داستان : راحله | قسمت 1 از 3

0
16

جمیله هاشمی/فامیل تازه وارد به کانادا، لوازم خویش را به آپارتمانی که تازه به کرایه گرفته بودند، انتقال می‌داد. پسرجوانی که قد بلند، موهای خرمایی و چهره سفید دخترانه داشت به لهجه‌ای تیره‌ای انگلیسی گفت:

می‌توانم شما را کمک نمایم؟ سلیمه مادر دختران متعدد با خوشحالی لبخند زد و تقاضای او را استقبال نمود. پسرقبل از این‌که دست به کار شود، طبق عادت گفت:

نام من ریچارد است و در همین بلاک با شما همسایه هستم. بعد نام هر یک را پرسید و با همان لهجه‌ای شکسته نام‌های راضیه، رابعه، رئیسه و راحله را تکرار کرد. ریچارد تمام لوازم را به کمک دختران و مادر به آپارتمان انتقال داد همه از وی تشکری کردند. از آن روز به بعد ریچارد چون پودینه‌ای لب جوی هرروز یک بار مقابل‌شان سبز می‌شد سلام و احوال‌پرسی نموده، اظهار صمیمت می‌کرد. گاه‌گاهی به بهانه‌ای می‌آمد، چیزی طلب می‌کرد و می‌گفت:

هر گاه به من ضرورت بی‌افتد، در خدمت حاضر هستم.

سلیمه نمی‌دانست چرا از محیط تازه وچم و خم کردن‌های ریچارد وحشت داشت. اصلا بالای ریچارد چه که بالای آسمان وریسمان ناباور بود و شک داشت. معمولا روز یک یا دو بار به منظور قدم زدن و یا بازار رفتن از منزل بیرون می‌شد. همین که معاشقه‌ای دو نفر را در محضرعام می‌دید، مو براندامش راست شده چندشش می‌آمد. سرجنبانده می‌گفت:

توبه توبه؛ از برای خدا هیچ حیاء ندارند؛ همه می‌داند که گاو سیاه و شیرش سفید است؛ چی لازم که.. دلم آدم به آن‌های می‌سوزد که ثمره این تماس‌های بی‌موقع استند. بچه‌های مظلوم که نه مهرمادر می‌بینند و نه به زیر سایه پدر بزرگ می‌شوند.  بعد آه از نهادش بیرون می‌شد و بیمناک آینده‌ای دخترانش می‌گردید. با وسوسه‌ای فراوان تمام حرکات دختران را زیر نظر داشت؛ هزاران دعا و درود می‌خواند و بر روی هریک‌شان پف‌وچف می‌کرد . همین‌که می‌دید دخترها به سر و وضع خود بیشتر رسیدگی می‌کنند، برگ‌های دلش می‌لرزید و احساس خطر بیشتر می‌کرد. بار بار ذکری از ارزش‌های معنویی خویش کرده خودش را در ظاهر آرام می‌ساخت. زمانی که می‌دید؛ ریچارد با راحله گرم‌تر صحبت می‌نماید خونش به جوش می‌آمد و دلش اماجی از درد و غم می‌شد، ترس و وحشت احاطه‌اش می‌کرد، رگ‌های پیشانی‌اش تورم می‌نمود و بدنش در ارتعاش می‌آمد. به یاد حرف‌های برادرش می‌افتاد:

«خواهرجان! حالا که دست تقدیر سرنوشت تو و دخترانت را به کشورهای غیرکشانده و از همه متواری می‌شوید، لطفا متوجه آبروی خانوادگی باشی، می‌گویند؛ در خارج شرم و حیا بازاری ندارد.»

رابطه‌ای راحله وریچارد در اوایل برای سلیمه عادی جلوه می‌کرد. پسان‌ها بیشتر عصبانی شده راحله را تعقیب می‌نمود. می‌دید؛ صبح‌گاهان ریچارد باعجله خودش را کنار راحله می‌رسانید، لبخند در لب‌های هر دوی‌شان می‌شگفت، چیزهای می‌گفتند و یک جا به سرویس بالا می‌شدند. آن‌گاه دلهره‌ای مادر حد و انتهایی نداشت که نداشت؛ دل‌اش مثل سیر و سرکه می‌جوشید و به پشت‌اش می‌خورد. یک روز به راحله گفت:

دخترجان! متوجه باش که فرهنگ ما و این خارجی‌ها متفاوت است. متل مشهور داریم «کبوتر با کبوتر؛ باز با باز. هرکی با هم جنس خود کند پرواز.» لطفا اوقات بیرون شدن‌ات را تغییر بده که با ریچارد برابر نشوی. راحله با بی‌تفاوتی ‌می‌گفت:

اوف مادر! تو بسیار کج بحث شدی، این‌ها فقط روی معاشرت برخورد می‌نمایند. گوش‌های سلیمه از این حرف‌ها پر بود، ولی دلش قبول نمی‌توانست. آه گلو سوز مکنونات درونی‌اش را ابراز می‌کرد و خودش را محاصره‌ای بی‌دفاع  می‌پنداشت. زیر زبان می‌گفت:

دخترم! شاید تو راست می‌گویی. این همه وهم من است. راحله شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و از کنار مادر می‌گذشت. سلیمه روزها پنهانی اشک می‌ریخت و آهسته می‌گفت: ای وای از زیر چکک برخاسته زیر ناوه نشستیم. کاش با پدرات یک جا می‌مُردم. بیچاره مادر؛ با وجودی که مطمئن بود راحله حرف‌هایش را نمی‌شنود،  سر خود می‌گفت:

دل مادر به بچه و از بچه به سنگ وریگ کوچه، ساحه‌ای دید شما تا نوک‌بینی‌تان است، تا پای‌تان به سنگ نخورد به هوش نمی‌آید. آن‌وقت من زیر توده‌های خاک خواهم بود.

دید و بازدید ریچارد و راحله روز تا روز بیشتر و جدی‌تر شده می‌رفت. ریچارد به بهانه کمک آموزش زبان راحله را می‌دید و هر دوی‌شان سعی می‌کردند که مخفی و دور از چشم دیگران ملاقات نمایند. حتی یک روز مادر شنید که می‌گفتند: برویم، بیرون و دور از چشم همه کافی بگیریم. از آن روز به بعد نگرانی مادر از حالت عمومی به یک نقطه  تراکم نمود. فقط حرکات راحله. چشمان مادر همیش به نقطه‌ای میخ‌کوب شده، با لب‌های نازک و به هم چسپیده   رنگش سفید می‌پرید و زیر زبانش شور می‌خورد. هر ره گذری چهره‌ای استخوانی و رنگ بی‌رونق او را می‌دید بر غوغای دلش آگاه می‌گردید. سلیمه به یاد می‌آورد که مادرش هنگام تولد هر دختر وی پریشان شده می‌گفت: «وای خداجان! باز دختر..!» آن وقت آئینه‌ای دل سلیمه مکدر شده و به مادر خود می‌گفت: اوه مادر! توهم گپ مردها را می‌زنی. مگر من و تو دختر به دنیا نه آمده‌ایم؟ اگر دختر نمی‌بود بچه از کجا پیدا می‌شد؟ مگر ترکیب این دو موجود ساختار نظام زندگانی نیست؟ بعد خندیده می‌افزود:

درد زایمان مادر در به دنیا آوردن هر دو یک سان است. پس..؟ لب‌های مادرش آهسته بسته شده سکوت می‌کرد.

حالا که ناتوانی خود را می‌دید به مادرش حق می‌داد. خونش بیشتر طغیانی می‌گردید. تصور می‌کرد مقابل کاروان سرنوشت دخترانش مغاک هولناکی دهن باز نموده، هر لمحه‌ای حیات آن‌ها در خطر است.

راحله بی‌خبر از احساس مادر سعی می‌کرد چشمانش را از او و خواهرانش بدزدد و برای هیچ‌کس موقع آن را ندهد که یک کلمه بر زبان بیآورند. مادر تصور می‌کرد روزبه‌روز بین خودش و دختران فاصله ایجاد شده می‌رود که همه را به دهن مغاکی خیالی‌اش نزدیک و نزدیک‌تر می‌دید، در کشتزار آرزوهایش خارهای خنجری و مغیلانی می‌رویید که برپای دلش می‌خلید. با آن‌هم وقتی غذا را می‌پخت؛ همه را سهیم ساخته با مهربانی می‌گفت:

دخترهای عزیزم! بیایید با هم کار کنیم و غذا بخوریم که در کار دسته جمعی مزه‌ای غذا را بیشتر می‌فهمیم. قدر جمعیت را کسی داند که تنها می‌شود./ ادامه دارد.

 

bidotech banner

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here