27می2019

22 شهریور 1396 نوشته شده توسط 

با دکتر محمدرضا ناصرزاده، استاد بازاریابی دانشگاه کنکوردیا

پردیس
کامیونیتی ما به برندسازی اجتماعی نیاز دارد
محمد کرم‌زاده و امیر مولایی
48-DSC 1195
مدت‌ها پیش‌ازاین گفت‌وگو و زمانی که تصمیم گرفتیم برای مصاحبه به سراغ استادان فارسی‌زبان دانشگاه‌های مونترال برویم، گروه تحریریه مجله هفته یک دغدغه بزرگ داشتند و آن‌هم این بود که گفت‌وگویی که ما به‌عنوان دو دانشجو از استادان می‌گیریم، خیلی تخصصی شود. راستش آن‌قدر این را به ما گوشزد کرده بودند که خودمان هم ترس برمان داشت و وقتی جلوی دکتر ناصرزاده نشستیم، دائم با خودمان نجوا می‌کردیم «تخصصی نشو!» .... «تخصصی نشو!». اما محمدرضا ناصرزاده که به خاطر طبیعت کاری‌اش زود ما را ارزیابی کرد و نیازهایمان را شناخت، آن‌قدر خوب حرف زد و از درد دل جامعه گفت که ما همه سؤالاتی را که روی کاغذ نوشته بودیم، گذاشتیم کنار و مثل دو تا شاگرد خوب نشستیم روبروی استاد و از صحبت‌هایش لذت بردیم.48-digital-marketing-pack
محمدرضا ناصرزاده، استاد رشته بازاریابی دانشگاه کنکوردیا، دوران تحصیلات عالی خود را در ایران و انگلستان پشت سر گذاشته و بیش از ده سال سابقه تدریس در دانشگاه‌های تهران و کنکوردیا را دارد. اما استاد دانشگاه شدن برای او مسیری به‌سادگی بقیه نبود. او برای رسیدن به اینجا دقیقاً از تخصص بازاریابی خود استفاده کرده و آجر به آجر پله‌های ترقی را خودساخته است. ناصرزاده که تدریس را با کلاس‌های کنکور ارشد و با یاددادن نکته‌های کنکوری زبان تخصصی در رشته مدیریت، شروع کرده بود، خیلی زود مهارت‌های خود را به تدریس در دانشگاه گسترش داد. به همین خاطر بعد از شنیدن داستان زندگی وی، سؤالاتمان را این‌گونه آغاز کردیم:
پس با این حساب شما از توانایی‌های بازاریابی خود برای پیشرفت شغلی‌تان استفاده کردید؟
بله، همیشه می‌گویند کسانی که می‌خواهند در بازاریابی کار کنند باید بلد باشند که موج‌های خوب را پیدا کنند و روی آن‌ها سوار شوند. در دوره‌ای از زندگی من بحث کنکور ارشد، مسئله داغی بود و من از این موج برای توسعه شغلی خودم استفاده کردم. شاید جالب باشد بدانید که من ۱۵ عنوان کتاب در ایران منتشر کرده‌ام که 12 عنوان آن‌ها مربوط به کنکور است. حدود 10 سال پیش نام من آن‌قدر پرآوازه شده بود که کلاس‌های کنکور کارشناسی ارشد من با حضور 150 دانشجو برگزار می‌شد. این‌طوری شد که پس از شروع دوره دکترایم، تدریس در دانشگاه را هم شروع کردم، اول با دانشگاه تهران بعد هم دانشگاه مهر البرز که نخستین دانشگاه مجازی ایران بود. هنوز هم از اینجا با دانشگاه‌های مجازی ایران همکاری می‌کنم مخصوصاً با واحد مجازی دانشگاه تهران.
به‌عنوان کسی که هم اینجا و هم در ایران تدریس کرده، چه تفاوت‌هایی را می‌توانید ذکر کنید؟
اولین تفاوت این است که اینجا در کانادا برخلاف ایران، شما ماشین تدریس نیستید. در ایران دانشگاه آن‌قدر وقت شما را با تدریس پر می‌کند که فرصتی برای تحقیق و توسعه علمی باقی نمی‌ماند. این ضعف در تحقیقات به نظرم در رشته‌های علوم انسانی و مدیریت ایران بیشتر به چشم می‌آید. به همین دلیل من در بین همکاران خودم در کنکوردیا در ارزیابی تدریس پیشتاز هستم اما در تحقیق ضعف دارم. در ایران وقتی شما دکترا می‌گیرید، می‌شوید اقیانوسی به عمق ۱ سانت یعنی از همه‌چیز می‌دانید اما تو این اقیانوسِ با عمق ۱ سانت نه می‌شود شنا کرد نه ماهی پرورش داد! ولی اینجا برعکس، عرض و طول یک سانتی‌متر هستند اما به عمق یک اقیانوس. یعنی استاد دانشگاه یک موضوع رو به شکل تخصصی خیلی خوب بلد است اما اگر از خارج آن موضوع سؤالی از او بپرسید، نظری نخواهد داشت.
در کوله‌بار ایرانیتان چه داشتید که کمک کرد تا در ارزیابی از همکاران کانادایی‌تان پیشی بگیرید؟
تجربه تدریس در ایران بسیار به من کمک کرد، مخصوصاً تدریس کنکور، چون در کنکور شما باید بسیار نقطه‌زن باشید و سریع و مستقیم به هدف برسید وگرنه رقابت را خواهید باخت. از طرفی اینجا سیستم آموزشی ایران را خیلی خوب می‌شناسند و می‌دانند که دانشجویان پرمغزی را تحویل می‌دهد، با شناخت از همین موضوع، در محیط‌های دانشگاهی، درب به روی دانشجویانی که از دانشگاه‌های آن‌طرف فارغ‌التحصیل شده‌اند، خیلی زود باز می‌شود.48-2ca.jmsbpaper
ولی در ایران دانش معمولاً منجر به تولید کار و ثروت نمی‌شود؟
نه اتفاقاً بچه‌ها در ایران در این زمینه خیلی قوی عمل کرده‌اند، مثلاً اگر یک پلتفرم تجاری اینجا می‌بینید، در ایران 10 نمونه مشابه آن دیده می‌شود. این نشان می‌دهد هم توانمندی فنی هست و هم ایده‌های تجاری ولی اینکه زیرساخت‌های ایران چقدر جواب می‌دهد، بحث دیگری است. نکته جالب این است که یک سری ایده‌ها اول در ایران پا گرفته بعداً آمده این‌طرف مثل زودفود یا مامان‌پز. اما در ایران مشکل استارتاپ‌ها (شرکت‌های نوپایی که براساس یک ایده عمدتاً فناورانه شکل گرفته باشند) این است که بتواند سرمایه جذب کند. در ایران چنین موقعیتی خیلی کم اتفاق می‌افتد و به همین دلیل خیلی از ایده‌ها اصلاً وارد بازار نمی‌شوند. بازاریابی ایده‌ها چیزی است که باید از کانادایی‌ها یاد بگیریم.
به‌عنوان یک استاد دانشگاه در رشته بازاریابی، فکر می‌کنید کامیونیتی ما در مونترال تا چه حدی در عرضه خود به جامعه، موفق عمل کرده است؟
برای این بحث لازم است تحقیقات جامعه‌شناسی صورت بگیرد. آقای دکتر محمدعلی کاتوزیان کتابی دارند حاوی ۵ مقاله با عنوان «ایرانیان تاریخ باستان، میانه، و امروز ایران» که در آن به «جامعه کوتاه‌مدت‌ها و کلنگی ایران» پرداخته است. این کتاب ناگهان چشم‌هایمان را باز می‌کند که در ایران همه‌چیز کوتاه‌مدت است. اقتصاد کوتاه‌مدت است، سیاست کوتاه‌مدت است، دید مردم هم به همین شکل و همین دید کلنگی انتقال پیدا کرده به اینجا در کانادا. جامعه ایرانی با تمام احترام اولاً به‌شدت عجول هستند، دوم اینکه همدلی و رفاقت لازم را باهم ندارند که این شاید ریشه در شرایط ایران دارد. من در ایران سر کلاس بازاریابی الکترونیک به دانشجویانم می‌گفتم که استراتژی شرکت‌های ایرانی استراتژی «گور بابای مشتری» است! وقتی چنین نگاهی تا به این حد در بازاریابی و اقتصاد کلان آن کشور قدرت پیداکرده، نشان می‌دهد که در تاروپود جامعه نفوذ فعال دارد. در ایران نگاه «من» حاکمیت دارد. یک مسئله دیگر که وجود دارد، نهان روشی ماست و این چیزی است که نگذاشته جامعه منسجمی اینجا شکل بگیرد. ما یک استاندارد زندگی پنهان و یک استاندارد زندگی آشکار داریم. این نهان روشی اینجا هم همراه ما آمده است. خودمان را بروز نمی‌دهیم، باهم یکی نمی‌شویم و رقابت ناسالم می‌کنیم. شما چینی‌ها رو نگاه کنید، باید از آن‌ها یاد بگیریم، همیشه هوای هم را دارند. مشکل اصلی این است که ما این دید کوتاه‌مدتی را از سرزمین مادری‌مان با خودمان آورده‌ایم.48-JSMB
چه پیشنهادی دارید برای اینکه کامیونیتی ما بلندمدت به جلوه بیرونی و بازاریابی خودش نگاه کند؟
باید کار فرهنگی حساب‌شده روی این موضوع انجام شود و به این کار فرهنگی اعتماد شود. باید برنامه‌هایی گذاشته شود به‌منظور شناخت بیشتر و نزدیک‌تر کردن آدم‌ها به هم. احتیاج به فرهنگ‌سازی است و این نیاز اولیه‌اش در کنار هم بودن همه است. استاد دانشگاه، رئیس یک شرکت، نویسنده و کارگر ساختمانی و راننده، همه در کار فرهنگی در یک سطح کنار هم قرار بگیرند و کمک کنند. این کار به تمرین و صبر نیاز دارد.
ولی با همه انتقادی که شما دارید، به نظر می‌رسد کامیونیتی توانسته چهره خوبی از خودش در اذهان جامعه میزبان کانادایی بر جای بگذارد؟
اینجا دو بحث وجود دارد. یکی بازاریابی و برندینگ شخصی است که کانادایی‌ها هم خیلی به آن اعتقاد دارند و بحث دیگر بازاریابی خود کامیونیتی است که از اتحاد و شبکه یابی قوی نشأت می‌گیرد. به‌طور مثال آگه کسی اهلی هائیتی، یونان یا ایتالیا باشد وقتی در اینجا به یک بازاری یک مجموعه کاری به‌قصد تجارت یا کار نزدیک می‌شود، سیستم راحت قبولش می‌کند. دلیلش این است که اتاق بازرگانی آن ملیت‌ها در حوزه برندینگ، قوی کار کرده و سالی هم یک جلسه دارند که خروجی آن می‌شود تصویب یک لایحه در مجلس کانادا. اگر بخواهیم نگاه کانادایی را در نظر بگیریم، به تک‌تک ماها که از نزدیک می‌شناسند، خیلی احترام می‌گذارند اما از کامیونیتی ما شناختی ندارند. ما نیاز به برندسازی اجتماعی داریم.
بگذارید موضوع را عوض کنم. این روزها بیشتر دانشجویان دنبال استارت‌آپ هستند. به شما هم در این زمینه مراجعه می‌شود؟
من تک‌وتوک مراجعه داشتم ولی آن تفکری که بدون انجام هزینه، نتیجه بگیریم هنوز دیده می‌شود. البته بیشتر مراجعات از دانشجویان خارجی بوده تا هم‌وطنانمان. من عمدتاً در شناسایی نوع مصرف‌کننده و رفتار مصرف‌کننده کمکشان می‌کنم حالا چه تحلیلی را برایشان انجام بدهم یا کمک کنم که خودشان کاری را جلو ببرند تا بعداً با هم در جلسات نتیجه‌گیری کنیم. یا اینکه در جلساتشان حضور داشته باشم تا به کمک هم ایده آن‌ها را خوب چکش بزنیم.
جوانان زیادی که اینجا درس خوانده‌اند و دیپلم گرفته‌اند آماده ورود به دانشگاه هستند، برای این جوانان که دیگر واقعاً کانادایی محسوب می‌شوند درباره رشته خودتان چه توصیه‌ای دارید؟
نکته جالبی که اینجا وجود دارد این است که برخلاف روند ایران، کسانی که در دبیرستان نمره‌های بالاتری دارند، وارد رشته‌های علوم انسانی مثل حقوق، تجارت، جامعه‌شناسی، تاریخ و ادبیات می‌شوند. مثلاً رشته‌ای مثل تاریخ یکی از سخت‌ترین رشته‌ها برای پذیرش گرفتن هست. اگر کسی بخواهد وارد رشته مارکتینگ شود علاوه بر علاقه‌مندی، نمره‌های خوبی هم باید در کارنامه دیپلمش داشته باشد. اینجا در کانادا استعداد و علاقه یابی از موضوعات مهمی است که خانواده‌ها و جوانان قبل از انتخاب رشته خیلی به آن فکر می‌کنند. با توجه به ساختار آموزشی کانادا، قطعاً اگر کسی در سیستم کالج درس بخواند، مسیر پیشرفت آینده برایش محیاست. حدود 90 درصد دانشجویان لیسانس در کانادا بین 2 تا 3 سال کالج رفته‌اند و آنجا انتخاب کرده‌اند که چه مسیری برای ادامه تحصیلشان بهتر است. مثلاً کسی در دوره کالج تجارت یا امور اداری خوانده و الان در کنکوردیا دارد فوق‌لیسانس تجارت بین‌الملل می‌خواند. بازار کار هم بیشتر برای افراد با مدرک لیسانس وجود دارد، دلیلش هم پایه‌گذاری درستی است که در کالج وجود داشته و اینکه در دوره لیسانس به‌طور عمیق روی یک موضوعی متمرکزشده و تحقیق و مطالعه کرده.
پیشنهادتان به دانشجوها برای ادامه مسیر چیست؟ جذب شدن به بازار کار و یا اینکه ادامه تحصیل تا مقاطع عالی؟
در کل راه زندگی در کانادا از دانشگاه رد نمی‌شود اینجا دانشجوها از روزهای نخست آغاز دوره لیسانس وارد بازار کار می‌شوند، هرچند این کار یک شغل ساده در یک کافی‌شاپ باشد و این به دانشجوها درک درستی از زندگی کاری و تعاملات حرفه‌ای می‌دهد.
حرف آخر
همدلی، صبر و تحمل کردن همدیگر را یاد بگیریم و قدرت تحمل کردن دیگران را در خود بالا ببریم تا کامیونیتی کوچک ما بتواند فارغ از اختلاف‌سلیقه‌ها و رنگ و زبان، تشکل پیدا کرده و قابلیت پیشرفت پیدا کند.