26آوریل2019

09 آذر 1396 نوشته شده توسط 

خاطراتِ سیّد مصدّقِ آیرانیِ آذرگُشسپی قسمت ۱۳ از ۱۵: آرکیتایپ

داستانِ دنباله‌دار
مهرانِ راد
P46-01
یک آیرانی از وقتی که در آنآیران ساکن می‌شود اسیرِ یک زندگیِ موازی‌خواهدشد. از طرفی در یک دنیایِ رِآل پیش‌می‌رود که آغازی دارد و هرچه از آن آغاز بیشتر فاصله‌می‌گیرد بر توهّماتِ پیشاآغازی بیشتر و بیشتر قلم‌می‌کشد و آن‌ها را محکم‌تر پاک‌می‌کند. از طرفِ دیگر یک زندگیِ خواب‌گونه دارد که او را به سفرهایِ عجیب می‌برد و با موجوداتِ اسرارآمیزی همراه می‌کند. مثلاً وقتی‌که با بَ‌بَ‌یی در کرانه‌یِ کانال قدم می‌زند و بَ‌بَ‌یی تصمیم می‌گیرد شکمش را سبک کند. او را به رویِ چمن‌ها هدایت می‌کند و کیسه‌ای را مثلِ دست‌کش بر دستِ راستش می‌کشد تا مدفوعِ جانور را جمع‌کند. در این حال رویِ کاسه‌یِ زانوهایِ خود تقریباً می‌نشیند و دستِ چپ را -که قلّاده را نیز در اختیاردارد-، رویِ زمین می‌گذارد. دستِ راست که با کیسه‌یِ نایلون پوشیده‌شده‌است صمیمانه به سمتِ مدفوعِ بَ‌بَ‌یی در حالِ پیشرفت است، در این حال نگاهش لحظاتی اطراف را وراندازمی‌کند. در شانه‌یِ راستش خیابانی است که هر دوثانیه یک ماشین از آن می‌گذرد و در شانه‌یِ چپَش، پیاده‌رو و مسیرِ دوچرخه‌سواران، پُر است از آدم‌هایی که در حالِ دویدن‌اند. انبوهِ رهگذران گاه تنها و گاه با کسی، سگی، کالسکه‌ای در رفت و آمدند و میانِ کانال و محوطه‌یِ چمن گذرگاهِ پُرازدحامی ساخته‌اند. آیرانی البته کاری به این کارها ندارد و گُهِ سگِ خودش را جمع می‌کند و در کیسه می‌گذارد و درِ آن‌را گره‌می‌زند.
این رویداد هر روز حداقل یک بار به همین شکل اتفاق‌می‌افتد و تنها تفاوتی که هر دفعه با دفعه‌یِ قبل دارد نسبتِ فاصله‌یِ حادثه از مبدأ زمانِ صفر است که ۱۰ به توانِ منهایِ ۴۳ ثانیه پس از آن زمان، جهانِ مرئی و دنیایِ رئال آغاز شده است. به موازاتِ همین روندِ مرئی، رئال و تکراری وقتی که بَ‌بَ‌یی در حالِ برگشت به قلمروِ خویش همه‌یِ درخت‌ها را علامت‌گذاری می‌کند در یک دنیایِ موازی و ذهنی تصویری جان می‌گیرد از خانه‌ای میانِ شن‌هایِ کویری با موجودِ عجیبی به نامِ «پدر» و زنی غیرِ طبیعی به نامِ «مادر» و گروهی از آیرانی‌هایِ مسخ‌شده و تغییر یافته که هیچ ارتباطی با واقعیت ندارند و نسبتشان با مبدأ به کلی مخدوش است. این موجوداتِ پیشاآغازی مانندِ حوریان و فرشتگانِ پساپایانی توهمی بیش نیستند اما به شکلِ گسترده‌ای در اطرافِ فردِ آیرانی می‌پلکند و رفتارِ او را مثلِ فروهرها زیرِ نظر دارند. آیرانی حتا قادر است که ایشان را از طریقِ اسکایپ ببیند و با ایشان صحبت کند و از اخبارِ‌شان باخبر شود اما این باخبری به مثابهٔ حضورِ اساطیر در زندگیِ روزمره است. هرچه که فاصله‌یِ فرد از مبدأ بیشتر می‌شود پذیرشِ همزیستیِ دو دنیایِ رئال و سورئال به موازاتِ هم آسان‌تر وآسان‌تر خواهدشد.
این که تاریخ از مبدأِ مشخصی شروع شده باشد. دلیلِ آن نمی‌شود که ما خاطراتِ ازلی و ماقبلِ‌تاریخی نداشته‌باشیم. این به ویژه برایِ یک آیرانی که با تک‌تکِ دانه‌هایِ شنِ آیران رابطه دارد غیرممکن است که بتواند از گذشته‌یازلیِ خود به‌کلّی جدا شود. به همین‌دلیل پدر و مادر و خویشاوندان به‌صورتِ «اسطوره» و رفتارهایِ ایشان به صورتِ «کهن‌الگو» همواره در خاطره‌یِ او می‌مانند. مثلاً وقتی که سرِ کار می‌رود -هر روز صبح- به همه‌یهمکارانش سلام می‌کند. حالا تو بیا قسم بخور که در آنآیران سلام‌کردن علامتِ ناآشنایی است و آدم‌هایِ آشنا دم به ساعت به هم سلام نمی‌کنند! تویِ کَتَش نمی‌رود. من یک آیرانی می‌شناسم که از بس سلام می‌کرد و هرصبح با همکاران دست می‌داد، همه را کُفری کرده‌بود. آخرِ‌سر پشتِ‌سرش جلسه‌تشکیل‌دادند تا بلکه از این دست‌دادن‌ها دست‌بردارد. کار به جایی رسید که زنش برایش کِشی دوخت و دورِکمرش انداخت تا دست‌هایش را ببندد. خداراشکر دست‌دادنش شفاپیداکرد اما «سلام» را نمی‌توانست ترک‌کند.
چرا راهِ دوری برویم همین کتی صدبار تا حالا تجربه کرده که با خانم‌هایِ آنآیرانی روبوسی نکند. دوباره بعد از مدتی که یکی را می‌بیند اختیار از دستش درمی‌رود و گاهی دوبار و گاهی سه‌بار آن‌ها را می‌بوسد.
خودِ من با همه‌یِ عظمتم نمی‌توانم از گیرِ این کهن‌الگوهایِ ماقبلِ‌تاریخ خلاص‌شوم مثلاً امکان‌ندارد بتوانم نشسته‌باشم و کسی بیاید بلندنشوم، ردخورندارد، حتماً بلندمی‌شوم. حالا بعد از ده‌سال ممکن است نگاه به بقیه بکنم و ضربِ اول بلند نشوم اما چیزی نمی‌گذرد که طاقتم طاق می‌شود و از قضا با تأخیر بلندشدن بدتر از ضربِ‌اول بلند شدن است. از همه‌یِ این‌ها بدتر سخن‌گفتن در موقعِ شاشیدن است. آنآیرانی‌ها قادرند کنارِ هم در دستشویی‌هایایستاده هم‌زمان بشاشند و گفتگو کنند. یارو خجالت نمی‌کشد تُرتُر می‌شاشد و در عینِ حال از خانمِ کلینتون در رقابت‌های انتخاباتی هم دفاع می‌کند. من به هیچ‌عنوانی قادر به چنین‌کاری نیستم. اگر حتا دیگران با من سخن‌بگویند شاش‌بند می‌شوم و خودم را نجس می‌کنم. آدم دیده‌ام که درحالِ شاشیدن سمفونیِ شماره‌یِ پنجِ بتهون را با سوت می‌زد!
این‌ها دیگر چه جانورانی هستندحالا شاشیدن خوب است لااقل اگر سکوت کنی به وحشی‌گری متهم نمی‌شوی. مبادا هنگامِ غذا خوردن ساکت باشی. این هم از آن کهن‌الگوهایی است که عرض می‌کردم. در آیران از بچگی به ما می‌گفتند؛ وقتِ غذاخوردن حرف نزن. در آنآیران می‌گویند. حتماً حرف بزن، مبادا سکوت کنی که خیلی ضایع است.
همه‌یِ این‌ها را بگیر و هزارتا ریز و درشتِ دیگر هم سوارش‌کن، مگر تمام می‌شود. در آنآیران همه عاداتِ یک آیرانی وارونه‌اند. از تعارف‌کردنِ غذایی که می‌خوری بگیر تا پرسیدنِ فلان پرسش و نحوه‌یِ تمام‌کردنِ جمله و پاسخ‌دادن به آن.