضا شاه انجام می‌شد و یا نمونه‌های نوگرایی در دوران شاه در بخش معماری، برای مثال، کاخ نیاوران یا هتل شاه عباس در مقایسه با هیلتون، معماری مدرن ایرانی است. این‌ها اولین نشانه‌های پدیده‌های بازگشت به خود و نگاه تازه به خود بود که در ادبیات، نثر و شعر شروع شد و آخرین مراحل آن در عرصه سیاست اتفاق افتاد که به زیر سوال بردن باورهای مقدس و مطلق بود، و موجب انقلابی شد که به نهاد هزاران ساله سلطنت در ایران پایان داد.
در ایران پس از انقلاب نیز به خصوص در دوران اخیر شاهد این نوزایش هستیم: جنبش زنان، نقد نویسی،  نگاه تازه به دوران شاه یا مصدق، و...
آن چه به آن تاکید فراوان دارم، رد هرگونه مطلق‌گرایی و سیاه و سفید دیدن به خصوص در قضاوت تاریخی است. کاری که برای همسالان من کمی مشکل است. نسل من هنوز ترجیح می‌دهد مطلق‌گرایی کند و با دشواری می‌پذیرد که باورهایش همه درست نبوده‌اند.
کار تاریخی جز روایت‌گری نیست. حقیقت‌های تاریخ نسبی هستند ولی به طور یکسان نسبی نیستند. ارزش هرکدام به این است که کدام روایت تلاشی است برای پیدا کردن حقیقت و کدام روایت مزخرف است.  شناخت ما از پدیده هیتلر نسبی است ولی این که هولوکاست پدیده‌ای مذموم است آن وقت دیگر این نسبی نیست. نکته مهم دیگر نگاه همه جانبه به موضوع  و دیدن طیف رنگ‌ها از سیاه تا خاکستری و سفید است. دیدن خوبی و بدی در آن واحد. ولی همان طور که اشاره کردم دنیای سیاه و سفید راحت‌تر است. ایدئولوژی جهان را سیاه و سفید می‌بیند ولی تاریخ نویسی جهان خاکستری را به نمایش می‌گذارد.
علاوه بر این باید تداخل علوم دیگر در تاریخ را نیز درنظر داشت. مثلا با پیشرفت علم روانشناسی ما 400سال پس از نوشتن هاملت فهمیدیم که او عقده جنسی نسبت به مادر خود داشته است. یعنی روانشناسی نگاه ما را به این نمایشنامه شکسپیر عوض کرد.
وی در ادامه گفت: دوستی فهرست کتابخانه هیتلر را در اختیار من گذاشت... من اصلا  تا آن لحظه نمی‌دانستم که  هیتلر کتاب می‌خوانده است! یا مثل من شکسپیر را خیلی دوست می‌داشته است! یا استالین که همه فکر می‌کنیم بی‌فرهنگ و روستایی خشن و وحشی بوده ولی برعکس شاعر و مترجم بوده  و آثاری درخشان از خود به یادگار گذاشته ولی البته 20 میلیون آدم هم کشته است.
همین طور در مورد هویدا یا به خصوص شاه. هیچ‌کدام از مطلق‌گرایانی که آن‌ها را خوب یا بد می‌دانند کاملا راست نمی‌گویند شاه هم ضعیف است و هم نقاط قوتی دارد که شگفت‌انگیز است و در حین تحقیق باعث تحسین من نقاد شده است. یا رضا شاه به هم چنین. متاسفانه ما همه تاریخ را نمی‌دانیم و سرسری براساس شنیده‌های اشتباه، داوری می‌کنیم. برای مثال، ما همه مطمئن هستیم که رضاشاه را انگلیسی‌ها آوردند و به او دستور کشیدن خط آهن سراسری از شمال به جنوب را دادند تا به متحدان  روسی خود کمک برسانند. در حالی‌که در حین تحقیق  در آرشیو انگلیس به هزار صفحه سند برخورد کردم که خلاف این باور را ثابت می‌کند! مدارک زیادی وجود دارد که اصلا دولت انگلیس مخالف راه آهن بوده است و  رضا شاه بوده که آن‌ها را وادار کرده تا موافقت کنند. انگلیس دستور ایجاد راه آهن را که نداد هیچ، حتی بین خودشان می‌گفتند که باید مانع شوند ولی بعد ناچارا قبول کردند.
همین طور است این  اشتباه رایج که رضاه شاه نوکر انگلیسی‌ها بود. بدون شک انگلیسی‌ها در آوردن سید ضیا نقش داشتند ولی از همان روزهای  اول با رضاشاه  مشکل پیدا کردند به خصوص وقتی شیخ خزعل عامل شناخته شده انگلیس به دستور شاه دستگیر شد. سفیر انگلیس برای اعتراض پیش رضاشاه می‌رود و جواب می‌گیرد:«شما می‌توانید از طریق قانونی اقدام کنید و حتی اجازه ملاقات بگیرید». ما می‌گوییم که رضاشاه با سفیر انگلیس مشورت می‌کرد و از او دستور می‌گرفت ولی مدارک نشان می‌دهند که در دو سال آخر سلطنت، اصلا رضاشاه با سفیر انگلیس هیچ دیداری نداشته است. ما باور داریم که انقلاب اسلامی کار انگلیسی‌ها بود! در همین فاصله چاپ انگلیسی تا فارسی کتاب شاه، از مدارک بایگانی شده دولت انگلیس که بعد از سی سال بیرون می‌آورند و در دسترس همگان می‌گذارند،  مدارک جدیدی پیدا کردم که برخی واقعا جالب بود. مثلا گزارشی از دولت وقت انگلیس که چرا نتوانسته بودند انقلاب 57  ایران را پیش‌بینی کنند. هزاران صفحه سند از مراجع مختلف خوانده‌ام. تردیدی نیست که رشیدیان از انگلیسی‌ها پول می‌گرفت ولی این که اعلم را مزدور انگلیس بدانیم که چندین نسل از بزرگترین ملاکین ایران بودند، درست نیست.  ممکن است آدم نادرستی بود ولی مزدور انگلیس نبود. این حرف‌ها و قضاوت‌های سطحی کمکی به حل مسئله نمی‌کند. این که بگوییم شاه وابسته بود، این ساده کردن جهان پیچیده است و من امیدوارم که این کتاب من خلاف این کار را بکند و مسائلی را که ساده میدانیم پیچیده کند. هم چنین تردیدی ندارم که این کتاب نگاه من است به شخصیت‌ها و وقایع تاریخی و اگر هرکدام شما این کتاب را می‌نوشتید متفاوت می‌شد. هرکدام رنگ خودمان را به نوشته‌هایمان می‌زنیم. من زبان مطلق نداشته‌ام. آن‌چه اسناد می‌گوید یا از گفت‌وگوهای مستقیم با شخصیت‌ها  استنباط می‌کنم، وقتی از ماجرای پنجاه سال پیش از یک فرد هشتاد ساله سوال می‌کنم،... هرچه سعی کنم خودم را از روایت خارج کنم، به قول معروف  کسوف راوی باشد،  ولی بالاخره این نویسنده است که  انتخاب می‌کند تا بر روی کجاها سایه روشن بیندازد.
 آیا انصاف رعایت شده یا نه؟ این قضاوت با خوانندگان است. در ضمن که هرچه زمان بگذرد نکات بیشتری بر ما روشن می‌شود. نکته مهم دیگری که می‌خواهم به آن اشاره کنم: همه کارهای من درباره شخصیت‌هایی که در مورد آن‌ها تحقیق کرده و نوشته‌ام، براساس مدارک و شواهدی بوده که تا روز و لحظه نوشتن کتاب در دست داشته‌ام. ممکن است همین فردا ما سند جدیدی از شاه پیدا کنیم که در قضاوت ما نسبت او اثر بگذارد. این کتاب فقط یک نگاه و یک روایت متفاوت با دیگران است. من 5 سال دیگر این کتاب را جور دیگری می‌نویسم و شما آن را جور دیگری خواهید فهمید. این حقیقت امروز است و نسبی است. ده سال دیگر با وجود اسناد جدید که منتشر خواهد شد، نگاه ما به شاه عوض می‌شود.
دوستان از من می‌پرسند که بالاخره این شاه یا هویدا که شما نوشتی آدم خوبی بود یا بد بود؟! می‌گویم اصلا کتاب من برای همین است که بگویم این سوال، سوال بدی است! این روایت تلاشی است برای فهمیدن حقیقت. قضاوت با شماست و قضاوت نهایی در مورد شاه وجود ندارد.
من فکر کردم باید کتاب دیگری درباره شاه نوشت. شخصیت شاه شخصیت مهمی است و هرنسلی باید بیوگرافی او را بنویسد چون هر نسلی از منظر خود به او نگاه می‌کند. تنها ادعای کتاب این است که با بضاعتِ کم سعی کرده‌ام بدون پیش داوری بنویسم. در ضمن که این فقط یک خلاصه مختصر است. وقتی زندگی 60 ساله را به 600 صفحه تقلیل می‌دهیم فقط یک روایت است. چون مدارک بسیار بیش از این‌ها بوده است.  هزاران خط  سخنرانی‌های خود شاه است.
من همین الان به کتابی که درباره 150 شخصیت اصلی دوران پهلوی نوشته‌ام ایراد دارم. شاه در بیست سال آخر سلطنت دفتر مخصوصی داشت که معینیان شخصیت درخشان و برجسته دوران  رییسش بوده است و من این نام را در کتاب 150 شخصیت مهم دوران پهلوی از قلم انداخته‌ام. او تمام گزارش‌ها را دقیقا می‌خوانده و جمع آوری می‌کرده و نشان شاه می‌داده است. به دستور شاه هزاران سند جمع شده بوده که همان زمان به جایی در خارج از کشور فرستاده شده است. خود شاه هم مقداری اسناد با خود خارج کرده و بقیه را هنگام خروج از ایران سوزانده است. این اسناد اگر درآید ما جنبه‌های جدیدی از شاه را می‌بینیم. همان‌گونه که در اسنادی که اخیرا به دستمان رسیده به نکات جدیدی برمی‌خوریم. برای مثال دربار به مثابه نخست وزیر!  از دهه پنجاه به بعد وقتی شاه، زاهدی را دک می‌کند، دربار و خود شاه نخست وزیر ایران می‌شوند. شاه حتی چند بار به سفیر امریکا و انگلیس گفته بود می‌خواهم خودم نخست وزیر شوم! و آن‌ها او را به شدت منع کرده بودند...
شاه از روز اول  استقلال نسبی داشت که خیلی بیشتر از یک نوکر بود.  ولی از سال 55 میزان نفوذ او در روابطش با غرب خیلی بیشتر شده بود. همین شاه که قبلا بدون موافقت امریکا به انگلیس نمی‌رفت ده سال بعد به فورد تشر میزند و حاضر به پایین آوردن قیمت نفت نمی‌شود. ولی دو سال بعد دوباره به حالت قبل بازمی‌گردد و بدون مشورت با امریکایی‌ها آب نمی‌خورد.
روایت چپ این است که دکترین نیکسون شاه را ژاندارم خاورمیانه کرد در حالی‌که اکنون ما می‌دانیم که یک دهه قبل از ریاست جمهوری نیکسون خود شاه پیشنهاد ژاندارمی را می‌دهد و نیکسون جواب پیشنهاد شاه را می‌دهد. با وجود مخالفت انگلیس ایران در ظفار به جای امریکا می‌رود و جنبش چپ آن‌ها را سرکوب می‌کند.  
همه فکر می‌کنند که در گوادولوپ بود که تکلیف شاه تعیین شد. من بیش از 60 هزار صفحه از مدارک انگلیسی‌ها و امریکایی‌ها کپی گرفته‌ام که 1000 صفحه آن‌ها درباره گوادولوپ است. اتفاقا اصلا منظور کنفرانس ماندن یا رفتن شاه نبود. کنفرانس در ماه ژانویه  تشکیل شد و موضوعات اصلی مورد بررسی آن‌ها درباره چین، شوروی و ... بود. موضوع شاه و ایران به عنوان یکی از گفت‌وگوهای فرعی در آن‌جا مطرح شد و قرار شد براساس همان تصمیم‌های  قبلی عمل شود. در گوادلوپ هم به همان نتیجه رسیدند که شاید بختیار بتواند اوضاع را جمع کند. اگرچه همه می‌دانستند که دیگر شاه مثل سابق در قدرت نخواهد بود. به خصوص  گزارش جورج بال می‌گوید شاه دیگر نمی‌تواند به صورت سابق ادامه دهد و در بهترین حالت اگر بماند پادشاه مشروطه خواهد بود.
یکی از تاثیرگذارترین حوادث تاریخ معاصر ما کودتای 28 مرداد است. یا به قول برخی دوستان قیام ملی، این اتفاق را هرچه بنامیم، کودتای ننگین یا قیام ملی این‌ها مسئله را برای ما حل نمی‌کند. فقط باید نرم و آهسته به سراغ‌شان برویم. وقایع و شخصیت‌ها را تحلیل کنیم.
ما باور داریم که کودتای 28 مرداد کار مشترکی بوده که با برنامه انگلیسی‌ها و هزینه آمریکایی‌ها انجام شده است. این درست است که در واشنگتن پروژه‌ای راه انداخته بودند که هدفش سرنگونی مصدق بود، شک نداریم که یکی از بازیگران مهم صحنه کودتا امریکا بوده است ولی آیا واقعا علت سقوط مصدق تنها این‌ها بودند؟ این درست که کلینتون و خانم آلبرایت به خاطر دخالت امریکا در دولت ایران عذرخواهی کرده‌اند. ولی خانم آلبرایت کلماتش را خیلی دقیق می‌گوید: «ما در سهمی که در سرنگونی مصدق داشته‌ایم از مردم ایران عذرخواهی می‌کنیم. واقعیت این است که کودتا یا قیام ملی،  آن‌چه در آن روز اتفاق افتاد بازیگران متعددی دارد. شاه، دربار، انگلیس، امریکا، مصدق، روحانیون، نیروهای ملی گرا، نیروهای چپ...و بالاخره مردم ایران همه کنش‌گران این صحنه بوده‌اند.
28 مرداد پیچیدگی‌های زیادی دارد: از لحاظ قانونی دکتر مصدق معزول شده است. قبل از آن بارها صدیقی به او می‌گوید مجلس را منحل نکن و گرنه شاه قدرت عزل تو را دارد....پس اگر شاه حق داشت، دیگر کودتا چیست؟
روز 25 مرداد سفیر امریکا به ایران برمی‌گردد در 26 مرداد امریکا و انگلیس به این نتیجه می‌رسند که برنامه‌هایشان شکست خورده است. دکتر مصدق می‌گوید ما تغییر رژیم نمی‌خواهیم در حالی‌که وزیر او سرمقاله‌هایی می‌نویسد که دود از سر دربار بلند می‌کند. هندرسون به مصدق می‌گوید شاه شما را عزل کرده و مصدق می‌گوید شاه جرات این کار را ندارد! مصدق قانون‌دان که سی سال است حرف از قانون اساسی می‌زند، چگونه مجلس را منحل می‌کند که خلاف قانون است؟ هندرسون می‌گوید من به این نتیجه رسیده‌ام که در واقع مصدق دارد، کودتا می‌کند!
از آن مهم‌تر،  مصدق که ابزارهای مختلف برای اطلاع رسانی به مردم و طرفدارانش در دست داشته، با اطلاع از وقوع کودتا کاری نمی‌کند. از 25 تا 28 مرداد در رادیو می‌گویند که کودتا شده ولی نمی‌گویند که شاه حکم عزل مصدق و حکم نصب زاهدی را داده است. چرا مصدق به مردم خبر نمی‌دهد؟
 من ده‌ها ساعت فقط با دکتر صدیقی مصاحبه کردم، دکتر صدیقی حال او را درمانده و پریشان توصیف می‌کند و به او می‌گوید آقا شما چرا نشسته‌ای؟ او می‌گوید که در آن روزها مصدق دچار یک فلج روانی شده بود، گاهی گریه می‌کرد و گاهی به دنبال خبر می‌رفت. عملا دچار یک  بحران عصبی بود.  می‌دانیم  که مصدق در جوانی دچار حالات عصبی می‌شده ولی این که  چه تاثیری در تصمیمات سیاسی او داشته، هنوز چیزی نمی‌دانیم. ما هنوز گزارش‌های پزشکی مصدق را نخوانده‌ایم. تاکنون کسی به فکر نیفتاده تا به سراغ پرونده‌های پزشکی این نخست وزیر محبوب برود و گزارش دقیقی از احوالات درونی او پیدا کند.
برای ما این سوال بی‌جواب است که چرا او که  آن‌ همه امکان برای بسیج کردن مردم داشت  پای رادیو نرفت که بگوید مردم بیایید مرا نجات دهید. آیا چون فهمیده بود که روحانیت از او روبرگردانده است؟  و سوال بعد این است که  چرا مردم به کمک او نیامدند؟ همان مردمی که چند روز پیش‌تر در سی تیر به طرفداری او به خیابان‌ها ریخته بودند. شاید در این‌جا بد نباشد که به نکته‌ای جالب اشاره کنم. روزهای آخر تیر با بالاگرفتن بحران، قیمت دلار بالا رفته بود ولی در آخر مرداد  32 درست عکس آن اتفاق افتاد و  قیمت دلار یک شبه سقوط کرد. در بین مردم  این گمان بود که این بار پای امریکای  ثروتمند در میان است حتما بعد از کودتا وضع‌شان خوب می‌شود و امریکایی‌ها در ایران پول خرج می‌کنند!
کمتر کسی در مورد این قصه صحبت کرده است که اگر کودتای 28 مرداد نمی‌شد چه می‌شد؟ آیا مصدق می‌توانست در مقابل حزب توده دوام بیاورد. در حالی که حزب در همه جا نفوذ کرده بود و حتی محافظ زاهدی افسری توده‌ای از آب در آمده بود! موضوعی که احتمالا روحانیون را به فکر حمایت از شاه انداخت تا بتوانند عمامه‌های خود را برسرشان حفظ کنند. نکته جالب دیگری که هنگام  تحقیق در کودتا به آن برخورد کردم دریافت رابطه نزدیک روحانیت با اوباش و اشرار بود. نیرویی معادل «لباس شخصی ها»ی امروز. این نیرویی که در بزنگاه‌های مخلتف تاریخ آن‌ها را می‌بینیم. در خرداد84 ، در 28 مرداد، این افراد  از کجا هدایت می‌شوند؟ نیرویی که بیش از همه در میان قشر لمپن و لات نفوذ داشته، روحانیت است. در حالی که یکی از باورهای رایج اشتباه این است که وقتی حرف از کودتای 28 مرداد می‌شود همه می‌گویند امریکایی‌ها پول دادند تا اشرار به هواداری شاه و برعلیه مصدق به خیابان‌ها بریزند! آخر کیم روزولت فرستاده امریکا در ایران که حتی یک کلمه فارسی بلد نبود چگونه می‌توانست  یک لات یخی و دوستانش را به خیابان آورد؟  عکس‌ها و مدارک آیت الله کاشانی را در میان آن‌ها نشان می‌دهد. مهم‌ترین نقش را در سرنگونی مصدق روحانیت اجرا کرده است که هرگز هم از مردم ایران عذرخواهی نکرده است!
به این ترتیب می‌بینیم که آن قضاوت‌های قبلی ما برای تسکین و استدلال‌های ایدولوژیکی خوب است ولی برای کار تاریخی باید عوامل را یک به یک بررسی و تحلیل کرد. به همین ترتیب باید به انقلاب 57 نزدیک شویم و نگاه کنیم.
انقلاب ایران یک حرکت تاریخی بود که هم دولت‌های خارجی و هم نیروهای داخلی در آن نقش داشتند. البته کسی هم نمی‌دانست که چه اتفاقی می‌افتد. وقتی سنجابی در پاریس با خمینی بیعت می‌کرد اصلا حرفی از جمهوری اسلامی نبود!  فقط از واگذاری حکومت صحبت می‌شد.
آیا غربی‌ها در انقلاب دست داشتند؟ بدون شک! آن‌ها ارتش را خنثی کردند و تحویل خمینی دادند. ولی در واقع  شاه زمینه انقلاب و برکناری را به دست خودش فراهم کرد. در ده سال آخر بزرگترین مهاجرت روستاییان به شهرها اتفاق افتاد که خود انقلابی اجتماعی است. شاه حکومت فئودالی را ویران کرد و میلیون‌ها روستایی را به حلبی آبادهای شهرها آورد. چه نیرویی می‌توانست این‌ها را جمع و کانالیزه کند؟ شاه پنبه همه از نیروهای چپ تا ملی را زده بود و فقط روحانیون و گروه‌های مذهبی را آزاد گذاشته بود. روحانیانی را که رضا شاه تبعید کرده بود دسته دسته و با سلام و صلوات به ایران برگرداند و تعداد مساجد را صدها برابر زمان پدرش کرد. دانشگاه تهران در زمان رضاشاه ساخته شد و در آن مسجدی نبود ولی  محمدرضا در آن مسجد ساخت! من یک سال زندانی سیاسی دوران شاه بودم. وقتی آزاد شدم دیگر به من اجازه ندادند تا در دانشگاه تدریس کنم و با این که خانواده‌ام با دربار همکاری داشتند گفتند فوقش  می‌تواند در پژوهشکده کار کند. در حالی که فداییان اسلام  نخست وزیر قانونی شاه را ترور کردند و شاه هم چنان به روحانیون اجازه تاسیس مدارس و حوزه‌های مختلف اسلامی را می‌داد! بعد وقتی رژیم به بحران رسید، شاه دست به دامن ملی‌گراها شد که دیر شده بود. اگرچه همان زمان هم  رهبری جبهه ملی با سنجابی بود که نگذاشت صدیقی کارش را انجام دهد. این هم یکی از شگفتی‌های تاریخ است که سران  جبهه ملی به جای این که کنار بایستند که این دو مرد، شاه و صدیقی برای نجات ایران متحد شوند، برعکس تمام تلاش‌شان را برای ناتوانی این دو کردند.
خود شاه هم از سال‌ها قبل از انقلاب، کم و بیش وخامت اوضاع را می‌دانست. او در سال 73 سمیعی را می‌بیند که شخصیتی برجسته مانند صدیقی بود و بیست سال مصدر بزرگ‌ترین کارها بود. شاه او را مسئول خرید اسلحه و بررسی قراردادها کرده بود. سال 73 شاه به صمیمی گفت که حزب درست کن که بعد از من اوضاع را حفظ کنی ولی درست در همان زمان  ناگهان درآمد نفت بالا رفت. با سرازیر شدن  دلارهای نفتی  به خزانه، شاه فکر کرد که با دادن امتیازات اقتصادی می‌تواند مردم را راضی کند تا برای آزادی صبر کنند که البته مردم صبر نکردند.