خط قرمز باریک: وقتی مهاجرت تنها در سطح اتفاق می‌افتد

0
147

تنم این‌جا، دلم آن‌جا؛

سجاد صاحبان زند/هفته گذشته در یک مهمانی بودم که نیمی از حاضران ایرانی و نیمه دیگر غیر ایرانی بودند. با این‌که ایرانی‌ها حاضر در جمع به خوبی یکی از دو زبان انگلیسی یا فرانسوی را حرف می‌زدند، اما اغلب اوقات به‌جای این‌که با غیرایرانی‌ها حرف بزنند، در حال گفت‌وگو با هم بودند. بخشی از این اتفاق طبیعی است، چون قطعا دو نفری که در یک کشور بزرگ شده‌اند، تاریخ، فرهنگ، خاطره و هزار و یک چیز مشترک دیگر با هم دارند و قطعا حرف‌های بیشتری با هم دارند تا کسی که فرهنگ دیگری را تجربه کرده است. اما کسی که چند سال، شاید حدود دو دهه، در کشوری دیگر زندگی می‌کند، آیا هنوز می‌تواند حرفی برای گفتن با هموطن کشور جدیدش نداشته باشد؟ چطور ممکن است بعد از سال‌ها زندگی در یک کشور، هنوز نتوانی به زبانی مشترک با مردمان آن کشور برسی؟ و در شرایطی بدتر، چطور ممکن است حتی احساس همدلی کمی با مردمان کشوری دیگر داشته باشی که بسیار به کشور زادگاهت نزدیک است؟ ممکن است بتوانی زبان گفتار‌ی‌شان را( انگلیسی یا فرانسه) بفهمی، اما به قول مولوی، به همدلی نمی‌رسی؟ چرا؟

نودیپ بینز، وزیر اختراعات، علم و توسعه اقتصادی دولت کانادا، کت و شلوار را با دستار می‌پوشد و ریش‌اش را هم به رسم سیک‌ها بلند می‌کند. عکس/ Canadian Press

اجازه بدهید به جمع مهمانی برگردم و یک مثال دیگر بزنم و پرسشم را جور دیگری مطرح کنم. یکی از مهمان‌ها که از قضا سال‌هاست در خارج از ایران زندگی کرده‌است، در میانه مهمانی رو به دیگر ایرانی‌ها کرد و با ناراحتی گفت از این‌که در کانادا هم بر خلاف تصورش «پارتی بازی» وجود دارد، خیلی توی ذوق‌اش خورده است. دوستی دیگر در جواب این نکته گفت که بخشی از «پارتی بازی» چیزی است که ما در ذهن خود ساخته‌ایم و به هزار و یک دلیل روی می‌دهد که تقریبا هیچ‌کس در آن مقصر نیست. به گفته این دوستِ ما اختلاف فرهنگی یکی از این‌هاست و باعث می‌شود اساسا ارتباط درست شکل نگیرد و وقتی کارفرما نتواند با کارمندش ارتباط برقرار کند، ترجیح می‌دهد که کارمند دیگری داشته باشد، چون ارتباط در کارگاه می‌تواند بسیار مهم باشد. این‌جا بود که آن دوست دیگر همچنان بر «پارتی بازی» کردن کانادایی‌ها پا فشرد تا دوست دیگرمان بپرسد: «چند ساله کانادا هستین؟» تا نشان دهد که طرف مقابل شناخت خوبی از کشور جدیدش ندارد.

  • کسی که به فارسی فکر می‌کند، به سختی به انگلیسی حرف خواهد زد. آیا این موضوع در مورد بقیه موارد زندگی هم مصداق دارد؟ آیا کسی که به ایران و ایرانی بودن عادت کرده است، می‌تواند در جامعه جدید ادغام شود؟
  •  یکی از حرف‌هایی که پست‌مدرن‌ها مطرح می‌کنند، نزدیک کردن فرهنگ به خرده فرهنگ‌ها یا فرهنگ اقلیت است. مثلا همین توجه و احترام به دگرباشان جنسی، نتیجه نوع تفکر پست‌مدرن‌هاست. توجه به فرهنگ مهاجران هم برآمده از نوع نگاه پست‌مدرنیستی است.
  • اگر دوست دارید درباره جامعه مهاجران بیشتر بدانید، هیچ چیز بهتر از ادبیات نیست. مثلا اگر می‌خواهید درباره هندی‌های آمریکا بیشتر بدانید، حتما سری به کتاب‌های جومپا لاهیری بزنید.

این‌که پاسخ چه بود و در ادامه چه روی داد، به بحث ما مربوط نمی‌شود. مهم این است که بسیاری از ایرانی‌ها (و شاید بتوانم بگویم مهاجران) نمی‌توانند و شاید نمی‌خواهند با فرهنگ کشور جدیدشان خو کنند. در ادامه مواردی را ذکر می‌کنم و البته پاسخی در کار نخواهد بود. پاسخ‌ها را شما قطعا بهتر می‌دانید و حتما تعداد پاسخ‌ها به تعداد پاسخ‌دهندگان متفاوت خواهد بود. منتظر خواهم بود که از طریق تلفن، تلگرام، ایمیل و هر وسیله دیگری که می‌توانید برایم بنویسید. مطمئن باشید نوشته‌هایتان در همین صفحه منعکس خواهد شد.

محدود کردن حجاب آیا مخالف آزادی افکار است؟ عکس / Associated Press

دشواری‌های تغییر

تغییر کردن، آن‌چنان که به نظر می‌رسد آسان نیست، به‌ویژه که اگر این تغییر در عادات ما باشد. مثلا اگر شما عادت به بد نشستن داشته باشید، سخت است بتوانید خوب بنشینید. برایتان یک مثال دارم. وقتی ما به خانه‌ای آمدیم که در آن ساکن هستیم، یکی از کشوهای آشپزخانه را به قاشق، چنگال و چاقو اختصاص دادیم و کشوی دیگری را به لیوان‌ها. بعد از دو-سه ماه همسرم به این نتیجه رسید که جای این‌دو را با هم عوض کند. با این‌که حدود دو سال از تغییر می‌گذرد، هنوز ما برای پیدا کردن قاشق و چنگال، کشوی اشتباهی را باز می‌کنیم. چرا؟ چون عادت کرده‌ایم به این‌که کشوی اول به قاشق و چنگال اختصاص داشته باشد و کشوی دیگر به لیوان‌ها.

تغییر دادن عادت‌ها سخت است و هر چه سن آدم بالاتر می‌رود این تغییر سخت‌تر است. به همین دلیل است که بسیاری از ایرانی‌ها، بعد از چند سال حضور در کانادا، هنوز تلگرام خودشان را با شماره ایران استفاده می‌کنند. از چند نفر پرسیده‌ام که چرا به‌جای شماره ایران، شماره کانادایی خود را به تلگرام نمی‌دهند، پاسخ هیچ‌کدام قانع کننده نبود. به گمان من، بیش از هر دلیل دیگری، ترس از تغییر سبب می‌شود تا همچنان تلگرام را با شماره ایران خود به کار ببریم. شما چه فکر می‌کنید؟

ایرانی‌ها، ترجیح می‌دهند که به رستوران ایرانی بروند، چون از این‌که بخواهند طعم جدیدی را امتحان کنند، می‌ترسند. مثلا چون غذاهای ایرانی کمتر شیرین هستند، دوست ندارند غذای شیرین بخورند. اگر ذرت شیرین شده به آن‌ها بدهی، به مذاق‌شان خوش نمی‌آید. در همان مهمانی که در ابتدای همین نوشته اشاره کردم، صاحب‌خانه غذایی را سر سفره آورده بود که با گوشت خام درست شده بود. هیچ کدام از ایرانی‌ها، حتی به خودش جرات نداد این غذا را امتحان کند و البته هیچ‌کدامشان هم گیاهخوار نبود.

در ادامه باید بگویم که ایرانی‌ها با ایرانی‌ها رفت و آمد می‌کنند، با ایرانی‌ها ازدواج می‌کنند و خواسته و ناخواسته در یک محله زندگی می‌کنند. حتی آن‌هایی که به اصطلاح کلاس می‌گذارند و می‌خواهند در محله‌ای دیگر زندگی کنند، باز هم در نهایت با ایرانی‌ها نشست و برخواست خواهند کرد.

 

آیا فقط ایرانی‌ها از تغییر می‌ترسند؟

اگر دوست دارید درباره جامعه مهاجران بیشتر بدانید، هیچ چیز بهتر از ادبیات نیست. مثلا اگر می‌خواهید درباره هندی‌های آمریکا بیشتر بدانید، حتما سری به کتاب‌های جومپا لاهیری بزنید. کتاب‌های این نویسنده به فارسی ترجمه شده‌اند و البته اگر در جستجوی نسخه انگلیسی آن‌ها باشید، به سادگی می‌توانید به کتابفروشی ایندیگو بروید و با یک مجموعه داستان یا یک رمان شروع کنید. لاهیری نویسنده سخت‌نویسی نیست و نوشته‌هایش آن‌قدر جذاب و ملموس است که احتمالا همان کتاب اول شما را به خواندن دیگر آثارش ترقیب می‌کند. پیشنهاد من رمان Namesake است که در فارسی با عنوان «همنام» ترجمه شده است.

خود جومپا لاهیری با این‌که در لندن به دنیا آمده و در آمریکا بزرگ شده، اما ازدواجی بسیار سنتی‌ داشته است. منظورم از ازدواج سنتی، استفاده از لباس سنتی هند نیست. شوهرش به سنت خانواده‌های هندی، از او خواستگاری کرده و بعد به سنتی‌ترین شکل ممکن ازدواج کرده‌اند.

لاهیری و به شکل کلی‌تری هندی‌ها تنها گروهی نیستند که دوست دارند به سنت پدرانشان عمل کنند. پسران و دختران جوانی را سراغ دارم که با این‌که در کانادا به دنیا آمده‌اند و حتی نمی‌توانند به درستی به زبان مادری‌شان حرف بزنند، اما باز هم ترجیح می‌دهند همسرانی از کشور والدین خودشان داشته باشند. این فرهنگ آن‌قدر در آن‌ها ریشه دوانده است که در روز ازدواج‌شان، خجالت می‌کشند تا همسرشان را ببوسند.

ترس از تغییر یا حفظ گذشته در لباس پوشیدن هم هست. بسیاری از مهاجران ( و البته نه ایرانی‌ها ) ترجیح می‌دهند لباس‌‌های سنتی خودشان را بپوشند، حتی اگر وزیر باشند. دو وزیر کابینه جاستین ترودو هندی‌هایی بوده‌اند که دستار بر سر می‌بندند و حتی رسیدن به مقام وزارت آن‌ها‌ را از این پوشش سنتی دور نکرده است.

با کسانی که حجاب را به عنوان یک پوشش پذیرفته‌اند و به آن اعتقاد دارند کاری ندارم، اما از برخی شنیده‌ام که پوشیدن روسری برای آن یک عادت است و می‌ترسند تا آن‌را کنار بگذارند. برخی دیگر هم می‌ترسند تا مردمان کشورشان آن‌ها را به بی‌ریشگی متهم کنند و می‌ترسند به «خودشو گم کرده» متهم شوند. هر چه هست، تغییر چیز آسانی نیست.

احترام به فرهنگ متفاوت

ایرانی‌ها هر جا که بروند، هویت و فرهنگشان را با خود همراه خواهند داشت. عکس/ هفته

چند سال قبل که پست‌مدرنیسم برای خیلی از ایرانی‌ها اهل فرهنگ از نان شب واجب‌تر بود، محمدعلی سپانلو در یک جمع دوستانه چیزی گفت که کمی گذشت تا به درستی‌اش پی‌ببرم. سپانلو که شاعر، نویسنده، مترجم و مهمتر از همه یک روشنفکر بود گفت که «فرهنگ، کت و شلوار نیست که بتوان به سادگی عوض‌اش کرد.» این جمله پاسخ او به شاعری جوان بود که سپانلو را به کهنه‌گرایی متهم می‌کرد. آن شاعر جوان، تحت تاثیر جو موجود تلاش می‌کرد تا به شیوه پست‌مدرنیستی شعر بگوید و سپانلو برای پست‌مدرن بودن دلیل خاصی نداشت.

یکی از درستی‌های حرف سپانلو این بود که جامعه غربی بعدها سال‌ها تجربه کردن مدرنیته، به پست‌مدرنیته رسیده است، حال آن‌که ما در ایران به هزار و یک دلیل مدرنیته را به درستی تجربه نکرده‌ایم. البته همین‌جا و قبل از هرگونه سوتفاهمی بگویم که پست‌مدرنیسم، به معنای فرهنگ بعد از مدرنیسم نیست، اما از دل آن تجربه برآمده است و در جاهایی‌ هم بر خلاف‌اش است.

یکی از حرف‌هایی که پست‌مدرن‌ها مطرح می‌کنند، نزدیک کردن فرهنگ به خرده فرهنگ‌ها یا فرهنگ اقلیت است. مثلا همین توجه و احترام به دگرباشان جنسی، نتیجه نوع پست‌مدرن‌هاست. توجه به فرهنگ مهاجران هم برآمده از نوع نگاه پست‌مدرنیستی است. اصلا توجه به سنت‌ها، توجه و گاه برتری دادن عقل به احساس هم نتیجه این طرز تفکر است و بسیاری از مسایلی که شاید بحث ایرانی‌ها ( دست کم ایرانی‌های داخل ایران) نباشد. این‌که به تفاوت‌ها احترام بگذاریم بحث بسیار مهمی است، اما تفاوت تا کجا می‌تواند قابل احترام و پذیرش باشد؟

 

زبان و فکر

این آخرین پرسش این یادداشت خواهد بود. تاکنون از خودتان پرسیده‌اید که چرا حرف زدن به زبان غیر مادری، یا زبانی که در بزرگسالی یاد گرفته‌ایم آسان نیست؟ آیا مشکل در این است که به اندازه کافی لغت بلد نیستیم؟ گرامر زبان جدید را به خوبی نمی‌دانیم؟

رومن یاکوبسن، زبانشناس روسی – آمریکایی ، می‌گوید که زبان یعنی شیوه اندیشیدن. او نشان می‌دهد که ما با واژه‌ها فکر می‌کنیم و فکر کردن بدون واژه‌ها معنایی ندارد. ما عادت کرده‌ایم که به زبان مادری‌مان فکر کنیم، بعد می‌خواهیم آن‌چه را که به فارسی یا مثلا ترکی فکر کرده‌ایم، به انگلیسی یا فرانسوی ترجمه کنیم. نتیجه این می‌شود که اولا فرایند حرف زدن آهسته خواهد بود و در برخی موارد هم حرف‌مان بی‌معنی می‌شود. مثلا در فارسی، ما عینک را به صورت می‌زنیم، اما در انگلیسی، عینک را می‌پوشند. به همین سادگی.

کسی که به فارسی فکر می‌کند، به سختی به انگلیسی حرف خواهد زد. آیا این موضوع در مورد بقیه موارد زندگی هم مصداق دارد؟ آیا کسی که به ایران و ایرانی بودن عادت کرده است، می‌تواند در جامعه جدید ادغام شود؟ یا می‌تواند در حالی که اصالت‌اش را حفظ می‌کند،  رنگ و بوی جامعه جدید را هم به خود بگیرد و تفاوت‌اش توی ذوق نزند؟ اصلا باید غرق در جامعه جدید شد؟

منتظر نظر‌هایتان هستم.

bidotech banner

نظر بدهید

Please enter your comment!
Please enter your name here