24می2019

01 مهر 1394 نوشته شده توسط 

نه به خاطر آفتاب....

سردبیر

تابستان و بویژه ماه شهریور زمانی‌ست که قرار گذاشته‌ایم تا آن «به مرگ خودآگاهان» دهه 1360 را به یاد بیاوریم. راستی که ما انسان‌ها موجودات عجیبی هستیم. آنها که برای انسانی‌تر جامعه ما خود را به کام اژدهای استبداد سپردند از یاد می‌روند و ما به سختی تلاش می‌کنیم تا تاریخی را معین و به خود بگوییم که آنها دیگر نیستند. بی‌‌آنکه بدانیم، شاید، آنها هستند و جاویدند و این مائیم که نیستیم و گم‌ایم و در ظلمت بی‌اعتبارِ خودپرستی‌هامان...
از شاملو به یاد آنها که هستند، همیشه هستند....

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سایه ی بام کوچکش
به خاطر ترانه ئی
کوچک تر از دست های تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشن تر از چشم های تو
نه به خاطر دیوارها — به خاطر یک چیز
نه به خاطر همه انسان ها — به خاطر نوزاد دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا — به خاطر خانه تو
به خاطر یقین کوچکت
که انسان دنیائی است
به خاطر آرزوی یک لحظه ی من که پیش تو باشم
به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگ من
و لب های بزرگ من
بر گونه های بی گناه تو
به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله می کنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر یک لبخند
هنگامی که مرا در کنار خود ببینی
به خاطر یک سرود
به خاطر یک قصه در سردترین شب ها تاریک ترین شب ها
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ
نه به خاطر شاهراه های دور دست
به خاطر ناودان، هنگامی که می بارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند،
به یاد آر- عموهایت را می گویم- از مرتضی سخن می گویم