18نوامبر2017

26 مرداد 1396 نوشته شده توسط 

فرو رفتن در سیاه‌چاله بی‌انتهای حماقت

کسوف، خسوف، تله‌گرام یا چطور در هر شرایطی می‌توان خرافاتی ماند
سجاد صاحبان‌زند
P38-01

در گذشته گاه حیوانات و گاه انسان‌هایی را قربانی می‌کردند چون گمان می‌کردند کسوف و خسوف، نشانه‌ای از خشم خدایان است.
وقتی در جلسه تحریریه قرار شد درباره کسوف پرونده‌ای داشته باشیم، با خودم فکر بهترین فرصت است که درباره یکی از موضوعات مورد علاقه‌ام بنویسم. اگر کمی صبور باشید ماجرا دست‌تان می‌آید.
من آدم کنجکاوی هستم و درست به همین دلیل وقتی از خیابانی رد می‌شوم، همیشه در جستجوی چیزی تازه هستم، تکه‌ای کاغذ، یک نشانه کوچک یا هر چیز کوچک دیگر. به همین دلیل، یکی از بهترین لحظات عمر من وقتی است که تکه‌ای کاغذ از روی زمین پیدا کنم. مثلا شماره‌تلفنی یا متنی کوتاه. هیچ‌وقت به هیچ شماره‌تلفنی زنگ نزده‌ام اما خیال این‌که این کار را انجام دهم تا مدت‌ها با من می‌ماند. کلی درباره‌اش خیال‌پردازی می‌کنم. حتی در خیالم به شماره مورد نظر زنگ زده‌ام و از طرف مقابل به خودم جواب هم داده‌ام. یادداشت‌هایی هم از روی زمین پیدا کرده‌ام. حتی در این‌جا، در مونترال خودمان. به انگلیسی. تا مدت‌ها بارها و بارها می‌خواندمش و سعی می‌کردم بفهمم چه کسی به چه کسی این متن را نوشته است. متن نیمه‌تمام را در ذهنم ادامه داده‌ام تا تمامش کنم.
اما کنجکاوی‌های من همیشه پایان خوشی نداشته‌اند. یادم می‌آید دانش‌آموز دبستان که بودم، روزی کاغذی از روی زمین پیدا کردم که تا مدت‌ها درگیرم کرد. نمی‌دانم شما از این کاغذها دیده‌اید یا نه. داستان کوتاهی بود با این مضمون که اسمش فلانی بوده و به فلان مرض مبتلا شده و بعد ناگهان شفا یافته. حالا هم داستانش را برای ما نوشته، ما هم مجبوریم آن‌را سیصد بار بازنویسی کنیم و در سیصد نقطه شهر بگذاریم. نوشته بود که فلانی این کار را انجام نداده و سوسک شده یا مثلا دونالد ترامپ در گذشته باراک اوباما بود، وقتی سیصد بار از روی این کاغذ رونویسی نکرده، خدا غضبش کرده و شده ترامپ. خودتان را جای یک بچه ۸-۹ ساله بگذارید. بدون آن‌که اجازه بدهم صدایش دربیاد، تا مدت‌ها مشغول رونویسی بودم. حتی یک بار می‌خواستم از این کاغذ‌های کاربن استفاده کنم که دوستی گفت نه، همه نسخه‌ها باید با خط خودت باشد و کاربن قبول نیست. بعد سر این‌که سیصد نقطه مختلف کجا باشد، درگیر بودم. اما میانه کار، ماجرا را رها کردم. نه سوسک شدم و نه چلاق یا دونالد ترامپ. بعد از آن‌، هر چه کاغذهایی با محتوایی مشابه می‌دیدم، با لذت می‌خواندمش و می‌انداختم تا دیگران هم بخوانند. این‌که آن‌ها هم لبخندی بر لب می‌زدند یا نه، دیگر به من ارتباطی ندارد. فکر می‌کنم متوجه موضوع شده‌اید. قرار است درباره خرافات بنویسم. کسوف و خسوف، تا سال‌های متمادی با خرافات همراه بود و حالا پرونده این شماره، بهانه‌ای شده تا در این‌باره بنویسم.
حماقت در دنیای مدرن
کنجکاوی من در فضای مجازی به شکلی دیگر ادامه پیدا کرد. تا مدت‌ها تمام ایمیل‌های «اسپم» و به قول معروف آشغالی را باز می‌کردم. داستان‌هایی شبیه همانی که در کودکی می‌دیدم، این‌جا هم بود. یعنی اگر در گذشته، باید فضولی می‌کردی و در خیابان در جستجوی چیزی می‌بودی تا چیزی پیدا کنی، این‌بار خود حماقت در خانه‌ات را می‌زد.
بعدها که اینترنت گسترش بیشتری پیدا کرد، وب‌گردی‌های بسیاری داشتم. وقت عزیزم را گاهی ساعت‌ها برای خواندن وب‌لاگ‌هایی صرف می‌کردم که خرافاتی‌ترین داستان‌ها را داشتند. این‌ها برای من شبیه قصه پریان بود. می‌خواندم و سرگرم می‌شدم. برایم جالب بود که دیگران درباره این ماجراها چه می‌گویند. با همه نگاه قصه پریانی، کامنت‌ها را می‌خواندم و هنوز هم می‌خوانم. هنوز که هنوز است، گاهی خواندن کامنت‌ها برایم از خود متن جذاب‌تر است.P38-02      
فروید معتقد بود وقتی آدم‌ها دچار بحران می‌شود، خرافه را خلق می‌کنند تا به آن‌ها از نظر روحی کمک کند.
کمی بعد شبکه‌های اجتماعی از راه رسیدند. من تقریبا در همه شبکه‌های مجازی «اورکات»، «گزک»،«یاهو ۳۶۰»، «گوگل پلاس» و غیره عضو بودم و بیشتر از آن‌که متن یا عکس تولید کنم، به خواندن متن‌ها و کامنت‌ها زمان می‌گذراندم.
در همین وسط‌ها، سری به سایت‌های طالع‌بینی زده‌ام و هنوز می‌زنم. از سردبیران روزنامه‌هایی که با آن‌ها کار می‌کردم پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشد که مدتی هم به طنز طالع‌بینی می‌نوشتم و مخاطبان جدی می‌گرفتند و تشکر هم می‌کردند. بارها نامه‌هایی داشتم که افراد در آن‌ها از شناخت من نسبت به روانشناسی انسانی، انگشت حیرت به دندان گرفته بودند. برایشان جالب بود که من چطور می‌توانم زندگی‌ و مشکلات‌شان را بفهم و حتی برایش نسخه صادر کنم. از وقتی که حس کردم کار کم‌کم دارد برای خودم هم جدی می‌شود، نوشتن فال هفتگی را ترک کردم.
فال هفتگی ابتدای خرافات بود. سایت‌های بسیاری بودند و البته هستند که جادوگران ( همان کلاهبردان) در حال سرکیسه کردن مردم هستند. دست‌شان هم درد کند. کسی که احمق است، قابلیت بالافطره کلاگذاری دارد و به من چه بسیاری در عصر دیجیتال، هنوز تفکرات غارنشینی دارند.
تاریخچه خرافات
افلاطون داستان مشهوری دارد درباره سایه و غار. داستان از این قرار است که جمعی در داخل غاری نشسته‌اند، و افرادی از دهانه غار می‌گذرند. سایه‌هایی بر دیوار غار می‌افتد و ساکنان می‌خواهند بدانند که چه کسانی یا چه موجوداتی در حال گذرند. هر کس چیزی می‌گوید و گمان می‌کند که درست‌ترین حرف، سخن اوست. افلاطون از این داستان می‌خواهد نتیجه بگیرد که حقیقت روشن نیست و ما در دنیای از سایه‌ها زندگی می‌کنیم و هر کس گمان می‌کند درست می‌گوید در حالی که یقینی موجود نیست. سال‌ها بعد مولوی در دو داستان اتاق تاریک و آیینه‌ها همین نکته را به شکلی دیگر بیان می‌کند. کسانی که در اتاق تاریک به لمس بدن فیل مشغولند، تعریف متفاوتی از فیل دارند. آن‌کس که به خرطومش دست می‌زند، تعریف متفاوتی دارد با آن‌که دست به پای فیل می‌زند. یا در داستان آیینه‌ها، حقیقت به آیینه‌ای تشبیه شده که به زمین افتاده و تکه‌تکه شده. هیچ کس نمی‌تواند حقیقت کامل را دریابد.P38-03        
ویتگنشتاین معتقد است که خرافه از ترس نشأت می‌پذیرد و نوعی علم کاذب به شمار می‌آید ولی دین، نوعی اعتماد است.
حالا ما می‌خواهیم از زاویه‌ای دیگر به ماجرا نگاه کنیم. انسان از روزی که دور آتش می‌نشست، تا الان که تبلت به دست می‌گیرد، شناخت درستی از خودش و دنیاش ندارد. حتی ما زمین را به خوبی نمی‌شناسیم و ناشناخته‌ها بسیارند. به همین دلیل ممکن است هر چیزی را بپذیریم. ساختن افسانه‌های زیادی که بخش خیلی کمی از آن‌ها باقی مانده، نشان می‌دهد که بشر دو پا همیشه با خرافات و خیال‌پردازی درگیر بوده است. داستان‌های بسیاری وجود دارد که اقوام گوناگون در مقابل کسوف و خسوف به سجده می‌افتادند و قربانی‌ها می‌کردند. آن‌ها نمی‌دانستند که هر کدام از این دو پدیده، به دلیل چرخش زمین دور خورشید و چرخش ماه دور زمین است. گمان می‌کردند دچار خشم خدایان شده‌اند.
یا مثلا گمان می‌کردند در سال ۹۹۹، دنیا به پایان می‌رسد. در آن سال شهاب سنگ بزرگی به زمین خورد، که این باور را تقویت می‌کرد. حتی ما با این همه شناخت بیشتر، نوامبر ۱۹۹۹، دسامبر ۲۰۱۶ و چند تاریخ دیگر منتظر پایان دنیا بوده‌ایم. غربی‌ها از نوسترآداموس و ما ایرانی‌ها به شاه نعمت‌الله ولی استناد می‌کنیم. اما همه‌اش تا الان خرافات درآمده است.
آن‌قدر این خرافات بسیارند که شمردن‌شان نیاز به یک مجله هفته دارد. هر جا سخن از نادانی‌ است، خرافات می‌درخشند.
آیا فلسفه می‌تواند نقطه پایان خرافات باشد؟
به خرافات می‌توان نگاه فلسفی و روانکاوانه و اجتماعی داشت. از نگاه روانکاوانه، خرافات، به این دلیل شکل می‌گیرند که فرد می‌خواهد تعارضات درونی‌اش را به دنیای خارج حل کند. مثلا اگر ما به این دلیل از پایان دنیا حرف می‌زنیم که به پایان زندگی خودمان فکر می‌کنیم. در نگاه جامعه‌شناسانه، وجود خرافات در یک جامعه نشان می‌دهد که اطلاعات به درستی در آن تقسیم نشده است. درست است اروپایی‌ها هم خرافات خاص خود را دارند، اما در قیاس با آفریقایی‌ها، این خرافات در میان اروپایی‌ها کمتر است.
فروید معتقد بود که آدم‌ها خرافات را می‌سازند چون می‌خواهند برای ناملایمات روحی‌شان، تسکینی پیدا کنند. از نگاه او، خرافات بهترین واکنش به مشکلات و بن‌بست‌های روحی بود. فروید حتی مسایل دینی را هم در همین راستا می‌دید. او گمان می‌کرد که انسان‌ها دین را اختراع کرده‌اند تا در دنیا تنها نباشند. اما یونگ، نگاهی متفاوت به ماجرا داشت. او خرافات را باورهای نادرست و کمبودها ربط می‌داد، اما باورهای دینی را نشانه‌ اندیشه‌های ژرف می‌دانست. ولی واقعا مرز بین اندیشه‌های ژرف با باورهای درست آن‌قدر باریک است که دین در بسیاری از موارد به خرافه نزدیک می‌شود.               
در میان فلاسفه، بسیارند که درباره خرافات حرف زده‌اند، اما اسپینوزای هلندی و ویتگنشتاین اتریشی بیشتر و مستقیم‌تر حرف زده‌اند. اسپینوزا معتقد بود که اگر آدم برای اداره زندگی‌اش اختیار داشت و البته شانس هم یارش بود، هرگز سراغ خرافات نمی‌رفت. او معتقد بود آدم همیشه با مشکلاتی روبرو می‌شود که نمی‌تواند حل‌شان کند و حتی نمی‌تواند توضیح‌شان دهد. به عقیده انسانی دچار احساس شدید ناتوانی، یأس، ترس و اضطراب شده باشد، راهی به جز پناه بردن به خرافات نخواهد داشت.
اما ویتگنشتاین، به عنوان یکی از فیلسوف‌های مکتب وین، حرف‌های جالب‌تری دارد. در مکتب وین که آن‌را با عنوان پوزیتیویسم منطقی هم می‌شناسیم، هر چیزی که ورای دنیای مادی باشد، انگار وجود ندارد و در موردش بحث نمی‌شود. این فیلسوف‌ها، در اوایل دهه ۱۹۰۰، در این مورد چیزهایی صحبت کنند که می‌شود دید و لمس‌شان کرد. مثلا می‌توانستند در مورد مریلین مونرو حرف بزنند، چون هم شایان دیدن بود و هم احتمالا کسی لمس‌اش می‌کرد، اما حرف زدن از حوری‌های بهشتی برای این دسته غیرقابل تصور بود. آن‌ها هر گونه حرف متافیزیکی را بی‌معنی می‌دانستند.
البته ویگتنشتاین، کمی متفاوت با بقیه اعضای مکتب وین بود. او مثل کارل گوستاو یونگ، نگاهی مثبت به مسایل دینی داشت. از نظر ویتگنشتاین ایمان دینی و خرافه فرق فاحشی دارند. او معتقد است که خرافه از ترس نشأت می‌پذیرد و نوعی علم کاذب به شمار می‌آید ولی دین، نوعی اعتماد است.
اما حتی فلسفه هم نتوانست راه را بر خرافات ببندد. چرا؟ چون ما هنوز در نادانی مطلق به سر می‌بریم. چون کتاب نمی‌خوانیم. چون میل به یادگیری نداریم. چون ناشناخته‌ها بسیارند. راستی آخرین کتابی که شما خوانده‌اید کی بوده است؟
P38-04                  
آیا ماه‌گرفتگی ربطی به ماه دارد؟
بسیاری از مردم خال‌های رنگی بزرگی روی قسمتی از بدنشان دارند که ما اصطلاحا آن را ماه‌گرفتگی می‌نامیم. هنوز ایرانی‌های بسیاری هستند که معتقدند اگر زن باردار به پدیده ماه‌گرفتگی نگاه کند، احتمالا بچه‌اش از این علامت‌ها خواهد داشت. اما تحقیقات پزشکی نشان می‌دهد که این باور به طور کلی غلط است. یکی از دلایلی که هنوز در این عرصه به خرافه روی می‌آوریم این است که علم پزشکی هنوز دلیل قطعی این ماجرا را کشف نکرده است.