26آوریل2019

08 آذر 1396 نوشته شده توسط 

روح ماه جولای قسمت هفتم و پایانی

ادبیات ترجمه
نویسنده: ا. اس. بیات
A.S.Byatt
مترجم: مریم حسینی

زن به خود پیچیده و محکم قفل‌شده بود: مرد به سردی با خود اندیشید که خشن و تسلیم‌ناپذیر واژه مناسبی نیست. قبل از این‌که زن شروع کند به جیغ کشیدن، اصطلاح سخت شدن بدن پس از مرگ به ذهن مرد خطور کرد.
مرد به طرز مسخره‌آمیزی دست و پای خود را گم‌کرده بود. از جا پرید و کاملاً گستاخانه گفت: «خفه شو!» بعد به طرز زننده‌ای گفت: «متأسفم.» زن همان‌طور که ناگهان شروع به جیغ زده کرده بود، یک‌باره ساکت شد و یکی از توضیحات پرطمطراق و مقرون‌به‌صرفه خود را ارائه داد: «شهوت و مرگ باهم همراهی نمی‌کنند. نمی‌توانم از چنگ خود رها شوم. من هم همان چیزی را آرزو کردم که شما امیدوار بودید انجام شود. ایده بدی بود. از شما معذرت می‌خواهم.»
«آه! مهم نیست. فراموش کن.» مرد این را گفت و باعجله به سمت پله‌ها رفت درحالی‌که احساس می‌کرد احمق است و برای آنای گرم و دوست‌داشتنی اشک می‌ریخت.
پسرک در پاگرد پله‌ها منتظر بود. وقتی مرد او را دید، نگاه پرسشگری به مرد انداخت، بعد صورتش را رو به دیوار کرد و به آن تکیه داد، سخت و انعطاف‌ناپذیر می‌نمود، شانه‌هایش خم‌شده بود، صورتش در میان موها پنهان‌شده بود. شبیه مادرش بود. مرد برای نخستین بار نسبت به پسرک بی‌رحم و بی‌گذشت بود اما بعد احساسش تغییر کرد.
«نگاه کن! متأسفم. من سعی کردم. من سعی خود را کردم. خواهش می‌کنم برگرد.»
پسرک ناسازگار و سرسختانه از مرد رو گرداند.
«بسیار خوب.» مرد این را گفت و وارد اتاق‌خوابش شد.
به زن آمریکایی در میهمانی گفت: حالا احساس حماقت می‌کنم، خجالت‌زده شده‌ام، حس می‌کنم ما به‌جای این‌که به یکدیگر کمک کنیم، باعث آزار هم می‌شویم، حس می‌کنم گریزگاهی نیست. زن گفت: طبیعی است که چنین احساسی داشته باشی، البته که حق با توست، این کار موقتاً لازم بود، می‌توانست به هردوی شما کمک کند؛ اما باید به فکر زندگی خودت باشی. مرد گفت: درست است. من هر چه می‌توانستم کردم. سعی کردم این مانع را از میان بردارم، من زنده‌ام و باید زندگی کنم. زن گفت: ببین من می‌خواهم به تو کمک کنم. جدی می‌گویم. من دوستان خیلی خوبی دارم که آپارتمانم را از آن‌ها اجاره کرده‌ام. چرا نمی‌آیی مدتی پیش ما بمانی؟ فقط چند روز. فقط برای مدتی استراحت، آن‌ها واقعاً آدم‌های دلسوزی هستند، از آن‌ها خوشت می‌آید، من از آن‌ها خوشم می‌آید، می‌توانی احساسات خود را یک‌طوری روبه‌راه کنی. شاید او هم خوشحال شود که برگردی، حتماً او هم مثل تو ناراحت شده، درنهایت باید به شیوه خودش راه‌حلی برای این مشکل پیدا کند. همه ما همین‌طوریم.
مرد گفت باید در این مورد فکر کند. او می‌دانست و خودش خواست این چیزها را به آن زن آمریکایی دلسوز بگوید چون حس کرده بود که آن زن راه‌حلی، ‌راه‌گریزی به او پیشنهاد خواهد کرد. باید از این مهلکه نجات می‌یافت. بعد از میهمانی زن را به خانه رساند و به خانه خودش برگشت بدون این‌که برود و صاحب‌خانه را در آپارتمانش ببیند. هر دو می‌دانستند که این سکوت نویدبخش است، اگر او حالا نیامده بود برای این بود که می‌خواست بعداً بیاید. گرما و اشتیاق زن مانند آفتاب بود. نمی‌دانست به زن چه بگوید.
درواقع، خانم صاحب‌خانه کار را برایش آسان کرد: به‌صراحت به او گفت شاید اینجا ماندن دیگر برایش راحت نباشد و او پاسخ داد حس کرده بهتر است از آنجا برود چون بودنش فایده‌ای ندارد... صاحب‌خانه موافقت کرده بود: بسیار خوب! و به خشکی افزوده بود: برای همه بهتر بود که به این جنجال‌ها خاتمه دهند. به خاطر آورد روزی با چه تحکمی به او گفته بود که هیچ توهمی دلپذیر نیست. او قوی بود: آن‌قدر قوی بود که به خودش آسیب می‌رساند. باید سال‌ها وقت صرف می‌شد تا بتوان آن بی‌احساسی سنگی و بسته را نرم کرد. کار او نبود. باید می‌رفت. احساس بدی هم داشت.
چمدان‌هایش را بیرون آورد و وسایلش را در آن‌ها گذاشت. با حالت عصبی به باغ رفت و صندلی را به انبار برد. باغ خالی بود. هیچ صدایی از بالای دیوار شنیده نمی‌شد. سکوت عمیق و مرگبار بود. متعجب بود، می‌دانست که دیگر پسرک را نخواهد دید ولی نمی‌دانست آیا ممکن بود کس دیگری او را ببیند و آیا ممکن بود بعد از رفتن او کسی تی‌شرت، کفش‌های راحتی و لبخند او را توصیف کند، ببیند، به خاطر آورد و یا آرزو کند. دوباره به‌آرامی بالا رفت و وارد اتاقش شد.
پسرک روی چمدانش نشسته بود، دست‌به‌سینه، اخم‌آلود و جدی. مرد مدتی طولانی به او خیره شد، بعد رفت و روی تختش نشست. پسرک همان‌جا نشسته بود. مرد به حرف افتاد.
«می‌بینی که باید بروم؟ سعی کردم این مشکل را حل کنم. نمی‌توانم این مشکل را حل کنم. نمی‌توانم کاری برای تو بکنم. می‌فهمی؟»
پسرک با گردن‌کج بی‌حرکت ماند، فکر می‌کرد. مرد بلند شد و به‌ طرفش رفت: «خواهش می‌کنم بگذار بروم. ما در این خانه چه هستیم؟ یک مرد، یک زن و یک بچه که هیچ‌کدام نمی‌توانیم کار را تمام کنیم. نمی‌توانی چنین انتظاری از من داشته باشی.»
تا آن حد که شهامت داشت به پسرک نزدیک شد. قصد داشت و به این فکر کرد که دستش را روی بدن کودک بگذارد یا از آن بگذراند؛ اما نمی‌توانست این کار را بکند مبادا احساس کند کسی آنجا نیست. پس ایستاد و تکرار کرد: «نمی‌توانم این کار را بکنم. از من می‌خواهی اینجا بمانم؟»
همان‌طور که عاجزانه آنجا ایستاده بود، پسرک دوباره به‌طرف او برگشت و همان لبخند شفاف، باز، اطمینان‌بخش، زیبا و دلپسند را تقدیمش کرد./ پایان