حسین مسلمی

آقای دکتر فرشید سادات‌شریفی عزیز، موضوع شاهنامه و پدید آورنده‌اش حکیم طوس را با علاقه‌مندان (و نه متخصصان) به بحث گذاشته‌اند آن‌هم با عنوان فردوسی، فاشیست؟ وطن پرست؟ یا هنرمندی جهانی؟ که صحبت کردن از آن آدم را یاد طنز روباه و فرارش از جنگل می‌اندازد! یعنی اینکه اول بیضه‌هایت را می‌کشند و بعد آنها را می‌شمارند! چرا؟ چون یک آقای مهدویان نامی با هر سطح سوادی که تصور کنید، در مخالفت با یک اظهار نظر انتقادی، تنها نامی از شاهنامه بُرد یا به قول خودش خواست به شاهنامه پناه ببرد! همه از استادان دانشگاه و متخصصان تاریخ و ادبیات و زبانشناسی گرفته تا احتمالا بقال و قصاب سر کوچه آقای مهدویان، همه تکلیف‌شان را به نحو مقتضی، با او روشن کردند! حالا یکی بیاید و نظراتش را از زاویه مقابل! بگوید، باید در همان لحظه فاتحه‌اش را خواند!

نه جناب دکتر سادات شریفی! کسی را نخواهی یافت که جرات کند در آن سوی بحث قرار بگیرد! چون از همان ابتدا، تکلیفش معلوم است! مگر آقای مهدویان، فردوسی‌پژوه یا شاهنامه‌شناس بودند یا تزِ فوق لیسانس یا دکتری در زمینه فردوسی یا شاهنامه یا فاشیسم ارائه داده بودند! ایشان به عنوان یک ایرانی قاعدتا در جامعه پیشرفته‌ای! چون جامعه روشنفکری ما، حق هر گونه اظهار نظری دارند! او در دفاع از خود، اسمی از شاهنامه و فردوسی برد و در کنار آن اصطلاحی چون نعوذبالله فاشیسم به کار گرفت. ببینید بقیه ماجرا را و خودتان قضاوت کنید!

حالا منِ علاقه‌مند (و نه متخصص!) می‌گویم که هزار و اندی سال از سرودن شاهنامه می‌گذرد و حدوداً از صد سال پیش به اینطرف است که، به مرور دایره‌ای از تقدس با محوریت وطن‌پرستی افراطی و خودمحور، و در واقع یک نوع نژادپرستی، اطراف این اثر شکل می‌گیرد. در یک‌هزارمین سالگرد سرودن شاهنامه، کسی مثل استاد مجتبی مینوی، از پیشگامان فرهنگی ملتی نالید که در طول قرن‌ها به این اثر و نویسنده‌اش ظلم کردند با انواع تحریف‌ها و دستبردها و من نوعی به عنوان یک تُرک ایرانی، از شما و از همه وامداران میراث فردوسی، سراغ کسی را می‌گیرم که مثل آن استاد پاک‌سرشت و بزرگوار، بیاید و در برابر ملت بزرگ ایران بنالد از ظلمی که در این صد سال بر فردوسی و کتابش رفته است! بیاید و بگوید که این چه وطن‌پرستی است که با قربانی کردن فردوسی و شاهنامه به راه انداخته‌اید! مگر ایران فقط به شما و قوم شما تعلق دارد! مگر تاریخ این سرزمین را فقط به نام مادران شما سند زده‌اند که اکنون مرا و قومیت مرا و هر که غیر شماست، در میان حملات سهمگین اهانت و سرکوب فرهنگی قرار داده‌اید و عامداً با ابزار قراردادن همین شاهنامه، سال‌هاست که دست به نسل‌کُشی فرهنگی زده‌اید! کدام سازمان مردم نهاد ایرانی، کدام مجمع از اساتید دانشگاهی، کدام متخصص تاریخ و ادب و شعر و فرهنگ، کدام بنیاد مدافع حقوق بشر از وکلای ایرانی، در طول این هفتاد-هشتاد سال بعد از اولین هزاره سرودن شاهنامه، علی رغم دیدن این‌همه سیاست غلط فرهنگی، به یکی از آنها اعتراض کرد که منِ نوعی به آن دل خوش کنم؟!

کدامیک از شما بزرگواران عرصه ادب و دانش، کارهای بنیاد فرهنگی نیشابور را یا بنیاد موقوفات دکتر ایرج افشار را دیدید و به نقد کشیدید و به آن اعتراض کردید؟ کدامیک از شماها این‌همه توهین به اقوام مختلف ایران را دیدید و با دیدگاهی علمی و بشردوستانه به مقابله تخصصی با آن برخاستید؟ (من همینجا انتقادات تاریخی مرحوم آقای ناصر پورپیرار را استثنا کنم که انواع توهین‌ها را به جان خریدند و نظرشان را در مورد بسیاری از موارد تاریخی گفتند.) این سؤال من از یک کلیت است که آقای پورپیرار یک استثنای آن است و طبیعی است که قضاوت بر اساس استثناها نیست. مگر همین مردم کوچه و خیابان نبودند که در سال‌های انقلاب 57 و پس از آن، در سرودهایشان می‌خواندند «تُرک و لُر و بلوچ ای برادر…» و مگر همین ملت نیست که جوانانش، اکنون در ورزشگاه‌ها با همنوایی هزاران نفره، به قومیت یکدیگر توهین می‌کنند و ناسزا می‌گویند! شمای نوعی متخصص تاریخ و فرهنگ و ادبیات، هم آنجا نقش‌ات را نادرست ایفا کردی و هم اینجا داری سرت را لای برف می‌کنی!

نه آقای دکتر! من تخصص نظر دادن در مورد شاهنامه و حکیم طوس را ندارم! من مثل پدرانم که علی رغم تُرک بودن، نام کیخسرو و کیکاووس را برای فرزندانشان برگزیدند ولی زبانشان را عوض نکردند (نام پدر بزرگ مادری من خسرو و نام پدر بزرگ پدری من کاووس بوده!) و علاوه بر آن در اعتلای زبان فارسی کوشیدند، به شاهنامه فقط عشق می‌ورزم. من پشیمانی رُستم را در فرزندکُشی‌اش آنگاه که تعصب وطن‌پرستی افراطی چشم عقلش را کور کرده است می‌بینم؛ من عشق رستم به تهمینه تُرک نژاد و شیفتگی تهمینه به این یَل ایرانی را می‌بینم و سهراب (سویوآلپ، پهلوان نژاد، به تُرکی) را می‌بینم که حاصل این عشق پاک است و کشته شدنش را که حاصل سکوت نیرنگ بازانه سردمداران کهنگی و نژادپرستی است! من سخن فردوسی را آنگاه که افراسیاب تورانی را توصیف می‌کند می‌شنوم: شود کوه آهن چو دریای آب/ اگر بشنود نام افراسیاب و امیرارسلان نامدار سلجوقی و سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه یا نادر شاه افشار را در آن تجسم می‌کنم! من برای تمام شکوه و جلال توصیف شده در شاهنامه، نمونه تاریخی دارم و شاهنامه توصیف تاریخ واقعی پدران و مادران من است از زبان یک دشمنِ آگاه! چرا باید با چنین دشمنی به مبارزه برخیزم؟ چرا باید لغزش‌های اندکش را بزرگ جلوه دهم؟ باید بسیار بی‌انصاف باشم که با چند بیت شعر که به تناسب قصه، از بدی ترکان می‌سراید چشم به این‌همه توصیف و تمجید ببندم! که آن‌هم معلوم نیست به قول استاد مینوی، کدام شیرناپاک خورده‌ای به قصد عقده‌گشایی به شاهنامه علاوه نکرده باشد! من ناجوانمردانه‌ترین شکنجه را که دوختن چرم گاو بر گردن گرسیوز برادر افرسیاب باشد که اسیر جنگی سپاه ایران شده است در جهت بیرون کشاندن برادر از مخفیگاه، می‌بینم و منزجر می‌شوم و می‌بینم که فردوسی نیز با من در این انزجار سهیم است! پس جایی برای عقده‌کِشی من نوعی از فردوسی باقی نمی‌ماند!

نهایتاً اگر بیش از هزار سال جان‌فشانی ترکان برای ایران و نیز حمایت بی‌قید و شرط‌شان از زبان شیرین پارسی یا دُر دری، برای عده‌ای وطن‌پرست افتخار قلمداد نشود، آن وطن‌پرستی و ملی‌گرایی، دیگر اسمش ملی‌گرایی نیست! شما اسم آن را به میل خود هر چه می‌خواهید بگذارید!

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!

راستکردار و شیرین گفتار باشید!

bidotech banner

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here